اخلاق، ، اجتماع، اخلاقی، فطرت

بالتحلى والاتصاف بها»(طباطبایی،1371،ج1،ص368).
علامه اخلاق را از جمله فنونی می داند که در آن تهذیب نفس و چگونگی افراد با یکدیگر سخن به میان می رود و با تحقیق درباره ملکات نفسانی اعم از قوای نباتی، حیوانی و انسانی، فضائل را از رذایل متمایز می سازد. هدف اخلاق در نگاه علامه، ایجاد معرفت به سالک در مقام نظر، و دوری از رذایل و آراسته شدن به فضائل در مقام عمل برای رسیدن به کمال است (خلیلی،1391،ص129)
علامه در توضیح کامل این مطلب می فرماید:
علم اخلاق عبارت است از فنى كه پيرامون ملكات انسانى بحث مى‏كند، ملكاتى كه مربوط به قواى نباتى و حيوانى و انسانى اوست، به اين غرض بحث ميكند كه فضائل آنها را از رذائلش جدا سازد و معلوم كند كدام يك از ملكات نفسانى انسان خوب و فضيلت و مايه كمال اوست، و كداميك بد و رذيله و مايه نقص اوست، تا آدمى بعد از شناسايى آنها خود را با فضائل بيارايد، و از رذائل دور كند و در نتيجه اعمال نيكى كه مقتضاى فضائل درونى است، انجام دهد تا در اجتماع انسانى ستايش عموم و ثناى جميل جامعه را بخود جلب نموده، سعادت علمى و عملى خود را به كمال برساند(طباطبایی،1374،ج1،ص558)
علامه مبدا و منشأ نیروهای برانگیزاننده در انسان را در جهت دست یافتن به علومی که به افعال و اعمال انسانی منجر می شوند را در سه قوه می داند که عبارت اند از: قوه شهویه، غضبیه و نطقیه ی فکریه.
از نگاه علامه، اخلاق انسان، سه نیروی عمومی است که در انسان وجود دارد و همین سه قوه است که نفس را برمی انگیزد تا در صدد به دست آوردن و تهيه علوم عملى شود و این همان علومی است که تمامی افعال انسان به این علوم منتهی می شود.
علامه تمامی اعمال صادره از انسان را یا از قبیل افعالی می داند که به منظور جلب منفعت انجام می شود یا از قبيل افعالى است كه به منظور دفع ضرر انجام مى‏شود و يا از قبيل افعالى است كه ناشى از تصور و تصديق فكرى است. ایشان معتقد است که تمامی افعال صادره از انسان، قبل از انجام آن فعل، آن را در ذهنش انجام می دهد براى هر كارى مصالحى كه در آن كار هست، با مفاسد آن مى‏سنجد و سبك و سنگين ميكند، و سرانجام يكى از دو طرف ميچربد، آن گاه آن عمل را در خارج انجام ميدهد (همان،ج1، 558و559).
«از نظر علامه، هرگاه این سه قوه به طور معتدل در انسانی جمع شوند، یعنی فردی دارای ملکات عفت، شجاعت و حکمت شود، آن گاه ملکه ی چهارمی در وجود او پدید می آید به نام”عدالت” که خاصیت آن غیر از خواص سه ملکه اول است»(رضایی،1388، 23)
علامه حد اعتدال هر یک از قوا را این طور بیان می کند که: اعتدال قوه غضبیه این است که این نیرو را از افراط و تفریط باز دارد، یعنی آنجا که غضب لازم است غضب کند و آنجا که صبر لازم است صبر کند، اگر کسی این چنین کند قوه غضبیه به فضیلت شجاعت مبدل می شود، و اگر افراط کند رذیله ای به نام تهور پدید می آید و اگر تفریط کند رذیله جبن به وجود می آید.
علامه حد اعتدال در قوه فکریه را این میداند که آن را از دست اندازی به هر طرف جلوگیری کرده و در جای خود استفاده شود. یعنی نه بیجا مصرف شود و نه اینکه اصلاً استفاده نشود. در این صورت فضیلتی به نام حکمت پدید می آید که اگر افراط شود جربزه و اگر تفریط شود کودنی پدید می آید (طباطبایی،1374، ج1، ص559). .
3-2-2- تمایز خلق و ادب
علامه معتقد است آداب همان اخلاق نيستند، ؛زیرا اخلاق، ملكات راسخ نفس و از صفات روحانى هستند؛ اما آداب به صورت ظاهرى اعمال اطلاق مى شود كه از انسان سر مى زند و واضح است كه ميان اين دو، فاصله زيادى وجود دارد(طباطبایی،1371،ج6،ص257)
با تجه به این نکته و تعریفی که ایشان از ادب دارند، می توان فرق های آن دو را چنین برشمرد.
الف) ادب به معناى ظرافت و دقت در عمل است. علامه دو شرط را برای آن می شمارد: یک اینکه مشروع باشد و دوم اینکه از روی اختیار باشد.
ب) ادب انسانی يعنى تركيب زيباى اعمال دينى كه تابع مطلوب نهايى در زندگى اوست و اين از آثار نفس و روح مى باشد. افعال ظاهرى انسان با نيات درونى او ارتباط دارد، و نمى تواند مخالف امور نفسانى انسان باشد.
ج) ادب دینی همان اعمال زیبای دینی است که از غايت دين حكايت مى كند و آن حالت عبوديت و بندگى است. از نظر اسلام، غايت حيات انسان، توحيد در مقام اعتقاد و عمل همراه با اتقان مى باشد. چنين حالتى ادب است، نه اخلاق. ادب به مثابه جسم است و اخلاق به منزله روح آن اصل است و اين فرع و اصل بدون فرع بی فایده است؛ چنان كه فرع بى اصل بی ثبات است ( خلیلی،1391،ص131).
3-2-3-اخلاق توحیدمحور
علامه طباطبایی تنها راه صحیحی اخلاقی را شریعت و قوانینی می داند که بر اساس توحید طرح ریزی شده است. ایشان تنها راه در رفع اختلاف را راه دین می داند و معتقد است که به این جهت خداوند شرایع و قوانینی برای انسان تاسیس کرده است و اساس آن قوانین را توحید قرارر داده است تا هم عقاید بشر را اصلاح کرده و هم اخلاق آنان و هم رفتارشان را. در نگاه علامه اساس قوانین برای این است که به بشر بفهماند حقيقت امر او چيست؟
از كجا آمده؟ و به كجا مى‏رود؟ و اگر مى‏رود بايد در اين منزلگاه موقت چه روشى اتخاذ كند؟ كه براى فردايش سودمند باشد؟.
پس تشريع دينى و تقنين الهى تشريعى است كه اساسش تنها علم است و بس هم چنان كه فرمود:« إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ، أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(بقره/213) (طباطبایی،1374،ج2، ص179و180)
به باور علامه قرآن اساس قوانین خود را بر اساس توحید فطری، و اخلاق فاضله غريزى بنا كرده و این طور ادعا می کند که تشريع (تقنين قوانين) بايد بر روى بذر تكوين، و نواميس هستى جوانه زده و رشد كند، و از آن نواميس منشا گيرد، ایشان معتقدند که دانشمندان و قانون‏گذاران، اساس قوانين و نظريات علمى خود را بر تحول اجتماع بنا نموده و توجهی به معنویات ندارند و آن را به کلی نادیده می گیرند. نه بمعارف توحيد كار دارند، و نه به فضائل اخلاق، و بهمين جهت سخنان ايشان همه بر سير تكامل اجتماعى مادى، و فاقد روح فضيلت دور مى‏زند، و چيزى كه هيچ مورد عنايت آنان نيست، كلمه عاليه خداست (همان،ج1، ص99).
چنانچه ذکر شد علامه در مسئله اخلاق یک نگاه توحیدی را معتقد است و همین نگاه توحیدی را اصل و اساس تمامی قوانین و اخلاق در جامعه بشری می داند و از نگاه ایشان چنین استفاده می شود که اگر جامعه ای این نگاه را نداشته باشد در هر صورت رو به زوال اخلاق و به عبارتی دقیق تر نابودی انسانیت انسان پیش خواهد رفت، چرا که بر خلاف مسیر طبیعی و فطری حرکت کرده و مشخص است که هر حرکتی در این عالم خارج از مسیر مشخص شده باشد محکوم به شکست خواهد شد. و این رمز فساد اخلاقی موجود در غرب است که علامه، با این ریشه شناسی اخلاق و قوانین، این مسئله را بازشناسی کرده است.
از نگاه علامه، هدف از اخلاق توحيدى، اكتفاى به فضايل نيست؛ بلكه درخواست رضاى الهى است. متخلق به كسى گفته نمى شود كه فقط فضايل اخلاقى را كسب و خود را بدان آراسته نمايد؛ بلكه بايد به مقام رضا رسيده باشد (خلیلی،1391،ص130)
علامه در بیانی دیگر اشاره به همین نگاه توحیدی در اخلاق کرده و می فرماید:
زمانى كه ايمان بنده نسبت به خداى متعال قوت پيدا كرد و خود را به اين فكر مشغول نمود و اسماى حسناى الهى را كه منزه از نقض و زشتى است، در خود تقویت كرد و مراقبت از نفس را تشديد نمود، خود را به حدى از عبوديت مى رساند كه در همه حالات، پروردگارش را ناظر اعمال خود مى بيند و نسبت به او علاقه شديد نشان مى دهد. در اين صورت از همه چيز قطع اميد مى كند و فقط پروردگارش را دوست دارد و تنها در مقابل او خضوع مى كند. چنين عبدى به سادگى نمى لغزد و جز حسن و جمال او چيزى نمى بيند و دوست نمى دارد مگر آنچه را خدا دوست دارد (طباطبایی،1371،ج1، ص371)
3-2-4- فطرت زیربنای اخلاق
علامه طباطبایی فطرت را زیربنای ساختمان اخلاق می داند. ایشان در تفسیر المیزان ابتدا با اشاره به وحدت و ثبات در طبیعت فردی، طبیعت نوعی و طبیعت اجتماعی انسان، ثابت می کند که مجموعه احکام و اصول اخلاقی برای ابد حسن و فضیلت است؛ یعنی با هدف آفرینش و سعادت نوع انسانی و اجتماع سازگار است و صفاتی که در مقابل این چهار ملکه قرار می گیرد برای ابد رذیله و زشت است؛ گو اینکه گاهی در بعضی از مصداق های این صفات مطلق اختلاف پدید می آید نه در اصل آنها (وجدانی،1391،ص13)
ایشان نقطه اتکای این اخلاق مشترک را حقیقت واحد و ثابت در نوع بشر یعنی فطرت می داند. در نگاه ایشان، انسان که در این دنیا زندگی می کند اختلافی در افراد مختلف در سودها و زیان هایش نسبت به بنيه و ساختمانى كه از روح و بدن دارد ندارد. بنابراین انسان از جهت انسانیتش بيش از يك سعادت و يك شقاوت ندارد، و چون چنين است لازم است كه در مرحله عمل تنها يك سنت ثابت برايش مقرر شود. علامه معتقد است با توجه به اینکه در مرحله عمل تنها یمک سنت باید برای انسان مقرر شود لذا هادی واحد نیز باید انسان را به آن هدف ثابت هدايت فرمايد. و بايد اين هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد. انسان نيز مانند ساير انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را به سوى تكميل نواقص، و رفع حوائجش هدايت نموده، و به آنچه كه برای انسان خیر بوده و به آنچه که برای او ضرر دارد الهام کند.انسان با این حال، مجهز به جهاز بدنى نيز هست كه با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام دهد،سپس وسيله و راه زندگى را برايش فراهم كرد.پس انسان داراى فطرتى خاص به خود است، كه او را به سنت خاص زندگى و راه معين، هدايت مى‏كند راهى كه جز آن راه را نمى‏تواند پيش گيرد
(طباطبایی،1374،ج16،ص267-269)
علامه آدمی را دارای فطرتی ملکوتی می داند همواره عقاید حق و اعمال صالح را گوشزد می کند که به کمال و سعادت حقیقی انسان منتهی شود(همان،ج12،ص36)
علامه فطرت را شامل فطرت عقل و فطرت دل می داند. فجور و تقوا به صورت افاضه الهی به انسان الهام می شود؛ یعنی تصمیم، آگاهی و علمی-تصوری و تصدیقی- در دل آدمی می افتد و به او شناسانده و فهمانده می شود که عملی که انجام می دهد، تقوی است یا فجور. این الهام فجور و تقوا همان عقل عملی است که از نتایج تسویه نفس است(همان، ج20،ص500)
3-2-5-نسبیت اخلاق
نسبیا در اخلاق به این معنا است که هیچ اصل ثابتی در اخلاق وجود ندارد چرا که اخلاق هم از نظر اصول و هم فروع در اجتماعات و تمدن های مختلف اختلاف می پذیرد و اینگونه نیست که هرچه در یک جا خوب و فضیلت بود همه جا خوب و فضیلت باشد و هر چه در یک جا بد و رذیله بود همه جا بد و رذیله باشد چون اصولاً تشخیص ملت ها و تمدن ها در حسن و قبح اشیاء مختلف است (اکوان،1389،ص150)
علامه طباطبایی با توجه به خاتمیت اسلام و عام و جهان شمول بودن اصول آموزه های اخلاقی دین اسلام نسبیت در اخلاق را قبول نمی کند و از مطلق بودن اصول اخلاقی دفاع می کند (همان،ص152)

علامه طباطبایی معتقد است که:
چهار ملکه غفت و شجاعت و حکمت و عدالت از فضایل نفسانی به شمار می آید که طبیعت فرد به دلیل اینکه مجهز به ادوات آن است اقتضای آن را دارد و همه آنها نیکو و پسندیده اند، زیرا نیکو یعنی هر چیزی که با غایت و غرض از آفرینش هر چیز و کمال و سعادت آن هماهنگ و سازگار باشد و این چهار ملکه با سعادت و کمال فرد انسانی سازگار است و صفاتی که در مقابل این ها قرار دارد همه برای همیشه رذایل و زشت محسوب می گردند.
چون فرد به لحاظ طبیعت خود فی نفسه چنین وضعی دارد در ظرف اجتماع نیز همین وضع را خواهد داشت، یعنی ظرف اجتماع صفات درونی فرد انسان را از بین نمی برد و اصولا اجتماع نمی تواند صفات درونی انسان را از بین ببرد زیرا خود اجتماع از همین فرد انسانی تشکیل شده است و از آنجا که فرد انسان هم فی نفسه و هم در ظرف اجتماع چنین وضعی را دارد، نوع انسانی نیز در اجتماع نوعی خود وضعیتی اینگونه خواهد داشت. در نتیجه نوع انسان نیز در اجتماع خود به دنبال کمال نوعی خود است.
بنابراین، این صفات چهارگانه، یعنی عفت و شجاعت و حکمت و عدالت در افراد و در اجتماع خاص انسان فضیلت و رذیلت به شمار می آیند، به همین نحو در اجتماع مطلق انسان به نیکویی و زشتی مطلق این صفات حکم می کند. بنابراین، در اجتماع انسانی، که پیوسته افراد را در خود می پروراند، حسن و قبحی وجود دارد و امکان ندارد اجتماعی پیدا شود که در آن خوب و بد نباشد، به این معنا که هیچ چیزی را خوب نداند و هیچ چیزی را بد نشمارد. از سوی دیگر اصول اخلاقی انسان چهار فضیلت است که برای همیشه خوب و نیکو به شمار می آیند و مقابل آنها برای همیشه زشت و ناپسند خواهد بود و طبیعت انسان اجتماعی نیز به بدین گونه حکم می کند
(همان،ص155و156)
از طرفی علامه در رد نسبیت اخلاق به دیدگاه توحیدی در این مسئله تمسک جسته و با توجه به این نگاه نسبیت اخلاق را رد می کند. ایشان در بیان این مسئله، به سه مسلک در اخلاق پرداخته که عبارت اند از:
1. سنن اخلاقی براى كسب جاه و شهرت و محبوبيّت اجتماعى و مجد تاريخى و تقويت روحى
2. سنن اخلاقی براى پرهيز از دوزخ و بهره‏مندى از بهشت
3. سنن اخلاقی براى لقاى خداوند سبحان و تحصيل وجه پايدار او
علامه نظر سوم را حق دانسته و آن را عین توحید می داند و با این نگاه است که علامه معتقد است این نگاه به هیچ وجه نسبیت بردار نبوده و همیشه برای انسان به صورت مطلق وجود دارد
(طباطبایی، 1374، مقدمه، 26)
با این بیان مشخص می شود که علامه در رابطه با مسئله اخلاق از یک نگاه توحیدی عمیق برخوردار است و تمامی مسائل را از زاویه توحید و فطرت بررسی می کند.

3-3-دیدگاه استاد مطهری

3-3-1-تعاریف
3-3-1-1-اخلاق، علم اخلاق و فلسفه اخلاق
استاد مطهری در تعریف اخلاق، این طور بیان می کند که در ابتدا به نظر می رسد که فعل اخلاقی یا صفت اخلاقی و یا اندیشه اخلاقی احتیاجی به تعریف ندارد، چرا که اخلاق لغتی است که در زبان همه مردم دنیا شایع بوده لذا همه اخلاق و ضد اخلاق را می شناسند بنابراین احتیاجی به نعریف ندارد. بنا به اعتقاد استاد، اخلاق از مشکل ترین لغات است برای تعریف کردن. چنانچه در بین دانشمندان و فیلسوفان، خیلی از مسائل حل شده ولی همچنان تعریف اخلاق حل نشده است (مطهری،1367،ص15و16)
استاد مطهری به نوعی تعریف اخلاق را سهل ممتنع می شمارند. به عبارتی واژه اخلاق در عین حال که عموم مردم در مواجهه با آن، آن را به نوعی بدیهی و بی نیاز از تعریف می دانند اما در عین حال تعریف واحدی از آن ارائه نشده است. ایشان در تعریف اخلاق یک تعریفی از دیگر اندیشمندان ارائه می کنند با این بیان که «معمولا در مورد اخلاق می‌گویند که : عبارت است از علم چگونه زیستن یا علم چگونه باید زیست. یا می‌گویند : اخلاق می‌خواهد به انسان پاسخ بدهد که زندگی نیک برای انسان کدام است؟ و آدمیان چگونه باید عمل کنند؟ این تعریف برای اخلاق صحیح است به شرط آنکه به صورت مفاهیم کلی و مطلق در نظر بگیریم. یعنی به این صورت که انسان از آن جهت که انسان است چگونه باید زیست کند، و زندگی نیک برای انسان از آن جهت که انسان است کدام است؟» (مطهری، 1368الف، ص 190)
استاد مطهری در تعریف اخلاق آن را نظام دادن به غرایز به وسیله ورزش دادن و تقویت قوای روحی می داند. اخلاق در نگاه استاد، یعنی تقویت عقل، اراده، فکر و تمرکز فکر برای غلبه بر شهوت و غضب و برای غلبه بر طبیعت و عادت. بنابراین استاد مطهری اخلاق را حاکم کردن عقل بر دیگر قوای وجود انسان می داند که نتیجه آن، نظام یافتن غرایز و قوا خواهد شد. استاد معتقد است که عقل، سهم و حق هر قوه ای را به او می رساند و از افراط و تفریط قوا جلوگیری می کند و چون به تنهایی قادر به این کار نیست (ایمانی،1389، ص 14 و 15)
«همچنین فلسفه اخلاق علمی است که به مبادی تصوری و تصدیقی و معیارهای کلی خوب و بد در اخلاق می پردازد» (همان، ص 14 و 15)
3-3-1-2-حکمت نظری و عملی
«حکمت به دو بخش نظری و عملی تقسیم می شود. حکمت نظری علمی است که از هست ها و نیست ها بحث می کند؛ فلذا می تواند از هر موضوعی که واژه موجود بر آن صدق می کند، بحث کند. حکمت عملی، علمی است که از باید ها و نباید ها سخن می گوید؛ و چون بایدها و نبایدها به انسان اختصاص دارند، لذا حکمت عملی نیز تنها مربوط به انسان می شود. حکمت عملی نیز به سه شاخه اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن منشعب می گردد. باید ها و نبایدهایی که از این حیث متوجه انسان است، بر دو گونه اند:
1.باید ها و نبایدهایی که لازم اند تا انسانی سالم و بی عیب ساخته شود.
2.باید ها و نبایدهایی که لازم اند تا افزون بر سلامت اصلی و فطری انسان، یک انسان کامل پرورش یابد. بایدها و نبایدهای قسم اول که نتیجه آنها تزکیه، تطهیر و تصفیه نفس است، مربوط به اخلاق اند؛ اما بایدها و نبایدهای قسم دوم مربوط به