پایان نامه درباره
شمال ایران، سوسیالیسم، ایدئولوژی No category

این‌ها شرمی است که جنگلی‌ها از شکست خود دارند”ماهرخ و من در زمستانی که بوی چرم درشکه می‌داد درختی را تا کنار درشکه بدرقه کردیم که دیگر درخت نبود که حتی خجالت می‌کشید سرش را به طرف جنگل برگرداند” (همان،۱۳۸۸الف:۶۶).
تأثیر شکست جنگلی‌ها را نجدی به خوبی در راه رفتن میرآقا، حیاط خانه، درخت آلبالو و پله‌های ایوان بیان می‌کند. همه چیز در خانه میرآقا رنگ ناامیدی و مرگ گرفته است.
“از پشت آن همه آتش نمی‌توانستم ببینم که درخت گردو ایستاده است یا افتاده… یهو میرآقا برای من یه غریبه شده بود، برای ماهرخ یه نامحرم (حیف میرزا و آن همه یخ کردنش) … آن روز خانه برای ما تنگی می‌کرد، درخت‌های حیاط، مصیبت بودند. حوض مثل مرده سرد بود. پلکان رمق نداشت تا ایوان بالا برود. میرآقا نتوانست مثل همیشه از پله‌ها دو تا یکی بپرد. حتی روی سومی ایستاد. دست چپش را روی نرده گذاشت و همان نرده آنقدر کمک کرد تا او بتواند خودش را به ایوان برساند. سفالها بالاتر از ایوان بود. بالاتر از سفالها، آسمان نصف شده بود، نصفش دود حیاط را با خود می برد و در نصف دیگرش خداوند صورتش را از ما برگردانده بود” (همان،۱۳۸۸الف:۶۴-۶۵).
تاثیر این واقعه آن قدر شدید است که “فردوس” بعد از سال‌ها آن زمان که از زندان آزاد می‌شود، باز هم اثرات آن را بر خانه میرآقا می‌بیند.
“سال ۱۳۲۵، یک صبح، یک صبح که زندان قزل حصار بیرون آمدم و چسبیده به بوی عرق پیرهنم باز هم داشتم عرق می‌کردم. همانجا درست بعد از صدای آهن و بسته شدن چفت‌های آهنی، چفتهای آهنی، چفت‌های آهنی، و دیدن ماهرخ که حالا حاج خانم شده بود و یک قدم دورتر از بخاری که از دهان اسب درشکه بیرون می‌آمد ایستاده بود و بی‌صدا گریه می‌کرد، یک بار دیگر هم به آسمان نگاه کردم که باز هم نصف شده بود، نصفش از کوههای شمیران پایین آمده و نصف دیگرش آنقدر دور بود، که انگار هنوز بالای خانه و ایوان میرآقاست.میرآقا داد می‌کشید من نمیام”(همان،۱۳۸۸الف:۶۴-۶۵).
۴-۲-۲-حزب توده:
از دیگر مضامین سیاسی داستان‌های نجدی فعالیت حزب توده و گروههای چپ‌گرا در منطقه شمال است. اولین جریان مهم سیاسی کشور متاثر از مارکسیسم و سوسیالیسم که با شکل‌گیری شوروی در مرزهای شمالی ایران بذر آن پاشیده شد و بتدریج در سال‌های بعد، این ایدئولوژی ، فضای فکری سیاسی ایران را به شدت تحت تاثیر قرار داد حزب توده بود (ر.ک.فوزی،۱۲۰:۱۳۸۴). اعضای حزب در ایران به زودی گروههای مختلف برای نشر عقاید خود راهی مناطق مختلف کردند و دامنه فعالیت خود را گسترش دادند. در شمال ایران این حزب طرفداران زیادی پیدا کرد. ” اینان باقی مانده پنجاه و سه مارکسیست مشهور بودند که در سال ۱۳۱۶ زندانی شدند، پس از تبعید رضاشاه بیست و هفت تن از اعضای جوان‌تر در تهران دور هم گرد آمدند و حزب توده ایران را اعلام داشتند” (آبراهامیان،۲۵۲:۱۳۸۵).
حزب توده مدتی با جنگلی‌ها نیز همکاری داشت اما با متحد شدن انگلیس و روسیه به پیمان خود پشت کردند. نجدی در چند داستان به فعالیت‌های این حزب در شمال اشاره کرده است. داستان “تاقچه‌ای پر از دندان” اشاره به حوادث سال‌های ۱۳۳۲ و مبارزه توده‌ای‌ها و غیر توده‌ای‌ها و زندانی شدن آنها توسط ساواک و انتظار آزاد شدن آنان در بهمن۵۷ است.
“دندان فردوس را گذاشته بودم کنار آینه. از روزی که آمدند و در زدند و فردوس را با یک جِمس سیاه و بدون شماره بردند چهل و سه سال می‌گذرد.۱۳۵۷ فکر می‌کردم یک روز در را باز می‌کنم و فردوس حالا کمی پیر با روسری و چمدان زندانش می‌آید و می‌رود روی آن صندلی می‌نشیند و از پشت پنجره برای مادام دست تکان می‌دهد” (نجدی،۱۳۸۸ب:۹۳)
آنچه که در تمام داستان‌های سیاسی نجدی به چشم می‌خورد، انتظار آمدن کسی است. در این داستان از دستگیری فردوس و آزاد نشدن او بعد از پیروزی انقلاب سخن می‌گوید. فردوس از مبارزان توده‌ای است که سال‌ها از دستگیری او توسط ساواک می‌گذرد. با پیروزی انقلاب راوی منتظر بازگشت او از زندان است. راوی دندانساز است به همین خاطر تنها کاری که در تمام این سال‌ها ‌توانسته انجام دهد و به این صورت امید آمدن فردوس را از دست ندهد، ساختن دندان‌هایی برای اوست که حال حتماً پیر شده است.
“اولین شبی که دندانها را گذاشتم کنار آینه به مادر فردوس زنگ زدم. عادت دارم با ته سوهان ۵۶۲۹ را بگیرم و به سکوت تلفن گوش کنم. سالهاست از همان ۵۶۲۹ خوشم می‌آید. اصلاً بوق نمی‌زند. تا حالا شده دستهای یخ کرده‌تان را بگیرید جلوی دهانتان و توی انگشتتان هاه کنید. گوشی تلفن ۵۶۲۹، با من، با من که نه، با گوشهایم همچین کاری می‌‌کند. هاه. انگار خود فردوس گوشی تلفن را برداشته … نمی‌تواند حرف بزند … فقط صدای نفس کشیدنش … دندانها کنار آینه بود. بدون صورت فردوس” (همان،۱۳۸۸ب:۹۳).
آنچه در این داستان بیان می‌شود جستجوی غم‌انگیز نجدی برای خاطراتی است که گم شده‌اند. بیان نویسنده به گونه‌ای است که گویی خاطرات سیاسی خود را بیان می‌کند و از دست دادن عزیزی (پدرش) که در این سال‌ها اتفاق می‌افتد و بعد از انقلاب منتظر بازگشت دوبار? اوست، او را اذیت می‌کند. “تاقچه‌ای پر از دندان” یک خاطره گم شده سیاسی است و پر از رمز و رازهای سیاسی و مخفی‌کاری‌هایی که نویسنده از بیان آن واهمه دارد. جستجوی غم‌انگیز راوی برای کشف حقیقتی است که سال‌ها برای رسیدن به این حقیقت اطراف او پر از روزنامههایی بوده است “بعد می‌رفتم کنار پنجره روی صندلی می‌نشستم و حیاط مادام را نگاه می‌کردم. گاهی پا می‌شدم تا جستجوی غم‌انگیزم را از پنجره تا بخاری تا اجاق گاز لای روزنامه‌ها برای پیدا کردن کبریت شروع کنم”(همان،۱۳۸۸ب:۹۴).اما یک شب پسر جوانی که تا پای پنجره خانه راوی می‌آید و چیزی را لای آجرهای دیوار پنهان می‌کند و به جستجوی غم‌انگیز راوی پایان می‌دهد.
“صدایی را شنیدم. صدایی که می‌دوید، سرم را از پنجره بردم بیرون آن صدا با پاهای پسر جوانی ته کوچه بود. جایی که کوچه بدون آنکه آخرین درخت را با خودش ببرد پیچ می‌خورد. آنجا.کبریت را کشیدم.حالا صدا آمده بود زیر پنجره. خوب نمی‌دیدمش. یک مشت مو روی پیراهنی سفید داشت می‌دوید. نفس کشیدنش تکه تکه شنیده می‌شد و غروب دو سه قدم این طرفتر از پاشویه مادام بود. پسر تا زیر این درخت، همین که شاخه‌هایش را تاکنون پرده، به آن بالکن نزدیک کرده دوید. همانجا ایستاد. پشت سرش را نگاه کرد و دستش را برد توی دیوار. تا دیروز، آجرهای شکسته دیوار آن طرف کوچه را ندیده بودم. رفت. نرسیده به خیابان، باز هم سرش را برگرداند و کوچه را که حالا لخت بود تا ته نگاه کرد” (همان،۱۳۸۸ب:۹۴).
مخفی‌کاری و ترس که در داستان به چشم می‌خورد، نوعی تشویش و کنجکاوی ایجاد می‌کند. پسری که به کوچه می‌آید مدام اطراف خود را می‌پایید و راوی برای رفتن به طرف آن چیز احتیاط می‌کند. گویی همه او را زیرنظر دارد “یک چیز لای آجرها بود که از دور شناخته نمی‌شد. حالا موتورسیکلت با چراغ روشنش اصلاً زرد نبود. سفید. توی کوچه بود و حیاط مادام تا سیاه شدن علف، تاریک بود. دو نفر بودند روی دود پر سر و صدای موتور سیکلت. سرم را کنار کشیدم، و آنقدر به سیگارم پک نزدم تا آن موتور سیکلت تمام شد” (همان،۱۳۸۸ب،۹۴). ترس سیاسی شدیدی که بر داستان احاطه دارد حاکی از فضای ناآرام سیاسی سال ۵۷ است. تمام اشیاء اطراف راوی، او را به طرف دیوار و آن چیز که لای دیوار است می‌برند.
“من آجرهای شکسته را گم کرده بودم. هرچه می‌خواستم از سرم بیرونش کنم نمی‌شد. چطور یک چیز پنهان شده دفن شده در دیوار توانسته بود دستم را گرفته مرا در اتاق خودم، این طرف و آن طرف ببرد. شانه‌هایم را هل می‌داد که در را باز کنم و از پله‌ها پایین بروم. تمام اتاق شده بود دستگیر? در ولم نمی‌کند. نمی‌توانستم نگاهش نکنم. یه جور دلشوره، خیالبافی‌های جر خورده… گفتم که بیرون باران می‌بارید. می‌شد گفت چیزی را پیدا کرده بودم (نه هنوز پیدایش نکرده بودم) که از دستهای رشت پرت شده، توی دیوار فرو رفته بود. دستگیره را مشت کرده بودم و می‌ترسیدم نکند همین که دستم را ببرم لای آجرها، موتورسیکلت و آن پسره سفیدپوش با هم پیدایشان شود” (همان،۱۳۸۸ب:۹۵).
آنچه که راوی نسبت به آن دوست دارد بی‌خیال باشد و نمی‌تواند، چیزی است که لای دیوار است و ترس از اینکه به سراغش برود. “یک چیزی لای آجرها بود و اتاقم بو می‌داد. یک بوی چرب، سوخته، بوی موتورسیکلت. باید منتظر می‌ماندم تا هوا درست و حسابی تاریک شود، که بروم پایین ببینم لای آجرها … اون چی بود” (همان،۱۳۸۸ب:۹۵-۹۴).
آن چه راوی لای دیوار پیدا می‌کند کاستی است که به انتظار او پایان می‌دهد. راوی بعد از گوش دادن کاست، یادگاری‌های فردوس را که در این سال‌ها نگه داشته، در ساکی می‌ریزد و کاست را به مادام می‌دهد. “گنجه را … دنبال ساک بود. پشت لباسها بود. حالا تنها کاری که باید می‌کردم برداشتن دندانها … با گذاشتن فردوس توی ساک … سردم شد. دستهایم … اینقدر از ناخنهام بدم آمده بود. زدم بیرون و من با ساکی پر از لثه‌های سرخ و سرمای دندانها بین میهمانها راه باز می‌کردم” (همان،۱۳۸۸ب:۹۷). ساکی را که دندانهای مصنوعی فردوس را در آن گذاشته است به ایستگاه می‌برد و رها می‌کند. در حقیقت با گوش دادن آن کاست، معمایی برای او حل می‌شود و با آنچه که از فردوس برایش مانده خداحافظی می‌کند. راوی با زندگی که سراسر آن انتظار بیهوده بود خداحافظی می‌کند تا زندگی را به گونه‌ای دیگر تجربه کند. نه تنها راوی که مادام باید کاست را گوش می‌داد تا از زندگی کسالت‌بار بیرون بیاید زیرا درد راوی و مادام یک چیز بود.
“جعبه را کشیدم بیرون. بازش کردم نوار توش بود. از این نوارهای کاست. هیچ کلمه‌ای روی آن نوشته نشده بود. دکمه دریچه را زدم. باز که شد کاست را گذاشتم توی ضبط صدایش را آنقدر پایین آوردم که … حالا یک استکان چای و یک سیگار. آیا هرگز در دنیا چیزی به اسم ماشین جِمس وجود داشت آن هم سیاه… بدون شماره… پله‌های ساختمان پست و تلگراف چی. خانه فردوس پشت سبزه میدان طرف‌های چهارباغ بود فردوس؟ کدام فردوس. کاست را درآوردم. برگرداندمش و دوباره گذاشتم. مادام یک ردیف دورتر از آندره … کلیسای رشت … آنها همدیگر را نمی‌شناسند” (همان،۱۳۸۸ب:۹۶)
راوی به حقیقت دست می‌یابد. اما برای فرار از این حقیقت منکر همه چیز می‌شود. حال هیچ چیز وجود ندارد نه ماشین جمس و نه فردوس.
“خسته شده‌ام. چند بار بگویم که تاریکی آنجا بود. باران آن طوری می‌بارید، چراغها باز و بسته می‌شد. چقدر بنویسم کوچه مثل طناب باز شده از گردن ورزاهای ذبح شده افتاده زیر پنجره‌ام. آدم که نمی‌تواند تمام عمر با استخوانهای شکسته، با تیزی استخوان‌های شکسته گلوی خودش حرف بزند. چکار

پایان نامه درباره
شمال ایران، سوسیالیسم، ایدئولوژی No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید