پایان نامه درباره
ایدئولوژی، نویسندگان No category

را باز کند، باز هم باید از کنار لباس‌های افتاده روی زمین، از روی روزنامه‌های پخش و پلا، از کنار تصویر خودش در آینه و زیر سیگاری‌های پر از ته سیگار بگذرد و زیر قاب کوچک چسبیده به دیوار بنشیند، همان قاب قدیمی که روی آن نوشته شده بود “در من غروب کن ای آفتاب پیر” (همان،۱۳۸۸الف:۷۴).
در مسیری که به خانه پدربزرگ می‌رود بر اثر شدت باد و باران که بازتاب هراس و آشوب است، چتر از دستش رها می‌شود. به تیر چراغ برق برخورد می‌کند روی آسفالت می‌افتد. فنرهای چتر و صدای شکستن استخوان آن در حقیقت مرگ پدر ملیحه را یادآوری می‌کند. نجدی با توصیف باران، فضای کوچه که ملیحه از آن می‌گذرد و طوفان، بهره‌گیری از عناصر طبیعت تنهایی و بی‌پناهی ملیحه را بیان می‌کند. فضای کوچه او سرد است، مردم به او و مشکلاتش توجه ندارند و ملیحه خود به تنهایی در این وضعیت بار مشکلاتش را بر دوش می‌کشد.
“اگر کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره‌ها را پاک می‌کرد، می‌توانست زنی را ببیند که گوشه چادرش را با دندانهایش گرفته و نمی‌داند که با یک چتر وارونه چه باید کرد. این بود که ملیحه دسته چتر را ول کرد و با هر دو دست، چادر دور شده از تنش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد، چتر را به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی آسفالت انداخت و آنقدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد. چندتا از فنرهای چتر شکست، تکه‌ای از آبی خیسش جر خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختان ته کوچه رفت صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان‌های چتر، پنجره به پنجره دور شد.” (همان،۱۳۸۸الف:۶۹).
توصیف زندان و تصویر آن در سال ۵۷ که زندانیان سیاسی آزاد شدند، انتظاری درد آوری را در داستان‌های او نمایان می‌کند “در روزنامه‌ای دیگر، عکس بزرگی از درهای زندان اوین چاپ شده بود که با صدای کنار رفتن سالهای ۱۳۲۴ تا ۱۳۵۷ باز می شد” (همان،۱۳۸۸الف:۷۱). این سالها شروع فعالیت‌های ضد رژیمی است. آنچه که در این سالها ذهن نویسندگان را به خود مشغول می‌کند زندانیان و مشکلات آنهاست “مردم هجوم بردند، ملیحه، صورت به صورت، سرش را می‌چرخاند. در سرمای اطرافش که حالا خالی از صبح بود، بین آنهمه چشمهای عادت کرده به دیوار، دمپایی، میله‌های تختخواب و شمردن پایان ناپذیر موزاییک و روزهای سال” (همان،۱۳۸۸الف:۷۱). و بدتر از انتظار برای کسی که هرگز نیامد و اعلام تیرباران زندانیان است. آنچه که ملیحه را به زندان می‌کشاند انتظار است و آنچه که برایش باورنکردنی است اعدام سیاووش پشت انبار سیب زمینی است.
“هفت سال پیش، سیاوش ریحانی، پدر ملیحه، پشت انبار سیب زمینی زندان، به تیرکی چوبی بسته و تیرباران شده بود، البته بعد شیلنگ آب را روی تیرک گرفته و آن را شسته بودند، البته باران نگذاشته بود که خون، روی علف‌های کنار تیرک پینه ببندد و البته ملیحه از این طرف نرده‌ها نمی‌توانست انبار سیب زمینی را ببیند، همانطور که علف را، همان طور که هنوز چتر را ندیده بود.” (همان،۱۳۸۸الف:۷۱).
ملیحه جلوی زندان چتری را از خانم پیری می‌گیرد و این چتر نشان سیاوش را دارد، به زودی چتر را هم از دست می‌دهد “ملیحه و پدربزرگش نتوانستند نعش چتر را زیر هیچ کدام از درختان کوچه پیدا کنند. حالا چتر هم یک سیاوش شده بود” (همان،۱۳۸۸الف:۷۷). در حقیقت نجدی با این توصیف از چتر به گم شدن جسد سیاوش اشاره می‌کند و این که حتی جسد سیاوش را هم ملیحه و پدربزرگ نتوانستند ببینند. روزهای پاییز ۵۷ روزهای آزادی زندانیان است روزهایی است که تنهایی ملیحه مشخص می‌شود. ملیحه در رویای خود چتری را که نشانه‌ای از سیاوش است با خود حمل می‌کند و پشت در اوین با رویای پدر به خانه باز می‌گردد.
“این طرف در بزرگ اوین، که مثل زخمی کهنه، زخمی خشک، زخمی که خونریزیش بند آمده باشد باز بود، سیاوش روی غرور پیر شده پاهایش ایستاده، همان شال سفید و بلندی را بر گردن داشت که سال‌ها پیش، شب دستگیر شدن، آن را از جارختی چوبی، و کنار پیراهن ملیحه برداشته بود. ملیحه می‌دانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله دور و دراز بین واقعیت و رویا بگذرد.” (همان،۱۳۸۸الف:۷۲)
برای توصیف ملیحه آن هنگام که از ماشین پیاده شد راننده واژه‌ای بهتر از تنهایی پیدا نکرد (ر.ک.همان،۱۳۸۸الف:۷۳) ملیحه مرگ پدر را باور نمی‌کند چون مادرش را دید که می‌میرد اما پدرش را نه.
ردپای زندان در همه جا، آشکار است و در همه جا صحنه‌های زندان تداعی می‌شود. “مرتضی لُنگش را توی خزینه باز کرد، دوباره بست و سرش را برد توی آب داغ. آب بی‌صدایی و داغی اتاقک اوین را داشت” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۱۷). در داستان “من چی را می خواهم پیدا کنم؟” نجدی به رفاقت دو دوست و سالهای زندان و انقلاب اشاره می‌کند. مرتضی بعد از آزاد شدن از زندان و در عروسی دوستش به آن روزها گریز می‌زند و سردرگم است. دوستی داشت که حالا دارد ازدواج می‌کند و سالهای زندان که حالا فقط فکر و خاطره آن برایش باقی مانده است. در تمام داستان‌های نجدی قهرمان چیزی را گم کرده و دنبال آن است و یک جور انتظار و ناامیدی بر فضای داستان حکمفرماست “لای رنگ و چهار مضراب، غلت می‌زد و روزی را به یاد آورد که قاطی بر و بچه‌ها از در بزرگ و باز اوین بیرون آمده بود، دست همین داماد را گرفته بود و گفته بود: باورت میشه؟ مردم سنگ تمام گذاشته‌اند” (همان،۱۳۸۸ب:۱۱۸).
آنچه که نجدی به آن اشاره می‌کند حوادث سالهای ۱۳۲۰ به بعد تا انقلاب و بعد از انقلاب است. “برگشت از خیابان جمشید روزنامه خریده بودند. از دور صدای تک‌تیر را شنیده بود. مرتضی گفته بود: انگار زرت حکومت قمصور شده! طاهر گفته بود: خانه خودمان را عشقه. مرتضی: یعنی راست راستکی ما ول شده‌ایم و داریم برمی‌گردیم؟ طاهر: امروز را آره، نجنبی فردا افتادی تو هچل” (همان،۱۳۸۸ب:۱۱۹). درگیرهای دولتیان با نیروهای مردمی از دیگر مسائلی است که نجدی به شیو? عینی به آن اشاره می‌کند گویی او نه مرتضی بلکه خود نجدی است که از دست دولتیان فرار می‌کند. “به یاد آورد که چقدر با طاهر در باریکه بین مزارع دویده بود تا از حکومتیها دور شوند و چطور افتاده بودند توی هچل” (همان،۱۳۸۸ب:۱۲۱). صحنه‌های زندان حتی در عروسی طاهر، در ذهن مرتضی تکرار می‌شود و آن زمان که مرتضی را طبق رسم و رسومات جوانان می‌دزدند تا مشتلق بگیرند و مرتضی کوچه‌ها را دنبال او می‌گردد آنچه در ذهنش زنده می‌شود تختخواب دو طبقه زندان است و لاغیر “دلش می‌خواست سرش را بگذارد روی پتوی طبقه دوم تختخواب و به صدای خواب طاهر که پایین خوابیده بود گوش کند” (همان،۱۳۸۸ب:۱۲۴).
۴-۲-۴-۴-ترورسیاسی:
از دیگر مسایل سیاسی بین حزب‌ها که نجدی به آن اشاره می‌کند، ترورهای سیاسی است. آن زمان که ناکارآمدی کسی مشخص شود راهی جز مرگ نمی‌یابد. “در حالی که همین صورت باید بدون گوشت، با شقیقه سوراخ و استخوان ترکیده پیشانیش، سالها پیش دفن می‌شد بی‌آنکه بعد از “سیامک پور زندی” و یا لای کلمات و اعداد “تولد ۱۳۱۹ـ وفات ۱۳۶۵” کسی روی سنگ و سیمان نوشته باشد “مسئول هسته جوانان حزب…” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۷۸).
نجدی در این داستان به مسائل سیاسی و حزبی دهه سی اشاره می‌کند و جوانی که باید کشته می‌شد در حقیقت دو دوست که یکی باید دیگری را از بین می‌برد اما این قتل صورت نمی‌گیرد و سالها خاطره شرمساری آن با راوی است. آنچه راوی بیان می‌کند از ناتوانی اوست برای کشتن سیامک “با هر دو دستم پاشنه پنج تیر روسی را گرفته بودم اما انگشتهایم … تمام انگشتهایم گم شده بود، بین من و سیامک که داشت دور می‌شد… می‌توانستم تا دست چپی که توی آینه داشتم پنجره پشت سرم را باز کنم و همه یادداشتها و اعلامیه‌های پاره پاره را به حیاط بریزم” (همان،۱۳۸۸ب:۱۷۹).آنچه نجدی در این داستان به آن توجه دارد بی‌رحمی انسانها نسبت به هم است. دنیایی که دوستی در مقابل افکار حزبی رنگ می‌بازد و کشته شدن سیامک می‌توانست لبخندی را بر لبان او و رابط وی با شاخه نظامی حزب بنشاند (ر.ک.همان،۱۳۸۸ب:۱۸۰) نجدی دیگر سوگوار افکار حزبی خود نیست. او دوست دارد تمام این افکار چون برگ پاییزی زیر پای او خرد شود.”همانطور که من بی‌آنکه سوگوار سوسیالیزمی باشم که آن طرف دنیا، مرده نعشش، اینجا، در تهران، در استخوانهایم به نوعی زندگی گیاهوار رسیده بود، یعنی گاهی سبز می‌شد، انگار که برگ، گاهی هم صدایش را زیر پاهایم می‌شنیدم، بازهم انگار برگ” (همان،۱۳۸۸ب:۱۸۰). آنچه باعث می‌شود که سیامک کشته نشود اصرار شاخه نظامی حزب برای محل دقیق بود
“شاید اگر آن سال یکی از رفقای شاخه نظامی آن همه برای انتخاب کوچه و ساعت دقیق شلیک اصرار نمی‌کرد و من ناخنها و انگشتهایم را گم نمی‌کردم و ماشه را می‌کشیدم و تکه‌هایی از همان در چوبی کنده می‌شد و سیامک تا انتهای کوچه می‌دوید ومن از این طرف کوچه تا بالا آوردن و عق زدن نفسهایم می‌دویدم و حالا با دیدن او و روزنامه‌هایش و همان زن و مردن و آن باغچه، می‌توانستم اسکناسی روی میز بگذارم و به سادگی رستوران را ترک کنم” (همان،۱۳۸۸ب:۱۸۰).
داستان (A-C) داستان ترور و بمب گزاری های سال ۶۱ را بیان میکند. خسرو یکی از اعضای حزب خرابکاری است که با بمب گذاری در میادین و جاهای مختلف قصد خرابکاری دارد. در اتوبوس با دیدن قیافه خانمی که اول فکر می‌کند به مادرش شبیه است و بعد می‌فهمد خانم معلمش است به فکر فرو می‌رود ساک را به شکمش می‌چسباند و کنار خانم معلم روی صندلی اتوبوس می نشیند (ر.ک، ۱۳۸۷، ۱۰۴-۱۰۲).
۴-۲-۴-۵-سرخوردگی سیاسی:
نجدی در داستان‌هایش به نوعی شکست و یأس می‌رسد. این سرخوردگی ونا‌امیدی نتیجه از بین رفتن ایدئولوژی‌هاست. در فضای خاص سال‌های ۵۷ تا ۶۰ ایران تحولات شدیدی را پشت سر می‌گذارد. در حالی که هنوز مدتی از پیروزی انقلاب نگذشته و اوضاع داخلی کشور هنوز ناآرام است جنگ شروع می‌شود. بسیاری از کسانی که از زندان بازگشتند در فضای جدید و با مشکلات داخلی و ناآرامی که حاصل شرایط جنگ است به نوعی دچار سرخوردگی و نا امیدی می‌شوند. در دو داستان “من چی را می‌خوام پیدا کنم ” و “استخری پر از کابوس” به خوبی این مسأله قابل ملاحظه است. پایان هردو داستان‌ راوی دنبال گمشده‌ای می‌گردد که نمی‌داند چیست.
از بین رفتن ارزشها و ایدئولوژی‌ها همان چیزی است که قهرمانان نجدی نگران آنند. مرتضی‌ها و طاهرهای نجدی سرخورده وغمگین‌اند، چون در جایی واقع شده‌اند که ارزشها ضد ارزش شده‌اند. هدفها عوض شده‌اند. همان گونه که در قیام میرزا ، او به دنبال استقلال ایران بود اما ثروتمندانی که اطراف او قرار گرفتند با تغییر وضع سیاسی میرزا و اهدافش را رها کردند تا در تنهایی خاموش خود و یاران خاصش در برف و سرما جان دادند.
در داستان “استخری پر ازکابوس” مرتضی وقتی از زندان آزاد می‌شود به سمت روستای زادگاهش حرکت

پایان نامه درباره
ایدئولوژی، نویسندگان No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید