پایان نامه درباره
بیمارستان، اندیشه سیاسی، بیژن نجدی، تصویر سازی No category

یا باید می‌رفت توی اتاق و بچه‌ها را یکی یکی رو سینه‌اش می‌گرفت و دهانشان را آنقدر به پیراهنش فشار ‌می‌داد تا هر کدام دو سه بار سکسکه کنند و سرشان را پس بکشند و همان‌جا روی سینه مرتضی، توی بغل مرتضی بمیرند. یا باید خم می‌شد و پنجره را بر‌می‌داشت و سرش را درآن فرو می‌برد. همین که راه افتاد از زیر پوست و از استخوانهایش صدای افتادن و شکسته شدن، شکستن،شکستن…شکستن چیزی می‌آید” (ر.ک.نجدی،۱۳۸۸ب: ۱۴۶).
نجدی فقر را پدیده‌ای جهانی می‌داند و انسان فقیر در هر جایی ممکن است وجود داشته باشد
“از سه پسر عمو‌هایم، دوتا در زندان سونورا آنقدر سیفون قراضه‌ی مستراحها را تعمیر کرده و آنقدر شبها انجیل خوانده بودند که بالاخره انجمن بخشودگی موافقت کرد که پسرعموها را به کشیش کلیسای ماریای مقدس تحویل دهند تا هم مشکل فاضلاب کلیسا حل شود و هم عیسی مسیح بتواند طرفداران سرخپوستش را از نزدیک ببیند. سومین پسرعمو هم در یک استودیوی فیلمبرداری به صورتش رنگ و روغن می‌مالید و روزمزد خودش را بعد از شنیدن شلیک وینچستر‌های گلوله مشقی از اسب الکی می انداخت روی زمین. البته گاهی پوست شانه یا آرنجش ور می‌آمد ولی غروبها می‌توانست تکه‌ای گوشت گاو بخرد و با نگاهی تحسین آمیزتر از دیدن تابلوی ژوکوند به همان تکه گوشت سرخ شده در بشقابش خیره شود.” (همان،۱۳۸۸ب:۶).
غم او، غم بشریت است، غم جنگ‌هایی که جز آوارگی و فقر، پیامدی نداشته‌اند به همین دلیل “او به شکل غم انگیزی بیژن نجدی است” فقر و بیان ناتورالیستی آن از دیگر مبانی مورد نظر نجدی است.
“حالا به زن سرایدار که با گردنی بدون گردنبند و دستهای بدون طلا اعتراف کرده بود که هفته‌ای دو روز رخت چرک مقتول را می‌شست و هر هفته دوبار در آینه به گردن لختش دست می‌کشید (تصویر صابون و کف و کثافت و مفصلهای ورم کرده و انگشتان رماتیسمی از آینه می‌ریخت). هربار که زن سرایدار نمی‌توانست به سؤال بازپرس جواب دهد نمایی درشت و دردآور از دستهای او روی پرده می‌افتاد که تکه‌ای از دامنش را روی زانویش مشت می‌کرد.” (همان،۱۳۸۸ب:۲۶).
داستان نگاه یک مرغابی، بیانگر وضعیت جامعه‌ای است که علم ارزش خود را در آن از دست داده است مردم کتاب و دفتر خود را فروختهاند جای آن ابزار مطربی خریده‌اند”خیلی‌ها کتاب را فروخته‌اند و دایره زنگی خریده‌اند” (همان،۱۳۸۸ب:۵۰). “داستان بیمارستان نه، قطار”، داستان مردی است که از قطار او را به بیرون پرت می‌کنند. قلتشن برای اینکه مسافر بلیط ندارد او را از قطار بیرون می‌اندازد و مرتضی به کمک مسافر می‌آید. “همه سرشان را به طرف صدا برگرداندند و مرتضی تا آخرین لحظه زندگیش هرگز آن را فراموش نکرد. مردی با یکی از دستهایش از در واگنی آویزان بود و با دست دیگرش هوا را می‌قاپید” (همان،۱۳۸۸ب:۷۳). آنچه که در این داستان نجدی را آزرده خاطر کرده است رفتار ظالم و مظلوم است. راوی داستان نجدی در “یکشنبه‌ای که صدای ابری شدنش به گوش نمی‌رسید” (همان،۱۳۸۸ب:۷۳) به کمک مرد غریبه می‌شتابد. نجدی مرد را چون درختی که از قطار به بیرون پرت شد توصیف می‌کند”قطاری بدون صدا از روی ریل گذشت و درخت سبز و پر از شاخ و برگی با ریشه‌اش از واگنی به بیرون پرت شد” (همان،۱۳۸۸ب:۷۴) مردی که از قطار زندگی به بیرون پرت می‌شود و می‌میرد. آنچه در این داستان نجدی را نگران می‌کند فضای جامعه و فقر مردم است. مردی که به خاطر نداشتن بلیط از قطار به بیرون پرت می‌شود “مرتضی گفت: هم پولت را می‌گیری، هم می‌فهمی که مردم چطور سوار قطار می‌شن و چطور پرت می‌شن … بعد چشمهایش پر شد. بعد با پشت دست خیس سبیلش را پاک کرد تا رسیدن آنها به کرپی، توی اتومبیل باران می‌بارید” (همان،۱۳۸۸ب:۷۸). مرتضی مردی را که ضربه مغزی شده به جای بیمارستان، دوباره سوار قطار می‌کند.در این داستان”مرتضی نمونه انحلال یافته طرفداران زحمتکشان است. رسالت او از بین بردن فاصله طبقاتی و ردیف کردن آدمهاست” (قنبری،۷۹:۱۳۸۰).
۴-۳-۱۳-زندگی:
با وجود فضای پر از یأس و ناامیدی که بر داستان‌های نجدی حاکم است او زندگی را با همه سختی‌هایش دوست دارد. برای او زندگی مثل سال می‌ماند که هر فصلش زیبایی خاص خود را دارد، حتی غم‌هایش می‌تواند زیبا باشد”برای میرآقا زندگی مثل سال بود نمی‌توانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد.” (نجدی،۱۳۸۸الف:۶۱). نجدی زندگی را تنها یک فصل نمی‌داند. جهان داستان او تبلور همه فصل‌ها و رنگهاست. همه فصل‌ها در داستان با هم جمع می‌شوند. زندگی و در آرامش زندگی کردن چیزی است که در داستان‌های نجدی گاهی با سیاست آمیخته می‌شود. حرکت ساعت، زمان، سکون که بر فضای داستان حکمفرما می‌شود، کسالت باری زندگی او را نشان می‌دهد. او برای نشان دادن یکنواخت بودن زندگی از امکانات زبان و اشیاء پیرامونش بهره می‌گیرد تا کسالت بار بودن زندگی را به تصویر بکشد ولی گاهی زندگی و زنده ماندن را دوست دارد.
داستان “مرثیه‌ای برای چمن”، داستان توپی است که طاهر به پنجره خانه بالاخان پرتاب می‌کند. توپ نماد حرکت است. در زندگی ساکت و آرام بالاخان و ملیحه وارد می‌شود. در لحظه برخورد به پنجره برای آنان ترس را همراه می‌آورد، طوری که گویی زلزله یا جنگ شده است، اما وقتی در اتاقی که پر از صدای یکنواخت تیک تیک ساعت است میافتد برای آنان زیبایی خاصی پیدا می‌کند. “اتاق پر از صدای تیک تیک ساعتهایی بود که صاحبانشان برای تعمیر به بالاخان داده بودند و پیرمرد هر روز خودش را با باز و بسته کردن فنر آنها سرگرم می‌کرد” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۱۳). با دیدن حرکت توپ یکبار دیگر نبض زندگی در آنان می‌زند اما به زودی می‌فهمند که پیر شده‌اند و توپ را به کوچه باز می‌گردانند. در پایان داستان حرکت توپ، به نوعی حرکت زندگی را به راوی یادآوری می‌کند.
“وقتی که توانست خودش را به هوای بالاتر از ناودانیها و پاییز و آنتن‌های تلویزیون برساند، تمام سفیدیهایش پاک شد و زمین نتوانست با جاذبه لگد خورده و حقیرش توپ را بار دیگر برگرداند. آن بالا ذرات اکسیژن باز هم دور می‌شد و هیچ چیز بوی نفت و روزنامه نمی‌داد. و صدایی از هیچ ساعتی شنیده نمی‌شد. توپ از لایه اُزُن گذشت. از لای ماهواره‌ها و سفینه‌ها رد شد، و شناور در فضایی بدون یک قطره نور، رفت. رفت. رفت… ” (همان،۱۳۸۸ب:۱۱۴).
در داستان (سپرده به زمین) نجدی با تصویر سازی زیبا فضای سرد و کسالت بار زندگی ملیحه و طاهر و زندگی بدون هیجان آنان در تیک تیک ساعت می‌گذرد بیان میکند. داستان تقابل زندگی و مرگ است. سماوری که می‌جوشد، ملیحه که نان می‌خرد، صدای پای او و صدای قطاری که آنها هر روز منتظر شنیدنش هستند، صدای زندگی است که آنها را هر روز با امید شنیدن آن بیدار میشوند. “قطار” در داستان نماد زندگی و گذشت عمر است. “صدای قطار شمارش معکوس عمر آنان را هر روز به خود مشغول داشته است. آنها فقط صدای قطار را میشنوند و آن را نمیبینند. صدای زندگی از دسترس آنان دور است. در‌پایان داستان پنجره را برای شنیدن صدای قطار باز میگذارند اما صدای آن را نمیشنوند” (صدیقی،۲۲:۱۳۸۷).
۴-۳-۱۴-طبیعت‌گرایی
ویژگی بارز داستان‌نویسان بومی، استفاده از عناصر بومی و اقلیمی در داستان است. نجدی نویسنده‌ای است که روح او با تمام پدیده‌های طبیعت پیوند خورده است. طبیعت به نحوی زیبا در داستان‌های او جلوه‌گر شده است. بوی برنج، چای، خاک باران خورده، باغ‌های زیتون و پنبه، هوای ابری و شرجی، ماهی، صدف، صدای دریا، و همه و همه را می‌توان در داستان‌های او حس کرد. یک فنجان چای در برف زمستان می‌تواند باغ‌های چای را کنار او آورد.( ر.ک.نجدی،۱۳۸۸الف:۱۷) نجدی چنان عاشق باران شمال است که دوست دارد به سخن سهراب عمل کند و چتر را به احترام باران ببندد و زیر باران برود. (ر.ک.نجدی،۱۳۸۸ب:۳۱).
آلاچیقها، دود اجاقها، درختان غان، بوی برنج سبز شده، طعم آرام نمک خزر، مه غلیظی که روی دهکده را پوشانده و بوی شرجی همان چیزی است که نجدی با کمک گرفتن از واژگان آن را در داستان‌های خود زنده نگه‌ می‌دارد “تا باران بند بیاید مرا بین ردیف درختان غان، روی سینه‌ی تپه‌ها و در حاشیه‌ی باغهای پنبه دواند. کنار رودخانه پاشنه چکمه‌اش را به پوست شکمم کشید و مرا هی کرد که خودم را تا گردن به آب بزنم. بعد آلاچیقها را دور زدیم.از بوی دود اجاقها رد شدیم” (نجدی،۱۳۸۸الف:۲۱).
بوی برنج تازه سبز شده در داستان‌های او خواننده را به آرامش می‌خواند “هوا بوی برنج تازه سبز شده را داشت، و طعم آرام نمکی که از روی خزر می‌آمد روز را پر کرده بود.” (همان،۱۳۸۸الف:۳۶). نکته مهم در مورد توصیف طبیعت در داستان‌های او ارتباط این توصیفات با فضای داستان است. طبیعت گاهی در خدمت بیان اندیشه و فضاسازی داستان قرار می‌گیرد. بارانی که نجدی به خاطر آن چتر را می‌بندد در بعضی داستان‌ها نماد اوضاع آشفته است.
طبیعت‌گرایی نجدی در بسیاری از موارد در خدمت اندیشه‌های سیاسی او به کار می‌رود و استفاده از طبیعت برای بیان اندیشه سیاسی است. “حالا باران، خودش را به شیشه می‌زد. در را که باز کردم سرمای آستارا و مرتضی با هم آمدند توی اتاق. هم سرما بوی ماهی می‌داد، هم مرتضی.” (نجدی،۱۳۸۸ب:۲). در داستان “سه شنبه خیس” این ویژگی بسیار آشکارتر جلوه می‌کند. باد و باران در این داستان حوادث وحشتناکی را بازتاب می‌دهد و نماد از هراس و آشوب است.
۴-۴-اندیشه فرهنگی و اعتقادی
از دیگر مبانی اندیشگی نجدی پرداختن به مسائل اعتقادی و فرهنگی است.
۴-۴-۱-مذهب
آن چه در آثار نجدی از مذهب عنوان می‌شود، همان کارهای روزمره‌ای است که هر مسلمانی انجام می‌دهد . وضو گرفتن، نماز خواندن، و برگزاری مراسم مختلف “از پشت پنجره‌ای صدای نماز مردی به گوش میرسید” (نجدی،۱۳۸۸الف:۱۶). گاهی نجدی طبیعت را در اعتقادات مذهبی خود شریک می‌کند و حالت گل‌آفتابگردان را چون حالت انسانی می‌داند که بر جنازه مرتضی نماز میت می‌خواند”صف درازی از گلهای آفتابگردان از کنارش می‌گذشتند و هرکدام روی او دو رکعت نماز می‌خواندند” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۸۹)
اعتقاد در کنار بی‌اعتقادی ارزشمند است. در داستان”رودخانه‌ای برای ستوانیار” همان قدر که عزیز خانم پایبند مسائل شرعی است و جای مهر بر روی پیشانی او نقش بسته است ستوانیار از مسائل دینی بی‌اطلاع است حتی “بسم الله” را درست نمی‌نویسد.
“امیرآقا گفت: لازم نبود، دستخط پدر است و لاغیر. نگاه کنید هیچ کدام از کلمات الرحمان و الرحیم. الف و لام ندارد نگاهش کنید. عزیز خانم گفت: الف لام چه ربطی دارد به ایمان؟ امیرآقا گفت: دارد مادر، دارد… الف لام تقدس مهربانی است. یعنی خدا

پایان نامه درباره
بیمارستان، اندیشه سیاسی، بیژن نجدی، تصویر سازی No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید