پایان نامه درباره
ژاندارمری، کودتای ۲۸ مرداد، ظلم و ستم No category

می‌توانستم بکنم، مگر برداشتن نوار. اگر بگذارمش لای همان آجرها بعد یکی از همسایه‌ها پشت پنجره‌اش مرا ببیند چی؟ حالا فرض کنید هیچ موتورسیکلتی در هیچ‌کدام از کوچه‌های رشت نیست” (همان،۱۳۸۸ب:۹۶).
این همان حقیقتی است که سال‌ها نجدی با آن زندگی می‌کند اما کنار نمی‌آید و نمی‌خواهد کنار بیاید او هنوز منتظر پدری است که در چهارسالگی او را از دست می‌دهد و رد پای این حادثه در تمام داستان‌های سیاسی او به چشم می‌خورد. او نمی‌تواند با بغضی که سال‌ها در گلوی او چون استخوانی گیر کرده است کنار بیاید.
در داستان “خاطرات پاره پاره دیروز” فردوس عضو حزب توده است. بعد از فروپاشی نهضت جنگل او عضو حزب می‌شود. “فردوس هم دستش را دراز کرده بود “فردوس توده‌ای بود”” (نجدی،۱۳۸۸الف:۵۹) گرچه حزب توده در ابتدای کار موضع خود را نسبت به دین بیان نکرد و شعار اصلی آنان دفاع از طبقه گارگر و برابری بود ولی به زودی اعضای حزب نتوانستند در پشت نقاب دروغین خود بمانند و نسبت به دین واکنش نشان دادند. در حقیقت کمونیست‌ها خواستار آزادی معتقدات و جدا شدن دین از سیاست بودند. “کمونیست‌های واقعی نمی‌توانند مذهبی و مومن باشند برای اعضای حزب پذیرش جهان‌نگری امری قطعی و اجباری است. کمونیست باید ماده‌گرا، کافرکیش،خدانشناس و پیکارجو باشد” (بردیانف،۲۹۵:۱۳۶۰) این یکی از مسائلی است که نجدی نیز به آن اشاره کرده است “روزی که می‌خواستم عضو حزب بشوم یک لحظه پیش از پر کردن ورقه تقاضای عضویت به آسمان که از دریچه غمبار زیرزمین راسته کفاشها دیده می‌شد نگاه کردم و بعد جلوی سؤال “مذهب؟” نوشتم “مسلمان” و منشی حزب نگاهم کرد”(نجدی،۱۳۸۸الف:۶۵).
نجدی در داستان “یک سرخ پوست در آستارا” به توضیح و تشریح فعالیت‌های حزب و کمونیست‌ها و ارتباط آنها با کردهای ایران می‌پردازد.
“گفتم: آنجا که کسی نیست؟ مرتضی گفت: رفته… عصری رفته… رفته روسیه. گفتم: پس یارو سرخ پوسته روس هم بود؟ گفت: روس؟ نه… ماراجینما آمریکاییه، یه سرخپوست ارّه شده‌ی خلّص آمریکایی و کمونیست … من کی گفتم روس بود؟ دلم می‌خواست با مشت بزنم روی دندانهای زررد مرتضی و آن لبخندی که بعضی آدمها زور زورکی می‌زنند تا چیزی را پنهان کنند” (نجدی ،۱۳۸۸ب:۵).
آن چه که نجدی در این داستان بیان می‌کند، مسائل سیاسی گروه‌های چپ‌گرا و همچنین ظلم و ستمی است که به خاطر نژاد پرستی و رنگ پوست در جهان حکمفرماست.”این داستان شنائت کشتار یک قبیله سرخپوست به دست سفید پوستها را بیان مینماید تا مظلومیتی مکرر در مکرر تکرار شود. نجدی با مضحکه این مولفههای آرمانی (آیین پرستی سرخپوستی و جزمیت مداری مارکسیستها) سر آن دارد شالوده توتم پرست را فرو ریزد و به مفهوم عام انسان رهنمون شود” (قنبری،۷۹:۱۳۸۰). سناتورهای ظالم آمریکا که به بهانه نژادپرستی به سرخ پوستان بومی آمریکا حمله می‌کردند و آنان را از سرزمین‌های مادریشان آواره می‌کردند “می‌گفت که سرخ پوست پنجره بالکن مسافرخانه را روی برف باز کرده و پرسیده بود مسکو همین طرفهاست نه؟ بعد گفته بود که دیگر نمی‌تواند به یاد آورد، چند سال از تشیع جنازه مک کارتی گذشته است و حالا دار و دسته سناتور کجا گور به گور شده‌اند. آن‌ها قبیله مرا ارّه کرده بودند” (نجدی،۱۳۸۸ب:۵).
نجدی در اکثر داستان‌های سیاسی ردپایی از زندگی و مرگ پدرش به جا می‌گذارد. در این داستان به مرگ مرتضی و قبر بدون سنگ و نشانه او اشاره می‌کند. همان چیزی که برای پدرش اتفاق می‌افتد و هیچ‌کس نشانی از قبر پدر به او و مادرش نمی‌دهد”نه سال بعد روزی که شنیدم جنازه‌ی مرتضی را بیرون از آستارا کنار رودخانه مرز ایران و شوروی، بدون سنگ، خاک کرده‌اند” (همان،۱۳۸۸ب:۵). نجدی در داستان “آرنایرمان، دشنه و کلمات در بازوی من” به کتاب‌های کمونیست‌ها و نماد‌های آنان اشاره کرده است “یکی از کتابهای پرت شد روی سایه کنار اتوبوس. چند نفر روی جلد کتاب قوز کرده بودند که دست هایشان از پشت بسته شده بود…. آنها لای درختانی بودند که از شاخه‌هایشان قمه آویزان بود” (همان،۱۳۸۸ب:۲۰). مخصوصاً صحنه‌ای که از مرگ ترکمنی و تلاش او در آخرین لحظات زندگی برای نزدیک شدن به کتابش دارد.
“هنوز کف دستش را به زمین می کشید. همان دستش را به طرف کتابی دراز کرده بود که بین خون و پنجره روی بازویم افتاده بود. روی زمین. روی زمین. روی زمین. کتاب را به طرف خودش کشید. روی جلد کتاب دشنه بزرگ و خمیده‌ای بود. توی یک دیس. پرنده بالای دیس لای درختانی پر از قمه می‌پرید. ترکمنی دشنه را از روی دیس برداشت. از روی دیس دشنه را برداشت. برداشتش آن دشنه را از روی دیس اما نه واسه این که یک تکه نون را اینقد اینقد کند.” (همان،۱۳۸۸ب:۲۲).
در آن زمان که تشکیلات حزب از هم میپاشد به همراه داشتن کتابهای حزب و فروش آنها جرم محسوب میشود و نجدی در این داستان به آن اشاره میکند “یازده سال بعد ماراجینما را گرفتند، جلبش کردند می‌دونی چرا؟ واسه اینکه پلیس توی کیف ماراجینما لای کتابهای لنین یک پانچا پیدا کرده بود” (همان،۱۳۸۸ب:۱۱). از دیگر مسائلی که نجدی در داستان‌هایش به آن اشاره می‌کند، واکنش مردم نسبت به بلشویکی‌هاست “از دک و پوزش معلومه که بلشویکی. این جور آدما کفاره داره. یارو باد کوبه‌ای با لبخند به مردی که می‌گفت کفاره داره گفت: هاشتاد تومن. مرد گفت: اینها دین و ایمان ندارند. آقا مرتضی گفت: بلشویکی که توی رشت طاووس بفروشه با طاووسش هم هاشتاد تومن نمی‌ارزه” (همان،۱۳۸۸ب:۴۶-۴۵). راوی داستان “یک سرخپوست در آستارا” نگران اندیشه‌های مارکسیست‌هاست او می‌خواهد بداند آیا مبارزه مارکسیست‌ها به نتیجه رسید؟ “مرتضی گفت: ماراجینما از من پرسید تو می‌دونی چه بلایی سر مارکسیسم اومد؟ گفتم نه! من از کجا بدونم. گفتم: آره… از کجا بدونی… واسه اینکه همه ما زده به سرمان” (همان،۱۳۸۸ب:۱۲-۱۱)
۴-۲-۳-حادثه پاسگاه سیاهکل:
از جمله جنگ‌های چریکی که با الگوگیری از قیام جنگل در شمال شکل گرفت، می‌توان از حادثه سیاهکل نام برد. “در شامگاه سرد زمستانی ۱۹ بهمن ۱۳۳۹ سیزده مرد جوان مسلح به تفنگ و مسلسل و اسلحه کمری به یک پاسگاه ژاندارمری در روستای سیاهکل درکنار جنگل‌های گیلان حمله کردند. با این حمله که بعدها به حماسه سیاهکل مشهور شد، آنان شعله هشت سال فعالیت چریکی را برافروختند” (آبراهامیان،۴۴۲:۱۳۸۵). نجدی در داستان “به چی میگن گرگ به چی میگن…” به حادثه پاسگاه سیاهکل و چریک‌هایی که به پاسگاه حمله کردند اشاره کرده است. نجدی در شیوه روایت به گونه‌ای است که گویی از نزدیک این حوادث را دیده است. “شبی که در قهوه‌خانه سیاهکل شنیدم که چریکها پاسگاه ژاندارمری را لخت کرده، دو نفر را کشته و دستهای یک ژاندارم را با کمربند خودش به چفت پنجره پاسگاه بسته‌اند و با پنج ژ-۳ و هفده نارنجک غنیمتی، زده‌اند به جنگل یهو رنگ زردی سرم را پرکرد”(نجدی،۱۳۸۸ب:۱۹۵).
ابتدای داستان به زندگی مادری تنها که مجبور است فرزندش را با خود به حمام زنانه ببرد و وقتی با اعتراض زنان روبرو می‌شود استالین را نفرین می‌کند شروع می‌شود. آنچه برای پسرش نامعلوم است ارتباط حمام و استالین است. سال‌ها بعد وقتی به سن جوانی می‌رسد ماجرای سیاهکل اتفاق می‌افتد. مادر ماهی تابه را روی لبخند شاه می‌گذارد و در واقع با بیان این نکته نفرت مردم را از ظالمان چون شاه و استالین که باعث بیوه شدن او شده‌اند نشان می‌دهد. “بیرون از پنجره، سیاهکل ساکت بود و شاه روی صفحه اول روزنامه کیهان کنار سفره لبخند می‌زد، مادرم ماهی تابه را روی همان لبخند گذاشت” (همان،۱۳۸۸ب:۱۹۸). در این داستان نجدی به بیداری سیاسی مردم اشاره می‌کند او معتقد است که گرگ‌ها همان مردمی هستند که نترسیده‌اند ،کیف می‌کنند، که حتی خودشون حالیشون نیست روز اعدام مرتضی، ساعت‌ها به انتظار روی علف نشسته‌اند مردم هنوز و همیشه هستند اما میش نیستند (ر.ک. بزرگی،۱:۱۳۸۷).
۴-۲-۴-آشوب های اوایل انقلاب:
از دیگر مسایل سیاسی که نجدی به آن می‌پردازد، حوادث انقلاب و فضای سیاسی پر آشوب و ناامن ایران بعد از کودتای ۲۸ مرداد است. اعدام، زندان، ناامنی اوضاع سیاسی ، ترورهای شخصیت‌های سیاسی احزاب از جمله حوادثی است که دنیای مضطربی را در داستان‌های نجدی به وجود می‌آورد. این روزها مردم سردرگم و آشفته هستند به گونه‌ای که نمی‌دانند دنبال چه می‌گردند “ستوان گفت: این روزها نمی‌شود فهمید که مردم چه می‌‌گویند. چه می‌خواهند” (نجدی،۱۳۸۸الف:۱۷). قتل و کشتار نیروهای انقلابی روح نجدی را جریحهدار می‌کند”از کنار رگهای پاره شده و گوشت سوخته می‌گذشت تا خودش را از تقویم‌های دیواری، از جمعه‌های ۱۳۴۹ دور کند” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۹۱).
داستان “آرنایرمان و دشنه و کلمات در بازوی من” در واقع روایتگر سه بعدی زندگی اوست. زن، نوشتن، سیاست. آنچه که نجدی در این داستان به بیان آن می‌پردازد، درگیر‌ی بین گروههای مختلف سیاسی و تبعید رضا شاه در جریان انقلاب است. ترکمنی که کتاب آرنایرمان می‌فروشد و قُلتشنی که به سراغ او می‌آید “رضاشاه روی دیوار، ایستاده بود و داشت می‌رفت تبعید.” (همان،۱۳۸۸ب:۴۷). داستان “رودخانه‌ای برای ستوانیار” سرگذشت ستوانیار اسدخانی است که صدوسی و هفت سرباز و افسر جوان را به زیر تیربار می‌گیرد و می‌کشد و این حادثه باعث می‌شود که از چشم زن و بچه‌هایش بیفتد و عمرش را در تنهایی به سر کند. ستوانیار مرد هوسباز و بدسرشتی است، در مقابل عزیز خانم، همسر او، زن مؤمن و پرهیزگاری است. “عزیزخانم تکانی به سرش داد و کمی از موهایش پایین آمد تا گوشه از پیشانی موقر او را بپوشاند لکه‌های یک ماه شکسته وسط پیشانی او حدیث دور و درازی از نمازهای پایان ناپذیرش را عریان می‌کرد” (نجدی،۱۵۴:۱۳۸۷). آنچه که در این داستان مطرح می‌شود وقاحت ستوانیار در کشتن کمونیست‌ها و سربازانی است که متهم به غائله علیه شاه شده‌اند. نجدی در این داستان از اینکه مجبور می‌شود این توصیفات را بکند احساس شرمساری می‌کند “غمبار بودن مسأله اینجاست که آدم نمی‌تواند با شرمساری‌های تاریخ سرزمینش چکار کند” (همان،۱۶۰:۱۳۸۷) به اعتقاد نجدی “شاید برای درک این جزئیات شرم آور باید انتظار بکشیم تا روزی علم بتواند استخوان مردگان را ورق ورق کند و با آن دیسک و صفحه‌های گرامافون بسازد بعد ما بنشینیم و با شانه‌های کوچک شده‌مان به موسیقی خونریزی و خاطرات دفن شده تاریخمان گوش کنیم” (ر.ک.همان،۱۶۰:۱۳۸۷). به اعتقاد او تاریخ ما بعضی وقتها پر از زشتی‌هایی است که قابل گفتن و شنیدن نیست اما از حقیقت نمی‌توان فرار کرد حتی اگر تلخ باشد.
بازجویی‌های پایان ناپذیر ساواک که بسیاری را به کام مرگ می‌فرستد از دیگر مسائلی است که نجدی به آن اشاره می‌کند”سرم را پر از بازجویی‌های پایان‌ناپذیر و

پایان نامه درباره
ژاندارمری، کودتای ۲۸ مرداد، ظلم و ستم No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید