سوختگی،کف صابون،رماتیسم و گریه‌هایشان پنهان شده‌اند. مردان و زنان بیگناهی که اگر پیراهنشان را کنار بزنند، پوستی از معصومیتشان دیده می‌شود که روی استخوانهایشان پوشیده‌اند.” (نجدی،۱۳۸۸ب:۲۷-۲۶) نجدی عاشق آدم‌های اطرافش است صدای پاهای آنها برای او لذت‌بخش است “حتی در خیابان هم که دانه دانه شدند و لذت شنیدن پای آنها با خیابان رفت” (همان،۱۳۸۸ب:۲۷) آنچه که در داستان “بیگناهان” مرتضی را به زندگی امیدوار می‌کند، حضور مردمی است که در کنار خود حس می‌کند. با اینکه مظلومیت این مردم نجدی را غمگین می‌کند حضور آنها باعث قوت قلب او می‌شود. انسان داستان نجدی چون خود اوست قلب رئوفی دارد. روحیه او لطیف است، همچون روحیه یه شاعر. حس همدردی در تمام شخصیت‌های داستانی او مشهود است.
مرتضی در داستان “بیمارستان نه،قطار” با دیدن وضعیت مردی که از قطار به بیرون پرت می‌شود متاثر می‌شود و تمام سعی خود را می‌کند تا او را دوباره سوار قطار کند گرچه او مرده است ” زیر یکشنبه‌ای که صدای ابری شدنش به گوش نمی‌رسید توی اتومبیل باران می‌بارید” (همان،۱۳۸۸ب:۷۴). در “شب سهراب‌کشان” مرتضی لال است و در پایان داستان می‌میرد. در “استخری پر از کابوس” مرتضی برای یک قو همان‌گونه ناراحت می‌شود که برای یک انسان”صورت مرتضی خیس بود. قایقی کنار استخر از باران پر می‌شد.مرتضی گفت من گریه نمی‌کنم مدتهاست چشمهام آب مروارید آورده…” (نجدی،۱۳۸۸الف:۲۰) منصور در داستان “تن‌آبی، تنابی” بعد از اینکه پپسی را از دست می‌دهد گریه می‌کند”پیرمردی که روی یکی از پله‌ها نشسته بود پرسید:ــ ساعت چنده جوون؟ منصور آهسته گفت: نمی‌دونم. پیرمرد گفت: مگه بیرون بارون می‌آد؟ منصور حتی نتوانست بگوید نمی‌دانم” (نجدی،۱۳۸۸ب:۹۰)
۴-۳-۴-۳-یأس و اندوه:
از ویژگی‌های بارز داستان‌های نجدی فضای یأس و ناامیدی است که بر آن حاکم است. این یأس با مرگ نیز همراه می‌شود. در تمام داستان‌های نجدی، چیزی برای ناامید کردن، زجر کشیدن و عذاب کشیدن وجود دارد، غم، درد، رنج، مرگ، بیماری، و همه و همه را می‌توان در داستان‌های نجدی پیدا کرد. “در همه کارهای نجدی غم و رنجی التیام نیافته موج میزند. رنج و اندوهی که تنها انسان دردمند با احساس موفق به دریافت روح اندوهگین آن خواهد بود”(صدیقی،۱۰:۱۳۷۶).
روح مرگ‌اندیشی و تلخ‌اندیشی داستان‌های او نشأت گرفته از روحیه اندوه‌ زده و غمگین اوست. می‌توان گفت نجدی در داستان‌هایش به رمانتیسها توجه داشته است. در بینش رمانتیک‌ها اندوه گونه‌های مختلفی دارد. اندوه شخصی و فردی که ناشی از تنهایی، عشق و شکست‌های شخصی است یا اندوه فلسفی، اندوه بودن و نبودن، زوال و مرگ، که ناشی از نگرش بدبینانه و پوچ‌ انگارانه جهان است. همان نگرش مسلط بر شعرهای فروغ و داستان‌های هدایت. اندوه اجتماعی،سیاسی که این نوع غم، غم دیگران است. فقر اجتماعی، خفقان، جهل و ستمگری است (ر.ک.فتوحی،۱۴۲:۱۳۸۶).
نجدی همچون رمانتیک‌ها به جهان پیرامونش نگریسته است. ریشه اندوه نجدی را می‌توان در زندگی او جستجو کرد. در واقع اندوه فردی او پایه و اساس اندوه اجتماعی و فلسفی اوست. نجدی در چهار سالگی پدر را از دست می‌دهد و طعم تلخ یتیمی تا پایان زندگی او را آزار می‌دهد به گونه‌ای که تاثیر آن را می‌توان در داستان‌های سه‌شنبه خیس و داستانA+B دید. بیماری سرطان که سالها باعث رنج او می‌شود از دیگر مواردی است که در غم‌انگیزی داستان‌های او مؤثر است. داستان “شب سهراب‌کشان” غده گلوی مرتضی می‌تواند اشاره به بیماری او داشته باشد. دردها و رنج‌هایی که در زندگی تجربه کرده است، باعث می‌شود تا او، مرتضی و طاهر‌های اطرافش را بهتر درک کند و به این ترتیب اندوه او، او را متوجه غم بشریت ‌کند”در تمام داستان‌های او چه با حضور آدم‌هایی با ویژگی آسیب‌شناسی(دپیرسیونی) و چه فاقد چنین شناسنامه‌ای، غمی ناتمام و دائمی موج می‌زند. این امر بی‌گمان ریشه در بنیاد‌های روحی و درونی نجدی دارد” (صدیقی،۲۶:۱۳۷۸). نجدی اندوهگین انسان‌های اطراف خود درد کسانی که پر از فریادند، فریاد می‌زند. کسانی که سال‌ها سرگردان در مرز شک و یقین دست و پا می‌زنند در حالی که انسان‌های اطراف آنها به واقعیت‌های کوچک زندگی چسپیده‌اند و از ملال و تکرار تغذیه می‌کنند، کسانی چون بیگناهان که بی‌امان ته مانده معصومیت تباه شده را می‌جویند(ر.ک.قنبری،۷۹:۱۳۸۰). یا مرتضی‌هایی که از زندان بازمی‌گردند اما بی‌هدف و سرگردان در بین مزارع برنج به دنبال رد‌پایی از ایدئولوژی از دست رفته می‌گردند و در استخری پر از کابوس گرفتار می‌آیند. “انسان‌های تنهایی که در درون خود هیاهوهای بسیار دارند یا از آن رو که دوران جوانی را سر می‌کنند و در کشاکش خواسته‌های جامعه، خانواده و دریافتهای خود قرار می‌گیرند یا دلزده و وامانده از همرده‌های خویش به تنهایی تبعید می‌شوند” (رستمی،کشاورز،۱۳۵:۱۳۸۹).
غم فردی و اجتماعی او در کشاکش زندگی دست به دست هم می‌دهد تا اندوه فلسفی بر داستان‌های او حاکم شود. مرگ، نیستی، زوال، پوچ‌گرایی، بی‌هدفی و سرگردانی که ناشی از نگرش بدبینانه و پوچ‌انگارانه اوست به نیست انگاری منجر شود. “نیست انگاری چیست؟ این که برترین ارزشها، ارزش خویش را از دست می‌دهند. هدفی در کار نیست یا”چرا” را پاسخی نیست” (نیچه،۱۶۳:۱۳۸۲). این همان چیزی است که در بسیاری از داستان‌ها و مخصوصاً داستان‌های سیاسی او به چشم می‌خورد. همین بینش باعث می‌شود او دل به مرگ بسپارد و مرگ، غیرقابل لمس و تعیین کننده سوار بر قاطر، سلانه سلانه به سوی او بیاید (ر.ک.نجدی،۹۲:۱۳۸۷).
بدبینی او نسبت به دنیای اطرافش به جایی می‌رسد که روح لطیف و شاعرانه و پر احساس او گاهی به بدی تمایل پیدا میکند. “الکل مرا به خط کش تبدیل می‌کند تا همه چیز را متر کنم. این درازتر، این پهن‌تر، این بدتر، چقدر بدی خوب است، بدی رودخانه است، بدی سبز است، بدی طپانچه است، بدی شیرین است، بدی عزاست” (همان،۲۴:۱۳۸۷). نجدی با توسل به شگردهای هنری در پی تحت تأثیر قرار دادن خواننده است. داستانهای او بسیار صمیمانه نوشته شده است و با خواننده به راحتی ارتباط برقرار میکند. دلسوزی و رنج خاصی را میتوان در داستانهای او یافت. او از رنجهایی میگوید که برای همه ما آشناست (عبدالهیان،۱۱۸:۱۳۸۴).
۴-۳-۵-آزادی
آزادی بزرگترین آرزوی نجدی است. این آزادی که نجدی خواهان آن است رهایی از هر بند و زنجیری است. او در تمام داستان‌هایش به بن بست می‌رسد. آزادی برای او بی‌معنا می‌شود. مهمترین این نوع بینش در داستان “روز اسبریزی” به چشم می‌خورد. اسبی که با کمک آسیه که صدایی نرم مثل، علف، داشت و خود آسیه بوی جنگل (ر.ک.نجدی،۱۳۸۸الف:۲۲) از زینی که برای او ایجاد محدودیت می‌کند رها می‌شود و طعم آزادی واقعی را می‌چشد اما این آزادی دوام نمی‌آورد و تلاش او در مقابل قوانین قالان خان که نماد قدرت است بی‌نتیجه می‌ماند. نمونه دیگر تلاش نجدی برای آزادی در داستان”خال” شکل می‌گیرد.
مرتضی که سال‌ها در زندان به سر برده است و در اتاقی که هیچ پنجره‌ای نداشت، پنجره‌ای روی بازویش خالکوبی می‌کند که برای او نشان آزادی است (ر.ک.نجدی،۱۳۸۸ب:۱۶۷) این پنجره برای او اسطوره دیدار و آزادی است(ر.ک.رستمی،۵۵:۱۳۸۷)اما مرتضی بعد از آزاد شدن از زندان از اینکه در تمام سال‌های زندان در فکر آزادی بود احساس پشیمانی می‌کند، گویی زندگی در دنیای معاصر برای او سخت‌تر از زندان است.(ر.ک.همان،۱۳۸۸ب:۱۷۵). تنها در داستان”بی‌فصل و نادرخت” این پنجره که نماد آزادی است برای او ارزشمند است زیرا او را از دنیای کودکان عقب‌مانده و شیرخوارگاه دور می‌کند.”حالا او تنها اتاق دنیا بود که می‌توانست با پنجره‌اش از خیابانها و کوچه‌‌ها بگذرد” (همان،۱۳۸۸ب:۱۴۱).
۴-۳-۶-مرگ:
از ویژگی‌های بارز آثار نجدی ، تشخیص تم مرگ است که داستان‌هایش را در زمره ادبیات سیاه قرار می‌دهد. مرگ، یاس، شکست، ناکامی، ترس و اضطراب برآثار او سایه افکنده است. به طور معمول آدم‌های داستان‌های نجدی یا خود می‌میرند(کشته می‌شوند) یا اسیر مرگ نزدیکان خود هستند این همه مرگ خواهی در داستانهای بی‌سرانجام او و در عین حال توجه و اهمیت تدفین و سنگ قبر در خور تأمل و توجه است (ر.ک.تاجریان،۲:۱۳۸۵) نگاه او به مرگ نشات گرفته از فضای پیرامون اوست. در جهان بی‌رحمی جای برای روح لطیف و محزون خود پیدا نمی‌کند به همین دلیل دل به مرگ می‌سپارد. مرگ پدر در سن کودکی، بی‌رحمی دنیای اطرافش، بیماری او بهانه‌های خوبی برای این همه مرگ‌خواهی است. نجدی نسبت به دنیای اطرافش داناست. او هر روز با انسان‌‌هایی برخورد می‌کند که هر کدام به نوعی سرخورده شده‌اند. این آگاهی رنج را برای او به ارمغان می‌آورد “انسانی که از زندگی روزمره خود راضی است نمی‌تواند خودآگاهی داشته باشد، تنها رنج است که آگاهی می‌دهد و تنها نومیدی است که در اعماق غرقاب درون، انسان را وادار می‌کند که به یک جست خود را بالا بکشد ” (سید حسینی،۷۸۴:۱۳۸۴). این گونه مرگ خواهی را تنها در داستان‌های صادق هدایت می‌توان دید. این گونه نگاه جزء نگر به مرگ در تمام داستانهای نجدی به چشم می‌خورد. گویی در دنیای او جز مرگ چیزی برای گفتن وجود ندارد. انسان داستان او یا سرگردان از مرگ عزیزی در میان قبرستان پرسه می‌زند یا خود اسیر کابوس مرگ است. “روز قبل هم که پدر طاهر از قدم زدنهای پایان ناپذیرش در گورستان و خواندن سنگ قبرهایی که تمام اسم‌ها و تاریخ روی آنها را بی‌هیچ تلاشی همیشه می‌توانست بخاطر آورد، به خانه‌اش باز می‌گشت” (نجدی،۱۳۸۸الف:۲۹) اهمیت کفن و دفن و برگزاری مراسم مرگ از مواردی است که بارها نجدی به آن اشاره کرده است. در داستان “سپرده به زمین” نویسنده به شرح جزء به جزء مراسم تدفین کودک در روز بارانی اشاره می‌کند “مراسم تدفین، خاکستری، خاک آلود، آنقدر طول کشید که بالاخره ناچار شدند روی چمن خیس بنشینند. وقتی قبرکن‌ها رفتند بازهم صدای بیل شنیده می‌شد” (همان،۱۳۸۸الف:۱۲).
در داستان مانیکور نجدی به بهترین وجه ممکن مرگ ملیحه را بیان می‌کند. او از شرح لحظه به لحظه ماجرا غافل نمی‌ماند همچون فیلم برداری که هیچ صحنه‌ای را نمی‌تواند از دست بدهد به بیان مرگ ملیحه و تدفین او اشاره می‌کند.
“آنهایی که می‌خواستند هفت قدم پشت تابوت راه بروند نتوانستند قدمهایشان را بشمرند….جمعه پر از بوی دواهایی بود که برای ملیحه می‌خرید و حالا ملیحه وسط خیابان دراز کشیده بود. روی دست مردمی که می‌خواستند هفت قدم راه بروند. با همان چشمهای بسته عکس حافظیه….پیراهن سیاه مرتضی بوی نفتالین می‌داد. یکی از انگشتانش لای طلا، یخ کرده بود” (همان،۱۳۸۸ب:۱۲۶)
همه چیز بوی مرگ می‌دهد و در این میان مرتضی حتی سردی حلقه طلا را بعد از ملیحه احساس

دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید