پایان نامه درباره
زنان یائسه، بازنشستگی No category

(نجدی،۱۳۸۸الف:۶۱). این موقرانه بیوگی را گذراندن از یک سو عشقی است که در درون ماهرخ نسبت به میرآقا وجود دارد و از سوی دیگر انتظار جامعه از او است.
در داستان (A+B) همین رفتار از زن بیوه داستان انتظار می‌رود. در حالی که هنوز خوشگلی او از چشم هیچ کدام از عموها پنهان نمانده بود اما وقتی بعد از مدت‌ها از خانه خارج می‌شود، در لباسی با طرح ساده و صورت آرایش نکرده، لباس خاکستری از خانه خارج می شود و نویسنده این رفتار او را می‌پسندد.
نجدی در بعضی جاها به رابطه زنان با غرایز و نیازهای جنسی اشاره کرده است.”نقش زن در بعضی جاها صرفاً در جهت نیاز جنسی و در سایه غرایز مطرح می‌شود” (تاجریان،۱۵:۱۳۸۶). در واقع زن بودن و یائسگی در نگاه او دو مقوله جدا از هم است.”همین که زنها با سرهای سفید و صورت‌های سرگردان بین زن بودن و یائسگی از آلاچیق پدربزرگ بیرون آمدند، مردها صورتشان را برگرداندند. آنها باید منتظر هماغوشی با همسرانشان بیرون از آلاچیق قدم می‌زدند تا موی زنها دوباره روی شانه‌ها و پوست پستانهایشان بریزد” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۰).گویی او زنان یائسه را به نوعی جدا از زن بودنشان بیان می‌کند. در نگاه او زنی که یائسه می‌شود از زن بودن رها شده است.
در داستان “آرنا یرمان،دشنه و کلمات در بازوی من” عالیه چناری هم خوشگل است، هم عاشق و هم بی‌وفا. خوشگلی او هم مرتضی را گرفته بود هم طاهر را و هم راوی را “صورت عالیه پیرتر از چشمهایش بود. یعنی در چشمهایش هنوز به اندازه یک ته استکان عرق، خوشگلی داشت که طاهر را گرفته بود، مرا هم … اِی” (همان،۱۳۸۸ب:۱۴). عالیه روزی زنی زیبا و طناز بوده است اگرچه الآن خانه او جای بساط تریاک و سیگار است و به قول نجدی “خودش یک جنگل دورتر از اسمش …” (همان،۱۳۸۸ب:۱۵). در عین حال این عالیه به خاطر عشقش شهرت عالیه چناری گرفته است. “عالیه گفت که توی محله آنها شهرداری چند تا چنار کاشته بود، این هوا، نازک و پا کوتاه. عالیه و مرتضی اونجا وعده می‌ذاشتن، یک هفته بعد از فرستادنش به خاش یکی از چنارها را با ریشه کشیدم بیرون، کندمش و همینطور روی زمین کشوندمش تا پست خونه. گفته بود که چنار را براش پست کنن به شهربانی خاش، بند سه” (همان،۱۳۸۸ب:۱۶-۱۵).
عالیه نجدی با آن‌که پست را به هم می‌ریزد تا چنار را پست کند اما آن زمان که مرتضی می‌میرد، برای آوردن جناز? او نمی‌رود. در واقع راوی بر بی‌وفایی او تاکید می‌کند “هیچ کس حتی عالیه برای آوردن جنازه مرتضی به خاش نرفته بود.” (همان،۱۳۸۸ب:۱۶). نجدی در داستان “رودخانه‌ای برای ستوانیار” نمی‌تواند از نگاه هوسبازانه “امیرآقا” نسبت به خواهرش بگذرد. نجدی در این داستان به وقاحت و بی‌شرمی امیر در رابطه با مسائل جنسی و نگاه ناپاک او به خواهرش با دید بدبینانه‌ای اشاره می‌کند.”امیرآقا با این تأسف که چرا خداوند آن دندانهای صدفی و لب پائین سرخ شده را به زنی بخشیده که برای او محرم است” (نجدی،۱۵۵:۱۳۸۷).
۴-۳-۷-۲-مادر
بارزترین چهره‌ای که از زن در داستان‌های نجدی مطرح می‌شود، چهره مادرانه است. مادری که او توصیف می‌کند، همان چیزی است که در ذهن هر انسانی نسبت به مادر وجود دارد. موجودی مهربان، دایماً نگران، با گذشت و ایثار خاصی که در وجود اوست. بارزترین توصیفی که نجدی از مادر بیان می‌کند در داستان “شب سهراب کشان” به چشم می‌خورد. مادری که دایماً نگران سهراب است و با صبر و حوصله به سؤالات او پاسخ می‌دهد برعکس پدر از او می‌خواهد ساکت باشد. در این داستان چهره مادر در کنار چهره تهمینه ترسیم می‌شود گویی درد آنان مشترک است. “پارگی پرده روی خطوط شکسته‌ای دوخته شده بود که از صورت تهمینه می‌گذشت و همانجایی تمام می‌شد که تهمینه در خوابگاه، موهایش را روی سینه لخت و مهتابی رستم ریخته بود. صبح اطراف آنها تکه‌ای از پرده بود که به اندازه یک دستمال، آبی مه گرفته‌ای داشت” (نجدی،۱۳۸۸الف:۳۵). نجدی بعد از این توصیف به توصیف مادر مرتضی می‌پردازد “راوی ستمی را که به تهمینه وارد شده نشان می‌دهد و او را در کنار شخصیت مادر مرتضی می‌گذارد” (تاجریان،۱۲:۱۳۸۶) خطوط شکسته دوخته شده روی صورت تهمینه بیانگر دردی است که از کشتن سهراب به دست پدر نصیب او می‌شود و صورت شکسته و پیر مادر مرتضی نشان از غم عمیقی است که او به خاطر کر و لال بودن مرتضی تحمل می‌کند. “مرتضی دید که زنها نشستند و مادرش با همان چشمهای پیله آورده، زیر پیشانی چین خورده‌ای که انگار از لای سیمهای خاردار گذشته بود به سید زل زده است” (نجدی،۱۳۸۸الف:۳۸). برای مرتضی قشنگی‌های دنیا و لطافتی که در آن احساس می‌کند مثل مادر است. مادر او را بیشتر درک می‌کند و دوست دارد به او کمک کند”در تمام روزهایی که باران می‌بارید مرتضی مطمئن بود که باران هیچ صدایی ندارد. دانه های باران نرم بود، مثل صبح که از آن بالا می‌آمد و روی سفال‌ها می‌ریخت، مثل پیراهن مادرش” (همان،۱۳۸۸الف:۳۸). در کنار نقش مادر به نقش پدر نیز اشاره می‌شود، اما پدر فقط دلهره دارد، مادر به خاطر غم پیر و شکسته شده است. “مادر مرتضی چانه‌اش را به مشتهایش تکیه داده بود و پیری صورتش، پوست خسته‌ای داشت” (همان،۱۳۸۸الف:۳۸). مادر با حوصله به مرتضی گوش می‌دهد. پدر او را از خود دور می‌کند.
“مرتضی با دستهایش از پدر پرسید: چه خبر شده؟ پدر سرش را تکان داد: بعد … بعد. مرتضی از لای زنانی که روی زمین نشسته بودند گذشت، کنار مادرش نشست و آستین مادرش را تکان داد و با باز و بسته کردن چشمهایش گفت: چی شد؟ مادر پرده را نشانش داد و با انگشتها و لبهای ساکتش گفت: آن پدر و پسر می‌خواهند همدیگر را بکشند” (همان،۱۳۸۸الف:۳۹).
در پایان داستان مادر نگران است که چطور به او توضیح دهد و پدر او را به حال خودش رها می‌کند. پدر معتقد است نمی‌تواند او را راضی کند و مادر از او می‌خواهد که به مرتضی نگوید آنها همدیگر را می‌کشند.
در داستان “گیاهی در قرنطینه” مادر طاهر همچون مادر مرتضی است. او برای طاهر عزیزتر از زمین و زیتون است. نجدی در این داستان باز هم همان چهره دوست داشتنی و با گذشت را از مادر بیان می‌کند “به مادر طاهر، مارجان می‌گفتند و این در دهکده‌هایی پر از درخت زیتون یعنی مادری عزیزتر از زمین و زیتون” (همان،۱۳۸۸الف:۸۱).
نجدی هرکجا از مادری صحبت می‌کند او را با همین ویژگی‌ها عنوان می‌کند. دلسوز و مهربان، دوست داشتنی. عشق به فرزند و پدیده مادری چیزی است که در داستان “سپرده به زمین” شکلی دیگر به خود می‌گیرد. در این داستان به زن و شوهری برمی‌خوریم که زندگی سرد و خاموشی را به پیری می‌رسانند و آرزوی آنان داشتن فرزندی است که به زندگی آنان رونقی بدهد اما سهم آنان تنها فرزند مرده‌ای است که زیر پل پیدا می‌شود و آنان راضی می‌شوند او را خاک کنند ، برایش سنگ قبر بخرند و به این گونه صاحب فرزندی باشند. آنها هیچ وقت نمی‌توانند برای او اسمی انتخاب کنند و روزهای خود را با یاد‌آوری روزی که بچه پیدا شد و آنان او را تا قبرستان بدرقه کردند سپری می‌کنند. وقتی قبرکن‌ها رفتند، ملیحه و طاهر او را دوباره درآوردند و به خاک سپردند به این امید که برای او نامی پیدا کنند. آرزوی ملیحه مادر شدن است و زمانی که کسی او را مادر صدا می‌زند همه چیز در نگاه او رنگ دیگری می‌گیرد”یه بچه بود مادر، کوچولو بود. طاهر، بازوی ملیحه را گرفت. پل و آن مرد و رودخانه دور زدند و از چشمهای ملیحه رفتند. از جیپ فقط یک مشت خاک دیده می‌شد که به طرف دهکده می‌رفت. اون مرد به من گفت مادر، شنیدی طاهر؟ به من گفت …” (نجدی،۱۳۸۸الف:۹). ملیحه آن زمان که از کنار زنبیلی که بچه مرده در آن قرار دارد رد می‌شود حس مادرانه‌ای به او دست می‌دهد “ملیحه صورتش را برگرداند و در حالی که احساس می‌کرد چیزی دارد از پوست سینه به پیراهنش نشست می‌کند، از کنار زنبیل رد شد” (همان،۱۳۸۸الف:۱۱).
داستان (A+B) مادر به چند گونه توصیف می‌شود. زنی مهربان که مدام نگران فرزندش است، دیگر مادری که او را موجود مزاحمی می‌بیند که برای او دست و پاگیر است و کاش او نبود تا به زندگیش سر و سامانی می‌داد و جوانی خود را حرام نمی‌کرد. مادر روای در این قسمت زنی است که دنیا به او ظلم کرده است “از اورشلیم تا اینجا کسی را ندیدم که به مضحکی شما گریه کند، آن سیاهی را در بالکن می بینید؟ آن زن که چادر سیاه به سر دارد و به سینه اش مشت می زند، مادر شماست، از اورشلیم تا اینجا کسی را ندیده‌ام به تلخی مادر شما گریه کند، دنیا به او خیلی بدی کرده است” (نجدی،۲۴:۱۳۸۷) چهره‌ای که نجدی از مادر در این داستان بیان می‌کند به سه شکل نمایان می شود. ابتدای داستان، زنی است که در فضای سرد و بی‌روح خانه، فضایی که مرگ بر تمام زوایای آن حاکم است، برای رفتن به مهمانی آماده می شود. در لباس ساده خاکستری، صورت بدون آرایش و چهرهای که هنوز برای عموها جذابیت داشت راهی می‌شود.
“مادرم،با فروتنی و با اندوه، به جای انتخاب یک پیراهن سفید و یقه باز و کوتاه، پارچه‌ای خاکستری و پاییزه‌ای را، در طرحی ساده و بلند ، دوخته و به یک بار پرو قناعت کرده بود. چرا که پوست سفید و براق و تقریبا صاف، چشمان نجیب و سرد او، هنوز می‌توانست وی را بیوه محترم و خواستنی نشان دهد” (همان،۱۵:۱۳۸۷).
در این قسمت هنگام خارج شدن از خانه او به پسر تکیه می‌کند. در تصویر بعد او زنی است ناراضی. همه دنیا را در مرگ شوهرش شریک می‌داند و به شوهری که برای او ارثیه‌ای باقی نگذاشت و ثمره ازدواج او فرزندی است که به جوانی او چسپیده بد و بیراه می‌گوید.
“وقاحت سرخاب گونه‌هایش برجسته است. آن شرمی که در زنهای بیوه می‌شناختم از چشمهایش ریخته بود. چادر روی شانه‌اش افتاده بود. ماتیک تا چانه‌اش پخش شده بود. مرا به این متهم می‌کرد که روزگارم را سیاه کرده‌ای. خوش به حال ملوک سادات که اجاقش کور بود…مادرم فحش را کشانده بود به پدر و گذشته‌ای که دیگر در دسترس ما نبود. مرده شور مرا ببرد که همان موقع ولش نکردم…یک لندهور بی‌مصرف کاشت و رفت قاطی خیابان…الهی آتش به قبرش بیفته…نه ارثیه…نه پولی…نه یک حقوق بازنشستگی. فقط توی تنه لش را روی دستم گذاشت که مثل کنه به جوانیم بچسبی. .. خوش به حال ملوک سادات که هنوز سال شوهرش نشده یکی را پیدا کرد و رفت که رفت” (همان،۷۰:۱۳۸۷)
در شکل سوم مادر نگران اوست و با او بازی می‌کند در این تصویر مادر در خیال خود انتقام خود را از دنیایی که او را بیوه کرده، می‌گیرد. حال او با فرزندش بازی می‌کند، می‌خندید و در بوی گلاب و حرم. در لذت نوازش‌های مذهبی مادر و عطر درههای سبز و حرمت زیبای دوست داشتن با او همراه می‌شود(ر.ک.همان،۷۱:۱۳۸۷).
در داستان “آرنا یرمان، دشنه و کلمات در بازوی” و “خال” نجدی از زنی که وارد پنجره‌ای خالکوبی شده روی

پایان نامه درباره
زنان یائسه، بازنشستگی No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید