پایان نامه درباره
از خود بیگانگی، تکنولوژی، سنت و مدرنیته، ایدئولوژی No category

موشک صدای ترکیدن زندگی و تمام شدن دنیا برای کسانی که هنوز کسی اسم آنها را نمی‌دانست” (همان،۱۰۰:۱۳۸۷). نجدی صدام را دیوانه‌ای بیش نمی‌داند و با این توصیف مرهمی بر دل رنجیده خود می‌گذارد. او بمب‌ها را نتیجه “‌x و y” های خود می‌داند. “آیا تا کجا، خدایا تا کجا و کدامین لحظه می‌توان چنین اهانتی را تحمل کرد که یک عرب دیوانه چون صدام بر آبادان و خونین شهرها و تهران‌ها بمب‌هایی را که نتیجه تلخ همین “x و y” های من است بریزد و من همچنان دل خوش دارم به این که “x2+10″ ریشه حقیقی دارد” (نجدی،۴:۱۳۸۷). نجدی دلیل رفتنش را به جنگ حس وطن دوستی و نگرانی از نابودی نسلی میداند که اینک در گهواره خوابیده‌اند” دوست داشتن دیوانه‌وار کودکانی که در سرزمین من گاهواره و گورشان در هم آمیخت مرا می‌دواند. بی‌قراری پایان ناپذیر من، عشق به آنهایی است که باید بی‌هراس از عرب و افغان و روس، بی‌ترس از هر غریبه‌ای، نسلی بعد از نسلی زندگی کنند” (همان،۵:۱۳۸۷).
نجدی جنگ را نسل‌کشی می‌داند او نه تنها به این پدیده شوم از طرف اعراب بر ایران اشاره می‌کند، بلکه در داستان “یک سرخپوست در آستارا” به نسل‌کشی آیزنهاور آمریکایی در برخورد با سرخپوستان آمریکا اشاره می‌کند و آن را روسیاهی تاریخی برای آمریکاییان می‌داند. نژادپرستی و خودخواهی دیکتاتورهایی که به خاطر زیاده خواهی جهان را زیر توپ و مسلسل می‌گیرند او را به شکل غم‌انگیزی افسرده می‌کند “سرخ پوست می‌گفت سال ۱۹۴۷ دو روز پیش از حمله آمریکایی‌ها به دره ما کوچ مصیبت بار بچه‌ها و زن‌ها و قاطرها و پیرمردهای قبیله به کوهستان پر از سنگ‌های تیز و مقدس اطراف دره شروع شد” (نجدی،۱۳۸۸ب:۶). کوچ مصیبت‌بار و صخره‌های دره که به خاطر پناهگاه بودن، برای آنان مقدس محسوب می‌شوند. “جوان‌ها ماندند که وسط دره، روی زمین دراز بکشند، کنار رودخانه، تا کامیون‌ها و نفر‌برهای انباشته از سربازان آیزنهاور نتوانند به صخره‌ها نزدیک شوند” (همان،۱۳۸۸ب:۶).
جنگ‌های جهانی و بی‌خانمانی هزاران انسان بی‌گناه در گوشه و کنار جهان از مواردی است که روح نجدی را آزرده می‌کند ” آن طرف مزرعه، نه هیچ چیز نبود// زمین تقاطع خاک و ابر// از نیمه‌های خاورمیانه// با بوی باروت//با ارتفاع آهن// تبارش// قدسی‌های تیر// و نجابت بازو// این بوی گوگرد، از کجا می‌آید؟” (نجدی،۲۳:۱۳۷۸) از نگاه او دهان همه بوی سرب می‌دهد و به زودی این جنگ تا عمق زمین می‌رسد زمین نابود خواهد شد.
“در جستجوی آن موهوم به زمین دست می‌کشم // بالاخره آن را خواهم یافت// آه، پیدا کردم// این همان نصف النهار باشکوهی است که از قطب زمین کشیده شده و از زیر تن من می‌گذرد و به قطب دیگر می‌رود// نوازشش می‌کنم// از سیم مسی، نازک‌تر است// انگشتم را روی باریکی این درازی لگد خورده و غم‌انگیز می‌لغزانم// روزی خواهد رسید که آنها با قیچی یا شمشیر، این نصف‌النهار را تکه‌تکه کنند” (همان،۲۴:۱۳۸۷).
فجایع جنگ آن قدر بی‌رحمانه اتفاق می‌افتد که او نمی‌تواند به خود بقبولاند که چنین اخباری واقعیت دارد. خستگی نجدی نسبت به جنگ و فجایع انسانی از سطر سطر داستان‌های او آشکار است (ر.ک.قنبری،۷۹:۱۳۸۰).
۴-۳-مسائل اجتماعی و روانشناختی
مسائل اجتماعی و روانشناختی از دیگر مضامین داستان‌های نجدی است که تا حدودی ریشه در مسائل سیاسی دارد. آنچه که نجدی را غمگین می‌کند، مسائل دنیای معاصر و از بین رفتن ارزشهاست. در این مبحث به مهمترین اندیشه‌های اجتماعی او پرداخته می‌شود.
۴-۳-۱-تقابل سنت و مدرنیته:
از مواردی که در داستان‌های نجدی به آن اشاره شده است، تقابل سنت و مدرنیته است. نجدی در داستان “مرا بفرستید به تونل” از پیشرفت علم و تکنولوژی صحبت می‌کند و از اینکه روزی پیشرفت علم به مرحله‌ای برسد که بتوان از ناخودآگاه و حافظه انسان سر در بیاورد، احساس خوشحالی می‌کند. در این داستان راوی بعد از اینکه مرتضی را در دستگاه قرار می‌دهد و از رازهای مخفی ذهن او آگاه می‌شود تصمیم می‌گیرد خود نیز وارد تونل شود تا دستگاه حافظه او را بخواند. دوست دارد بفهمد در لایه‌های فراموشی مغز او چه می‌گذرد. “اینجا لایه‌های فراموشی است. صداهایی که ما می‌شنویم به اینجا که می‌رسد جذب این توده لیز می‌شود و ما آن را فراموش می‌کنیم ، در حالی که همیشه توی کله ماست. اینجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن کسانی که دوستشان داشته‌ایم….” (نجدی،۱۳۸۸الف:۵۵). در داستان “گیاهی در قرنطینه” این دید تغییر می‌کند. نویسنده در این داستان ناکارآمدی علم را در مقابل سنت قرار می‌دهد و بیماری طاهر را که به عقیده دکتر ریشه در ترس اجدادی دارد با کمک سنت‌ها قابل درمان می‌داند و طاهر با کمک سنت‌ها از بیماری و مرگ نجات پیدا می‌کند. “قادری و قفل در این داستان نماد سنت است و طاهر نمی‌خواهد که از آنها جدا شود” (رستمی،۵۲:۱۳۸۷). زیرا با برداشتن قفل توسط پزشکان دوباره بیماری طاهر بر می‌گردد.
“همان روز طاهر را به بیمارستان پادگان بردند. دکترها برای دیدن قفل او را مثل درختی در اسفند ماه، لخت کردند. قفل فقط یک برگ بود. طاهر دستهایش را ضربدر، به شکم و رانهایش چسبانده بود و به آنها می‌گفت: شما رو به خدا بازش نکنین، من همین طوری هم حاضرم برم سربازی….او را دمر روی تخت جراحی زیر طشتی پر از چراغ دراز کردند. این بار فقط برای کندن یک برگ از درخت زیتون….فردای آن روز پرستاری در بیمارستان می دوید…تا مرد روپوش سفید را پیدا کند و به او بگوید که….مقوایی به در اتاق طاهر چسبانده و روی آن نوشته اند “قرنطینه” (نجدی،۱۳۸۸الف:۸۵)
قفل دیگر جزئی از وجود طاهر بود که نباید از او جدا می‌شد “برای اینکه با من بود مثل استخون هام، مثل اسم آدم که همیشه با آدمه” (همان، ۱۳۸۸الف:۸۴). مدرنیته خوب است اما نه به قیمت نابودی بشر. این چیزی است که نجدی در قالب داستان طاهر بیان می‌کند. در داستان (A+B) نجدی باز هم به مضرات تکنولوژی و زندگی مدرنیته اشاره می‌کند. به کارخانه‌هایی که با سر و صدای خود آرامش او را به هم زده‌اند و پیشرفتی که در دست قدرتمندان و برای نابودی انسان‌ها به کار گرفته می‌شود، می‌تازد. گویی او به دنبال جایی خارج از کره زمین است تا دور از هیاهوی انسان معاصر و علمش زندگی را ادامه دهد”من دیدم که آن کارخانه گوشتخوار با لهجه ذوب شدن چدن به ازدحام خیش‌داران ، دشنام می‌داد” (نجدی،۲۳:۱۳۸۷) در داستان “مرثیه‌ای برای چمن” نجدی بار دیگر به دنیای تکنولوژی پشت می‌کند “بالاخانِ ساعت ساز که تمام جوانی و چشمهایش را روی دیدن و در آوردن و سوار کردن فنر ساعتهای کوکی گذاشته بود و هرگز به هیچ ساعت کامپیوتری یا حتی همین ساعتهایی که با باطری کار می‌کنند ایمان نیاورده” (نجدی،۱۳۸۸ب:۱۱۱).
۴-۳-۲-از خود بیگانگی و تنهایی انسان معاصر:
محور داستان‌های نجدی بر تنهایی انسان معاصر و از خود بیگانگی او در دنیای پر آشوب و هیاهوی ماشینی می‌گردد. نجدی علت این انزوا و تنهایی بشر معاصر را از یک طرف محصول دنیای ماشینیزم می‌داند که نتیجه تلاش خود انسان است از طرف دیگر سرگردانی انسان نجدی، از بین رفتن ایدئولوژی‌هاست. انسانی که دیروز به خاطر مرام و هدفش به زندان رفته حال سرگردان است اما تغییر و دگرگونی جامعه باعث می شود ایدئولوژی تغییر کند. تا دیروز خواسته مردم، انقلاب و مبارزه با ظلم بود حال انقلاب شد و هدف تحقق پیدا کرد. انسان به دنبال تغییر شرایط زندگی می‌افتد و کم کم اهداف شکل دیگری به خود می‌گیرد و این انسان آن قدر در دنیای صنعت و کار و پیشرفت غرق می‌شود که از گذشته خود کاملا کنده می‌شود او در دنیای ماشینی از همه چیز غافل می‌شود و آنگاه که از خواب غفلت بیدار می‌شود متوجه تنهایی خود می‌شود. او حال چون ماشین شده است دیگر از احساس و عاطفه در او نشانی نیست به همین دلیل سرخورده دنبال راه فرار می‌گردد.
داستان “استخری پر از کابوس”، “روز اسبریزی”، “من چی رو می‌خوام پیدا کنم”، “A+B” هر کدام به نوعی تنهایی و سرگردانی انسان را بیان می‌کند. نجدی با تصویر‌پردازی و به کار‌گیری امکانات زبان، دغدغه‌های انسان معاصر را می‌کاود. “کاویدن این دل نگرانی‌ها و دل مشغولی‌های فردی و اجتماعی در هیاهوی پرشتاب زندگی مدرن بر پایه روش داستان‌نویسی راهی نو در شناخت زوایای پنهان اندیشه ایرانی معاصر پیش خواننده می‌گذارد. در واقع جریان سیال ذهن در داستان‌های نجدی بیانگر درون پرتشویش این انسان تنهاست” (رستمی و کشاورز،۱۱۸:۱۳۸۹). در داستان “A+B” تشویش‌های ذهنی نوجوانی را به تصویر می‌کشد که در جهان پرآشوب و جنگ و خونریزی و در هیاهوی صدای کارخانه‌ها و پیشرفت جهان غرب و شرق و رقابت برای بردگی انسان‌های مظلوم، پدر را از دست می‌دهد و به دنیای آدم بزرگ‌ها، بدون شناخت از آن، پرت می‌شود. او باید در این دنیای پرآشوب از کودکی خویش بگذرد و بار سنگین مسولیت را بر دوش بکشد. در مقابل او هم دنیای مدرن و هم سنت‌ها و مذهب قرار دارد. دنیایی ضد و نقیض که یکی دیگری را نفی می‌کند.
در داستان “من چی را می‌خوام پیدا کنم” راوی بعد از رهایی از زندان متوجه می‌شود که دوستش ازدواج می‌کند او سرگردان در بین آنها حرکت می‌کند گویی از اینکه می‌بیند آنها راحت به زندگی برگشته‌اند نگران است. در دنیای شک و تردید راهی کوه می‌شود.”کوه رمز مرگ و زندگی است. رمز رهایی است” (شمیسا،۲۰۰:۱۳۷۲). مرتضی راهی کوه می‌شود تا از دنیای کوچک آنها رها شود. “روز اسبریزی” به گونه‌ای نمادین از خود بیگانگی انسان را به تصویر می‌کشد. “قالاخان” نماد قدرت است و اجازه نمی‌دهد عصیان اسب (بنده از خود بیگانه) راه به جایی ببرد. اسب را تهدید به مرگ می‌کند و به گاری می‌بندد. اولین اعتراض اسب هنگامی آغاز می‌شود که “آسیه” دختر “قالان خان” بدون زین سوار بر او می‌شود. این اولین سطح از خود‌بیگانگی است که انسان از اصالت خود فاصله می‌گیرد. همانگونه که اسب از زین فاصله گرفت. قالان خان برای تنبیه، او را به گاری می‌بندد. دومین سطح از خود‌بیگانگی آغاز می‌شود. او اینک باید بعد از روزها آزاد و رها یورتمه رفتن چیزی را حمل کند که نمی‌داند چیست و قادر به شناسایی آن نیست (ر.ک.صابری،۵:۱۳۸۵).در حقیقت او هویت خود را رها کرد و اسیر چیزی شد که هیچ وجه شباهتی با او ندارد.”نمی توانستم چیزی را که با خود می کشم ببینم. می‌توانستم کسی را روی پشتم باور کنم اما سنگینی آن طرف دمم را نمی‌فهمیدم، اذیتم می‌کرد” (نجدی،۱۳۸۸الف:۲۵) اسب تمام تلاش خود را برای دیدن گاری می‌کند اما وقتی آن را می‌بیند نمی‌تواند باورش کند. کم کم گرسنه می‌شود و با یک توبره یونجه همه چیز از ذهنش می‌رود او حتی آسیه را نیز فراموش می‌کند و به دنیای جدید عادت می‌کند به گونه‌ای که وقتی گاری را از

پایان نامه درباره
از خود بیگانگی، تکنولوژی، سنت و مدرنیته، ایدئولوژی No category
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید