پایان نامه درباره
ایدئولوژی، خلیج فارس، اقتصاد ایران، تاثیرپذیری No category

می‌کند اما در همان دقایق اول به جرم کشتن قو زندانی می‌شود”قویی که مال همه بوده” در واقع همه مسئول حفظ و نگهداری او بودند اما هیچ کس به وظیفه خود عمل نکرده است و حال که قو کشته شده است نگران آنند. در حالی که هدف مرتضی کمک به قو بود است و تنها او بوده که برای نجات قویی که در استخری پر از گازوئیل رها شده بوده تلاش کرده است. اما در دنیای مرتضی همه چیز برعکس شده است و او مجرم است.
داستان “من چی رو میخوام پیدا کنم” تقریبا همین مضمون را بیان می‌کند. مرتضی از زندان برگشته و در همان لحظه برگشت متوجه می‌شود دوستی که سال‌ها با او در گریز از دست نیروهای دولتی میان شالیزاز می‌دوید در تدارک مراسم ازدواج است. روزی که از زندان آزاد شدند مرتضی از صدای تک تیر خوشحال است او می‌داند که به زودی انقلاب پیروز می‌شود و آرمان‌هایش تحقق پیدا می‌کند اما طاهر تمام فکرش این است که به خانه بازگردد. گویی طاهر از این زندان رفتن هدفی نداشته است.مرتضی در این داستان رویای مشترکی با دیگران ندارد. گرزن آباد با باورهای موروثی و بدوی زندگی می‌کند. اهالی میان سنت و خرافه متولد می‌شوند و به میانسالی می‌رسند و می‌میرند. خاطرات مرتضی باعث غریبگی اوست و تنها طاهر با او مشترک بود که او هم به خواهش‌های کوچک راضی شد. او در پایان داستان پشت به گرزن‌آباد و به سوی کوههای گرزن‌آباد می‌رود در واقع او به رهایی می‌رسد(ر.ک.قنبری،۷۹:۱۳۸۰)
داستان “آرنا یرمان،دشنه و کلمات در بازوی من” راوی می‌خواهد به تمام ابعاد زندگی پایان بدهد. او می‌خواهد با پاک کردن خالکوبی بازویش به سیاست، نوشتن و عشق پایان دهد گویی از همه چیز خسته شده است. در داستان “تاریکی در پوتین” از پنجره‌ای صحبت می‌کند که مدام همراه خود حملش می‌کرد. این پنجره نماد ایدئولوژی از دست رفته است”خودش را می‌دید که سالها جوانتر با پاهای برهنه از لای مویرگهای مغزش می‌گذرد و به پیشانیش برای پیدا کردن پنجره‌ای دست می‌کشد و آهسته پیر می‌شود.” (نجدی،۱۳۸۸الف:۵۷). برای نجدی هیچ احساسی تلخ‌تر و بدتر از نداشتن آزادی و ایدئولوژی نیست “احساس رضایتی تلخ که می‌شد اسم آن را آزادی گذاشت. تلخ و زهرمارتر از نداشتن ایدئولوژی …” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۸۲).گرچه او سال‌ها به دنبال هدف‌های بزرگ خود می‌گردد اما به هیچ نقطه روشنی نمی‌رسد “بی‌آنکه از پیشانی شکسته ما حتی یک قطره ایدئولوژی یا آرمان روی کفشها ریخته شود” (همان،۱۳۸۸ب:۱۸۴).
۴-۲-۵-نفت:
از دیگر مسائل سیاسی مورد توجه نجدی مسأله نفت و نوسان قیمت آن در ارتباط با اقتصاد ایران است.”بهای نفت به بشکه ای ۹ دلار رسیده و … به عالیه گفتم: اون رادیو را خاموش کن” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۹). نفت از موارد مهمی است که قلب اقتصادی مملکت با آن می‌چرخد. اما نجدی از شنیدن اخبار نفت منقلب می‌شود. گویی می‌داند که مشکل او با نفت حل نمی‌شود “ستوان هم پرنده‌ای را بیاد آورد که در اخبار تلویزیون، خودش را بعد از ترکیدن چاههای نفت خلیج فارس از لجن بیرون کشیده بود و با سینه روی ماسه راه می رفت و ستوان نمی‌توانست اسمش را بیاد آورد” (نجدی،۱۳۸۸الف:۱۸) نجدی خشمگین از رفتار دلتمردان و بی‌توجهی آنان نسبت به مشکلات مردمی است که روی نفت زندگی می‌کنند و در حالی که سرتاسر جنوب زیر نفت اما فقر بر گوشه گوشه زندگی آنها غالب است “بنزین بی‌هیچ شعله‌ای می‌سوخت و نفت از مسجد سلیمان، زیر گربه‌ای تا خلیج فارس می‌رفت” (نجدی، ۱۳۸۷، ۱۴۵)
آنچه که از مسأله نفت در داستان‌های او عنوان می‌شود، افزایش روزافزون قیمت آن است “به راستی هیچ چیز را نتوانست به خاطر آورد. مگر صفحه اول کیهان و تیتر سیاه را و بهای نفت به بشکه ای بیست و هفت دلار رسید” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۱۰). نفت و روزنامه همان چیزی است که نجدی از دیدن آن گاهی احساس ناراحتی می‌کند و این دو نشانه‌های اندیشه‌های سیاسی اوست و هر دو با سیاست در ارتباط “آن بالا ذرات اکسیژن از هم دور می‌شد و هیچ چیز بوی نفت و روزنامه نمی‌داد” (همان،۱۳۸۸ب:۱۱۴). روزنامه از مهمترین نمادهای است که در آثار او در رابطه با سیاست تکرار می‌شود “روزنامه را به خاطر مرتضی از روی صندلی برداشتم” (نجدی،۱۳۸۸ب:۲). “گاهی پا می‌شدم تا جستجوی غم‌انگیزم را از پنجره تا بخاری تا اجاق گاز لای روزنامه‌ها برای پیدا کردن کبریت شروع کنم” (همان،۱۳۸۸ب:۹۴). تقریبا در تمامی داستا‌ن‌های نجدی می‌توان حضور روزنامه‌ها را در صحنه داستان و ارتباط آن با داستان یافت “از روی روزنامه‌های پخش و پلا، از کنار تصویر خودش در آینه و زیر سیگاری‌های پر از ته سیگار بگذرد” (نجدی،۱۳۸۸الف:۷۴). در سال‌های اخیر بینش نجدی نسبت به روزنامه و در کل اخبار سیاسی تغییر می‌کند. روزنامه و نفت دو پدیده‌ای هستند که نجدی در مقابل هر دو موضع می‌گیرد و زمانی که رادیو اخبار بهای نفت را می‌دهد او رادیو را خاموش می‌کند. او دوست ندارد اخبار کشتار مردم دنیا را بشنود و معتقد است گران شدن بهای نفت در کشتار مردم خاورمیانه خوشبختی نیست. ندانستن اخبار خلیج فارس چقدر خوب است (ر.ک.قنبری،۷۹:۱۳۸۰).
۴-۲-۶-جنگ:
با شروع جنگ تحمیلی در تابستان ۱۳۵۹ ادبیات جنگ پدید آمد. دگرگون شدن زندگی بر اثر جنگ، مسائل تازه‌ای را در دستور کار ادبیات قرار داد. “ادبیات داستانی جنگ ادبیاتی است که جنگ را با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش به مخاطب نشان دهد” (حنیف،۱۲:۱۳۸۶). تقریبا هیچ نویسنده‌ای نسبت به جنگ و پیامد‌های آن بیتفاوت نماند.
بیژن نجدی در سال ۶۷ با گروهی از دبیران لاهیجان به طور داوطلبانه به لشکر قدس گیلان مستقر در سنندج فرستاده می‌شود خاطرات او از این مسیر در ابتدای “داستان‌های ناتمام” چاپ شده است. این یادداشت حضور ملموس و عینی نویسنده در جنگ را بیان می‌کند. او با تاثیرپذیری از وقایع جنگ در داستان “چشمهای دکمه‌ای من” و “A+C” و “زمان نه در ساعت” و همچنین اشاره کوتاهی در داستان “تاریکی در پوتین” به مسایل جنگ پرداخته است “طاهر لحظه‌ای از آب بیرون آمد که دیگر همه دلواپس شده بودند. صورتش کبود شده بود. با خستگی شنا می‌کرد و یک لنگه پوتین سربازی را می‌آورد. پوتین بند نداشت. نه بوی پایی می‌داد و نه صدای دویدن کسی از آن به گوش می‌رسید. سرد بود. پر از گل بود. پدر آن را مثل نعش کوچکی از طاهر گرفت.” (نجدی،۱۳۸۸الف:۳۲).
در داستان “چشم های دکمه‌ای من” به حوادث جنگ و بمباران و آوارگی مردم اشاره می‌کند و انتظار پایان جنگ را بیان می‌کند. نجدی در این داستان از زبان عروسک پارچه‌ای فاطی روایت‌گر جنگ و سختی‌های آن می‌گردد.
“بوی قند سوخته از پیاده رو می‌گذشت. پشت دود، یک درخت خرما آتش گرفته بود. مردمی که مرده‌ها را کول کرده و با صلوات رد می‌شدند خیلی درشت‌تر از آنهایی بودند که همان چند دقیقه پیش از زیر پنجره می‌گذشتند. کاشیهای گلدسته آنقدر آبی به نظر می‌آمد که مطمئن بودم فاطی زیر آجرها له و لورده نشده است” (همان،۱۳۸۸الف:۴۸)
آن چه نجدی در این داستان بیان می‌کند، تصویری واضح و روشن از خرابه‌های شهر و خالی شدن از نیروهای خودی است”روزهای بعد هم که مردم از شهر می‌رفتند کسی را ندیدم که از کنارم بگذرد و بوی دهان او را روی من بریزد. دلم برای شنیدن صدای چرخ خیاطی مادر فاطی تنگ شده بود. من نمی‌دانستم که اصلاً دندان ندارم و بعدها باید کنار درهای باز خانه‌ای بیفتم و ساعتها، روزها، شاخه‌های سوخته یک درخت خرما را نگاه کنم” (همان،۱۳۸۸الف:۴۸) نجدی در این داستان به اشغال شهرهای جنوبی توسط دشمن اشاره می‌کند آنانی که لهجه فاطی را نداشتند.
“مدتها بعد دیدم که از ته خیابان، آهن پاره بزرگی جلو می‌آید. روی صورتش دماغ لوله شده درازی داشت. پاهای آهنی‌اش گرد بود و زمین را خط می‌انداخت. پشت سرش عده‌ای پیاده می‌آمدند که کلاهشان را مثل سطل دست گرفته بودند. با هم حرف نمی‌زدند. فقط یکی از آنها که روی آهن نشسته بود به طرفشان داد می‌کشید. او لهجه فاطی را نداشت و نمی‌دانست که من و درخت سیاه شده خرما نگاهش می‌کنیم” (همان،۱۳۸۸الف:۴۹)
نه تنها اشغال شهرها و آوارگی که شهادت جوانانی که جنازه آنها مدتها زیر آفتاب می‌ماند او را آزرده خاطر می‌کند.
“پشت سر پیاده‌ها دو نفر تخت روانی را می‌آوردند که مردی روی آن دمر افتاده بود. آنها به حیاط مسجد رفتند. تخت روان را کنار حوض گذاشتند سرشان را در آب حوض فرو بردند خودشان را خنک و خیس کردند. همانجا دراز کشیدند. بعد بی‌‌آنکه تخت روان را با خود ببرند دور شدند. مردی که دمر افتاده بود همانطور باقی ماند. به نظرم داشت توی زمین را نگاه می‌کرد. گاهی فکر می‌کنم که او نباید زیر لباسهایش مثل من غیر از خورده پارچه‌های کنار چرخ خیاطی، استخوانی، چیزی داشته باشد. روزی که مردم دوباره به این شهر بازگردند حتماً او را از کنار دیوارک حوض برمی‌دارند.” (همان،۱۳۸۸الف:۴۹)
حضور تانک‌ها در خیابان‌ها نشان از وضعیت ناامن شهرهای در اشغال و جنگ‌زده دارد. “موقع آمدنم یک تانک را دیدم که از این خیابان می‌گذشت” (نجدی،۱۳۸۸ب:۶۴). نجدی از نزدیک جنگ را دیده و تجربه کرده است و چه بسا بارها دلتنگ همسر و فرزندانش شده است.”
مجید دستهایش را ضربدر، روی پیشانیش گذاشت. سرش را پایین آورد و دوید. دکمه‌های لباسش باز بود. دهانش مزه خاک را می‌داد. یک پلاک روی سینه‌اش تکان می‌خورد. پشت پیراهنش از فانوسقه بیرون آمده بود. نمی‌‌توانست فریاد خودش را بشنود. روبروی او یک درخت به طرف سیم خاردار پرت می‌شد. یک پنجره چوبی کنار شیر آب روی زمین افتاده بود و داشت تکه تکه می‌شد. چندنفر فریاد می‌کردند: مجید بخواب روی زمین. خودت رو بنداز لعنتی. تا مجید خودش را به گودال بیندازد نصف صورتش مثل یک ورق کاغذ کنده شد. با سر به طرف علف رفت. پاهایش هنوز بوی پوتین را می‌داد” (همان،۱۳۸۸ب:۱۳۵).
نجدی در داستان (A+C) از موشک باران شهرها و مخصوصاً شهر تهران سخن می‌گوید. این داستان، داستان طاهر و ملیحه است که در شب موشک باران از اینکه بمیرند می‌ترسند در این شهر و این شرایط خیابان هم قبر درازی می‌تواند باشد”طاهر و ملیحه بعد از سرخ شدن آژیر و رفتن مردم به زیر زمین‌ها، پارکینگ، راه پله، وسط خیابان دویدند. خیابان، قبر دراز و باز شده و سیاه و بدون مرده‌ای بود که تاریکی تهران در آن دفن شده بود” (نجدی،۹۸:۱۳۸۷). طاهر می‌ترسد که موشک روی خانه آنها بیفتد و هر دو دود شوند اما ملیحه معتقد است این زیباست هر دو دود می‌شوند یه مشت دود که جلو چشم همه میره توی تن یه مشت دود، دودهایی که همدیگر بغل کردن. اما طاهر با یادآوری صحنه‌های موشک باران و مغز سربچه‌هایی که به دیوار گیشا چسبیده‌اند، آن را چیزی بدتر از مرگ توصیف می‌کند (ر.ک.همان،۹۹:۱۳۸۷). در کل این داستان به حوادث جنگ و تأثیرات آن می‌پردازد. به اعتقاد نجدی، “صدای هر

پایان نامه درباره
ایدئولوژی، خلیج فارس، اقتصاد ایران، تاثیرپذیری No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید