پایان نامه درباره
دوران کودکی، اساطیر ایران، درگیری ذهنی، حقیقت روح No category

“آب یکی از مظاهر خیر و نیکی است. در اساطیر ایران از نمادهای تقدس و مونث بود” (جم‌زاده،۱۲۱:۱۳۸۷) در داستان “تن آبی، تنابی” به طور صریح از معشوقی که به صورت آب بر او جلوگر شده است، صحبت می‌کند. عشقی که دوام آن چند لحظه بیش نیست اما خاطره آن مدت‌ها در ذهن “منصور” می‌ماند. داستان “تن آبی، تنابی” داستان عشق دختری را که در نوشابه بیرون می‌آید به نام “پپسی” با “منصور” کارگر، نقاش ساختمان، ۱۹ ساله، آشنا می‌شود. “دختری که از جنس آب است، می‌تواند زنانگی درون مرد باشد. مگر نمی‌توان آنیمای وجود را آب انگاشت و آن را در برگرفت و تنها باری که دوستت دارم را گفت و شنید؛تنها باری که به رستگاری و آزادی و حلول رسید با آب باشد” (رستمی،۵۲:۱۳۸۷). دختری که منصور شهر را برای پیدا کردن برادر او زیر پا می‌نهد و در نهایت به کارخانه نوشابه سازی می‌روند و آنجا پپسی از او جدا می‌شود و منصور در عشق شکست می‌خورد. “پپسی گفت: نمی‌شنوم چی میگی؟ منصور گفت: دوستت دارم. پپسی گفت: چی؟ منصور می‌گفت، فریاد می‌کشید: دوستت دارم. آنها چیزی بودند بین زمین و عشق. بین آسفالت و آسمان” (همان،۱۳۸۸ب:۸۶).
۴-۳-۹-۳-آنیما و تجلی در اندام
آنیمای نجدی در این داستان ترکیبی از اجزای معشوق بود”عضوی از بدن معشوق یا مادر نیز می‌تواند نمادی از کل آن باشد و از این دیدگاه آنیما می‌تواند در برخی اندام‌ها نیز تجلی کند” (جم‌زاده،۱۰۵:۱۳۸۷) آنیمای نجدی گاهی به صورت گیسو وگاهی یک نگاه، نمایان می‌شود “پپسی گفت: من چه شکلیم؟ منصور گفت: ملافه را بزن کنار ببینم! پپسی ملافه را کنار زد. ذرات ریز و سیاه نوشابه گاهی یک نگاه بود. گاهی گیسو، گاهی هم لبخند پپسی گفت: دوستت دارم” نجدی،۱۳۸۸ب:۸۷) منصور پپسی را تا کارخانه می‌برد و با التماس از او می‌خواهد که نرود. “پپسی به طرف پیستون می‌رفت. توی موسیقی هول و یکنواخت تق تق. منصور با دهانی باز و بی‌صدا فریاد می‌کشید: چرا؟ یه دقه وایسا ببینم. پپسی گفت: تو اصلاً نمی‌خوای بفهمی من دارم می‌میرم. حالا منصور فقط یک ملافه خالی را با خودش روی زمین می‌کشید و کارگران ساکت شده بودند و او را می‌دیدند که کنار تراولینگ می‌دود” (همان،۱۳۸۸ب:۸۹). ادامه این عشق یک شکست تلخ برای منصور است که با این شکست دنیا برای او تمام می شود. “حالا فقط از مچ تا ناخنهای پپسی بیرون از بطری بود. منصور ایستاد. خم شد. زانو زد. گره خورد. چمشهایش را بست و گوشهایش را گرفت تا صدای تمام شدن دنیا را نشنود. تق” (همان،۱۳۸۸ب:۸۹).
۴-۳-۱۰-پیری:
پیری همان مرحله از زندگی است که نجدی از آن به عنوان یک دوره ناخواستنی و سراسر درد و رنج سخن می‌گوید. او با بیان سختی‌ها و مشکلات دوره پیری به گله از این مرحله از زندگی می‌پردازد. این مسأله به شیوه‌های گوناگون در داستان‌های‌ او جلوه‌گر می‌شود”خودش را به آینه اتاق رساند و دید که بله، واقعاً پیر شده است” (نجدی،۱۳۸۸الف:۷). ناتوانی و از بین رفتن نیروی جوانی دلیل بارز بر پیری است”اولین باری که در سن سی و سه سالگی نتوانسته بود دو گردو را لای انگشتان مشت شده‌اش بشکند. به همسرش حاج خانم گفته بود، می‌بینی ماهرخ، پیر شده‌ام، پیری مردها از مشت دستشان شروع می‌شود” (همان،۱۳۸۸الف:۶۱).نجدی معتقد است، انسان به هیچ صورتی نمی‌تواند از این مرحله از زندگی فرار کند و یا سعی در از بین بردن نشانه‌های آن کند”پدر طاهر لاغر بود. حتی اگر موهایش را رنگ می‌کرد و با دهان بسته می‌خندید تا کسی دندانهای مصنوعیش را نبیند، آنهمه تنگ کردن چشمها و زور زدن برای دیدن یک سفال، پیریش را آفتابی می‌کرد.” ( همان،۱۳۸۸الف:۲۹). نجدی بارها از گذشت زمان صحبت می‌کند و سردی و کسالت دوران پیری را یادآور می‌شود.
داستان”سپرده به زمین” نمونه بارز است که به دنیای سرد و ساکت پیری اشاره می‌کند. در این داستان صدای قطار چون شمارش معکوس عمر، طاهر و ملیحه را به خود مشغول می‌کند.آنها صدای قطار را می‌شنوند اما آن را نمی‌بینند. می‌توان گفت قطار جوانی است که از آنها فاصله گرفته است. همین دید تلخ نسبت به گذشت عمر باعث می‌شود در داستان”مرثیه‌ای برای چمن” با دیدن یک توپ منقلب شود و به سال‌های جوانی، حیاط مدرسه و دوستانی که روزی در کنار او دنبال توپ می‌دویدند و حالا فقط خاطره‌ای از آنها همراه اوست، بازگردد
“عضلاتش در هوا کش می‌آمد. دستهایش از تنش دور می‌شد. موهایش را باد می‌برد. همین که یکی از پاهایش به زمین می‌رسید بچه‌ها از سال ۱۳۵۵ تا … اطراف طاهر می‌دویدند…همه‌شان آخرین تکه، آخرین لحظه زندگیشان را توی دستهایشان گرفته بودند. هرکدامشان چیزی را مشت کرده بودند که اگر بازش می‌کردند اطراف طاهر پر از هفت صبح شنبه نوزدهم آبان، ده فروردین، فروردین ۶۴ … باران ۶۶ زمستان ۶۸ می‌شد. حالا طاهر با پاهای هفده سال پیش می‌دوید. بیرون از خودش بیرون از کوچه، بیرون از برگها … ” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۱۰).
۴-۳-۱۱-بلوغ
یکی از مسایلی که نجدی به آن پرداخته درگیرها و ناهنجاریهای دوران بلوغ در پسران است. گریز از کودکی و وارد شدن به مرحله جوانی. داستان “نگاه یک مرغابی” سه جوان در آستانه سن بلوغ قرار دارند با چندماه تفاوت. آنها احساس می‌کنند که خیلی بزرگ شده‌اند و می‌توانند از عهده هر کاری برآیند. رها شدن از دوران کودکی و وارد شدن به مرحله بزرگسالی تمام ذهن آنان را به خود مشغول کرده است “پوست اندازی کودکانه در بلوغ ، آنان را احاطه کرده است و هر یک را وا می‌دارد تا نقشی فراتر از موقعیت‌شان ایفا نمایند اما این دگردیسی با سرکوب نیمه کاره می‌ماند و دوباره روی نیمکت‌های مدرسه می‌نشینند” (قنبری،۷۹:۱۳۸۰) تفاوت یک روزه می‌تواند مرتضی را آقا مرتضی نشان دهد. او از این به بعد خود را مرد می‌بیند و همه باید او را اطاعت کنند و اوامرش را اجرا نماید “من هیجده ساله بودم ولی طاهر هیجده سالش بود. اما آقا مرتضی هیجده سال داشت.” (نجدی،۱۳۸۸ب:۳۶) نوزده سالگی مرتضی می‌تواند او را آقا مرتضی نشان دهد راوی نشانه‌های مردی را در موهای صورت می‌داند “اصلا به نظر نمی‌رسید که یک شبه یک سال از ما بزرگتر شده باشد. ولی راستی راستی پشت لبش سیاه تر از پشت لب طاهر بود. مال من یک خط در میان در آمده بود” (نجدی،۱۳۸۸ب:۳۷) تمام آرزوی راوی این است که زودتر بزرگ شود تا او هم مانند آقا مرتضی آقا باشد و زن بابایش نتواند جلوی او پیراهن رکابی بپوشد. حتی اگر برای این کار مجبور شود کاسه برنجی و خمیر صورت و تیغ ریش تراشی پدرش را بردارد. آنچه در این داستان بارز است سر درگمی این سه جوان در آستانه بلوغ است. یک روز را در کوچه های رشت پرسه می‌زنند در حالی که نمی‌دانند دنبال چه هستند. در صدد انجام کاری هستند تا خود را بزرگ جلوه دهند. وقتی مرتضی در بین دستفروش‌ها زره را می‌بیند، آن را می‌پوشد و حال به آن چه خواسته رسیده است. در واقع او کاری بزرگتر از سنش انجام داده بعد از درگیری و بازگشت به مدرسه در روز بعد آنها به موقعیت واقعی خود پی می‌برند. داستان (A+B) به گونه‌ای دیگر به این موضوع اشاره می‌کند. جوانی که در سن حدود ۱۰ تا ۱۴ سالگی است و پدرش را از دست می‌دهد، از یک سو خود را پسر بچه‌ای می‌بیند که نیاز به مراقبت دارد و از سوی دیگر جامعه از او می‌خواهد جایگزین پدر باشد. در این مسیر او سرگردان بین دوران کودکی و بلوغ شرایط سختی را می‌‌گذراند تا اینکه مادر به او کمک می‌کند تا از این مرحله بگذرد او از یک طرف مادری دارد که در شرایط سختی قرار دارد و به کمک او نیاز دارد “در چهارچوب در ، مادرم با آرایش ملایم، بی چادر و مضطرب نمایان شد و گفت: بگذار بازویت را بگیرم” (نجدی،۲۷:۱۳۸۷) در صحنه دیگر او همچون کودکی سرگردان دنبال مادر می‌گردد و می‌ترسد از او جدا شود “مادرم در فاصله ای دو تا سه قدم از من می رفت و من در حالی که سعی می‌کردم او را گم نکنم دنبالش کشیده می‌شدم. دلم می‌خواست برای گرفتن بازویش به من مجال می‌داد” (همان،۳۰:۱۳۸۷) او از یک طرف نشانه‌های بزرگسالی را دارد و از طرف دیگر رفتار کودکانه از خود نشان می‌دهد”می‌ترسیدم که یک وقت به اتاق بیاید و تنم را ببیند و بفهمد که مدتهاست مرد شده‌ام…من پشت قرمزی پرده و روشنی سیگار می‌نشستم” (همان،۳۹:۱۳۸۷) هم زمان هم رفتار بزرگسالی را نشان می‌دهد و هم رفتار کودکان را. او در نوسان رفتار کودک(مکیدن دست) و جوان(سیگار کشیدن) که چهارچوب رفتار جوان را پدید می‌آورد سرگردان مانده است (رستمی و کشاورز،۱۲۹:۱۳۸۹).
۴-۳-۱۲-فقر و ناتوانی
فقر، مشکلات و معضلات اجتماعی جامعه که خانواده‌ها درگیر آن هستند از دیگر محورهای اندیشگی نجدی است. در داستان‌های او فقر در لایه‌های پنهانی داستان به چشم می‌خورد. صدای چرخ خیاطی، پدر معتاد و خانه‌ای با دو اتاق بیان کننده فقر انسان‌ جهان داستانی اوست.”نصف اتاق پر از صدای چرخ خیاطی بود و نصف دیگرش پر از دود تریاک.” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۳۲). بیکاری و وضعیت معیشتی مردم از مسائلی است که نجدی را نگران کرده است و در آثار او این مورد انعکاس داده شده است. درد نجدی، درد جامعه‌ای است که مرتضی در آن جایی برای بساط کتابفروشی ندارد مرتضی که “به سختی بیست ساله بود” (همان،۱۳۸۸ب:۱۳۹). و یک صبح را در فلکه غمزد? رشت بین کارگرانی که از ۱۲۰۰ به ۸۰۰ می‌رسند به سر می‌برد در نهایت مثل دو روز گذشته روانه خیابانهای رشت می‌شود. آنقدر درگیری ذهنی مرتضی زیاد است و هنوز با خود کلنجار می‌رود که در تمام این دو روز دوست دارد صدای شکستن چیزی را بشنود تا آرام شود. (ر.ک.همان،۱۳۸۸ب:۱۳۹). غم نجدی، غم کودکانی که قادر به انجام هیچ کاری نیستند. او نمی‌تواند مانند انسان‌های اطرافش نسبت به آنچه می‌بیند بی‌خیال باشد. او مرتضی است، طاهر است، ملیحه است، و اینها آدمهای داستان نجدی و در حقیقت روح نجدی هستند که در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که موضوع برای درد و غم زیاد دارد.
کمبود امکانات بهداشتی در روستاها از مسائلی است که نجدی به آن اشاره می‌کند. در داستان “سپرده به زمین” تنها مرکز بهداشتی روستا از داشتن سردخانه محروم است و جسد کودکی که مرده است را در انبار می‌گذارند “ملیحه گفت: حالا کجاس؟ دکتر گفت: گذاشتنش توی انبار. ملیحه گفت: انبار؟ یه بچه رو؟ توی انبار؟ دکتر گفت: می‌دانید ما اینجا سردخانه نداریم.” (نجدی،۱۳۸۸الف:۱۰)
“بی‌فصل و نادرخت” به زندگی بچه‌هایی ختم می‌یابد که به اعتقاد انباردار مونگولن، توانایی انجام هیچ کاری را ندارند، زیاد عمر نمی‌کنن و مرتضی از دیدن آنها به هم می‌ریزد و چیزی زیر پوست و استخوانهای او می‌افتد و می‌شکند. در حقیقت قلبش می‌شکند و این شکستن، شکستنی است که نجدی با تکرار فعل آن را بارز می‌کند.
“مرتضی از روی چمباتمه چکمه شده‌اش پاشد. حوصله نداشت بزند دک و پوز انباردار را خرد کند.

پایان نامه درباره
دوران کودکی، اساطیر ایران، درگیری ذهنی، حقیقت روح No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید