، ، مرواريد، دريا، كشتي

ألْقَوْا إليهِ مَقالِدَ الأَمْرِ151

(اين غواصان) پس از بحث و مجادله در گزينش رييس‌اشان، همگي به توافق رسيدند که او را به رياست برگزينند؛ و سپس سر رشتة كارها را به او سپردند.
وَعَلَتْ بِهِم سَجْحَاءُ خادِمَةٌ

تَهْوى بهم فى لُجَّةِ البَحْرِ152

غوّاصان سفر دريايي خود را با كشتي بزرگي که در اختيارشان بود، آغاز نمودند؛ کشتي‌اي که همواره آنان را در ژرف‌ترين نقاط دريا بر روي امواج بلند، به بالا و پايين تکان مي‌داد.
حَتّي إذا ما ساءَ ظَنُّهُمُ

ومَضي بهمْ شَهْرٌ إلي شَهْرِ

و آنگاه كه از يافتن مرواريد نااميد شدند، (بدگمان شدند) و ماهها يكي پس از ديگري سپري شد، و مدتي طولاني در دريا بودند.
ألْقي مَراسِيَهُ بتَهْلُكَةٍ

ثَبَتَتْ مَراسيها فَما تَجْرى153

(براي جستجوي مرواريد) در جايي بسيار مخاطره‌آميز اقامت كردند؛ و لنگر كشتي را انداختند؛ و كشتي ثابت ماند، و تکان نخورد.

فَاِنْصَبَّ أَسْقَفُ رَأسُهُ لَبِدٌ

نُزِعَتْ رَباعيتاهُ لِلصَّبْرِ154

آن غواص که سري پر مو و قامتي بلند و انعطاف پذير دارد، براي جستجوي مرواريد در دريا فرو رفت؛ و دندان‌هاي نيشش به خاطر صبر و بردباري بسيارش کنده شده بودند. [کنده شدن دندان کنايه از صبر و تحمل بسيار است؛ چرا که وقتي انسان در شرايط ناگوار يا دردناک قرار مي گيرد، دندانها را به هم مي‌سايد و غوّاص به خاطر بسيار ساييدن دندانهايش به هم و فشار دادن دندانها بر روي هم دندان‌هايش کنده شده؛ و شاعر از کنده شدن دندان نيش براي نشان دادن بردباري فراوان و کارکشتگي غواص، بهره جسته است].
أشْفَي يَمُجُّ الزَّيْتَ مُلْتَمِسٌ

ظَمآنُ مُلتَهِبٌ مِنَ الفَقْرِ155

اين غواص دندانهايي نامرتب و كج دارد که سبب مي‌گردد، لبهايش بر هم جفت نشوند و (چون دندانهاي نيشش کنده شده) محل شکاف زخمش (زخم دندان نيشش) ملتهب و سوزناک شده، او تشنه است؛ و براي ديدن کف دريا از دهانش روغن به بيرون مي‌ريزد تا کف دريا را خوب ببيند156. (و شايد منظور شاعر اين باشد كه اين غوّاص در طلب مرواريد سخت مي‌كوشيد؛ و مشتاق دستيابي به آن بود؛ و از شدّت فقر و ناداري مي‌سوخت)
قَتَلَتْ أباهُ فَقالَ أتْبَعُهُ

أو أَسْتَفيدُ رَغِيبَةَ الدَّهْرِ157

پدر اين غوّاص در راه غوّاصي و بدست آوردن مرواريد کشته شده؛ و او با خود چنين مي‌گويد: که در راه استخراج مرواريد، يا از سرنوشت پدرم پيروي کرده، و چون او مي‌ميرم و يا اينكه (غوّاصي موفق مي‌شوم) و از بخشش روزگار (گوهر دريايي) بهره‌مند مي‌گردم.
نَصَفَ النَّهارُ الماءُ غامِرُهُ

وشريكُهُ بالغَيْبِ ما يَدْرى158

روز به نيمه رسيد و ظهر شد؛ در حاليکه غواص هنوز در جستجوي مرواريد در زير آب بود؛ و همراهش از او که در زير آب غيبش زده بود، خبر نداشت. (منظور اين است كه غوّاص مدت زيادي در زير آب بود. شاعر در اين بيت و بيت‌هاي پيشين به مهارت فراوان غوّاص اشاره مي‌کند)
فأصابَ مُنْيَتَهُ فَجاءَ بها

صَدَفِيَّةً كمُضيئَةِ الجَمْرِ159

شانس و اقبال به غواص روي آورد؛ و به (خواستة خود) مرواريد دست يافت؛ بنا بر اين مرواريد را از قعر دريا بيرون آورد؛ در حالي كه درون صدف بود، و به درخشندگي أخگر فروزان بود.
يُعْطَي بِها ثَمَناً وَيَمْنَعُها

وَيَقولُ صاحِبُهُ أَلا تَشْرى160

بهاي هنگفتي در برابر آن گوهر پرداخت مي‌شود، اما غواص آن را نمي‌فروشد، در حالي كه رفيقش [بر خلاف ميل او]، خواهان فروش آن است، و مي‌گويد: آيا آن را نمي‌فروشي؟
وَتَرَي الصَّوارى يَسْجُدونَ لَها

ويَضُمُّها بِيَدَيْهِ لِلتَّجْرِ161

در حاليکه غوّاص مرواريد را براي تجارت و فروش در دست گرفته است، دريانوردان و ملوانان (يا مشتري‌ها) را مي‌بيني كه بخاطر ارزش و عظمت آن مرواريد در برابرش (مرواريد) به سجده افتادند.
فَتِلْكَ شِبْهُ المالِكِيَّةِ إذْ

طَلَعَتْ بِبَهْجَتِها مِنَ الخِدْرِ162

و آن مرواريد(که وصف آن در ابيات پيشين گذشت)، بسان آن محبوب زيباروي مالكىّ [اهل قبيلة بني مالک] است كه با زيبايي و درخشندگي خود از سراپرده‌اش بيرون مي‌آيد.
شاعر معشوقة خود را به مرواريد گران‌سنگي تشبيه مي‌نمايد، كه غواص آن را از أعماق دريا بيرون آورده است. علاوه بر اين شاعر آمادگي و تدارك آن غوّاص و همراهانش را براي غوّاصي بسط و تفصيل بسيار داده؛ و او از اوصاف و رنگ و نژاد غوّاصان سخن گفته است. آنگاه از ديگر مواردي که ميان غوّاصان روي داده سخن گفته است؛ و اين موارد عبارتند از: بحث و مجادله‌اي كه در بارة سفرشان رخ داد؛ به توافق رسيدن؛ و به دريا رفتنشان؛ و انتظار طولاني در دريا؛ و سپس لنگر انداختن کشتي آنها و ثابت نگه داشتن آن؛ و رفتن سردستة غواصان به کف دريا براي جستجوي مرواريد؛ و بيرون انداختن روغن از دهانش براي روشن شدن؛ و ديده شدن کف دريا؛ سپس ناپديد شدن رئيس غواصان در زير دريا به مدت چند ساعت، بي‌اينکه همراهانش خبري از او داشته باشند؛ و ماندن او در زير آب تا زمانيکه به مرواريد دست يافته، و آن را بيرون آورده، و نزد دوستانش بازگشت. و در پايان بردن مرواريد به سوي بازار براي فروش به بازرگانان؛ و اينکه چون آن مرواريد، مرواريدي ارزشمند و کمياب بوده، بازرگانان با پرداخت بهايي هنگفت و بالا خواستار خريد آن بودند.
اين ابيات سند تاريخي دقيق و مهّمي بشمار مي‌آيند،؛ چرا که اطلاعاتي در موارد زير به ما مي‌دهند؛ اينكه افرادي از عرب و عجم كه براي يافتن مرواريد غوّاصي پيشه مي‌کردند؛ و نيز ويژگي‌هاي جسمي غواص و از طبقة اجتماعي تهيدست بودنش؛ و ابزارهايي که هنگام غوّاصي بکار برده مي‌شد بويژه روغن که غوّاص پوستش را به آن چرب مي‌كرد تا شوري آب دريا بر روي پوستش اثر نگذاشته و باعت ترك‌خوردگي آن نشود؛ و ديگر اينکه غوّاص مقداري از روغن را در دهان خود نگه مي‌داشت؛ و پس از فرو رفتن در زير آب براي ديدن کف دريا و روشن شدن آنجا روغن را از دهانش بيرون مي‌انداخت .
و نمونة ديگر تشبيه محبوب به مرواريد، باز هم اشعاري از «أعشي ميمون بن قيس» است كه در زير آمده:163
كَأَنَّها دُرَّةٌ زَهراءُ أَخْْرَجَها

غَوَّاصُ دارِينَ يَخْشَي دُونَها الغَرَقا164

او (محبوب شاعر) در زيبايي و درخشندگي بسان مرواريد فروزاني است، كه غوّاص شهر ساحلي «دارين» از اعماق دريا بيرون آورده؛ و براي دست يافتن به آن مرواريد، خود را در معرض خطر و نابودي قرار داده است. (أعشي بر حسب عادت خويش در بسياري از مواضع به خيال پردازي مي‌پردازد؛ و پس از وصف مرواريد و غوّاص، رنج و سختيهاي خود را در راه رسيدن به محبوب بتصوير مي‌كشاند).
قَدْ رامَها حِجَجاً مُذْ طَرَّ شارِبُهُ

حَتّي تَسَعْسَعَ يَرْجُوها وَقَد خَفَقا165

اين غوّاص سالهاي بسياري را از زمان نوجواني که سبيلش سبز شده، (روييده) تا زمان پيري كه پاهايش به لرزه افتاده، همواره در پيِ آن مرواريد بوده، و آرزوي رسيدن به آن را در دل مي‌پرورانده است.
لا النَّفْسُ تُوئِسُهُ مِنْها فَيَترُكُها

وَقَدْ رَأي الرَّغْبَ رَأىَ العَينِ فَاِحتَرَقا166

از جستجوي آن روي گردان نشد و دست از طلب آن مرواريد برنداشت و نا اميدي به دلش راه نداد؛ و آرزوي بزرگش (دستيابي به آن مرواريد گرانبها) در برابر ديدگانش پديدار گشت، و در حسرت و اشتياق دستيابي به آن دلش مي‌سوخت.
وَمارِدٌ مِنْ غُواةِ الجِنِّ يَحْرُسُها

ذُو نِيقَةٍ مُستَعِدٌّ دونَها تَرَقا167

(غوّاص به خودش نهيب مي‌زند، و دستيابي به مرواريد را دشوار و خطرناک تصور مي‌کند تا به دنبال استخراج مرواريد نرود، و با خود مي‌گويد:) جنّي درشت اندام و نيرومند با دقت از آن مرواريد نگهباني مي‌كند؛ و با مهارت و آمادگي كامل خود زير مرواريد در جايي شبيه کشو [پنهان] است. (يا شايد منظور اين باشد كه: در برابر آن درّ، چيزي پله مانند قرار دارد.)
لَيسَتْ لَهُ غَفْلَةٌ عَنها يُطيفُ بِها

يَخْشَي عَلَيها سُرَي السّارينَ وَالسَّرَقا168

و در اطراف مرواريد گشت مي‌دهد و مي‌چرخد و از ترس اينكه در تاريكي دزدان و شكارچيان شبانه بدان دستبرد نزنند، از آن چشم برنداشته، و يك دم غافل نمي‌شود.
حِرْصاً عَلَيها لَوَ أَنَّ النَّفْسَ طاوَعَها

مِنهُ الضَّميرُ لَبَالَي اليَمَّ أَو غَرِقا169

چنانچه دلش از او پيروي و فرمانبرداري مي‌کرد، بخاطر شدت اشتياق و علاقه‌اش به آن مرواريد بي‌ترديد به خاطر خواسته‌اش (مرواريد) به دريا مي‌زد، يا اينکه درياي موّاج او را غرق و نابود مي‌کرد.
فى حَوْمِ لُجَّةِ آذِىٍّ لَهُ حَدَبٌ

مَن رامَها فارَقَتْهُ النَّفْسُ فَاعْتُلِقَا170

صيدي دست نيافتني و دور از دسترس که در ميان دريا و امواج متراكم قرار دارد؛ هر كه آن را بطلبد؛ در دام مرگ گرفتار مي‌آيد؛ و جان خود را از دست مي‌دهد.
مَنْ نالَها نالَ خُلْداً لا اِنْقِطاعَ لَهُ

وَما تَمَنَّي فَأَضْحي ناعِماً أَنِقَا171

هر كه بدان دست يابد به کمال جاودانگي و تمام آرزوهايش دست مي‌يابد؛ و شاد و مسرور مي‌گردد، و در رفاه و ناز و نعمت زندگي خواهد كرد. (در اينجا شاعر از خيال طولاني خود كه به نهايت آن رسيده بيدار مي‌شود و به خودش مي‌آيد و مي‌گويد):
تِلكَ الَّتى كَلَّفَتْكَ النَّفسُ تَأمُلُها

وَما تَعَلَّقْتَ إلاّ الحَيْنَ وَالحَرَقا172

اين چنين بود، محبوبي كه دلت براي بدست آوردنش، تو را به رنج و تلاش واداشت، و سرگرم آرزوها ساخت، حال آنكه به چيزي جز نابودي و سوختن [آن آرزوها] دست نيافتي.
بديهي است كه شاعر معشوقة خود را در زيبايي و ظرافت به مرواريد درخشان همانند کرده است. ليكن او بلافاصله به سخن گفتن از غوّاصي كه آن را از دل دريا بيرون مي‌آورد، گريز زده و به تفصيل بيان مي‌كند كه غوّاص از زمان كودكي تا سالخوردگي‌اش در جستجوي آن مرواريد بوده؛ و همواره با نفس خود ستيزه مي‌‌كرده است؛ به اميد آنكه بتواند آن گوهر را فراموش كند و (نفسش) از فريفتن او (غوّاص) براي رفتن به زير آب دست بردارد؛ چرا که مرواريد در گودترين جاي دريا قرار دارد، و غولي عظيم الجثّه نگهبان آن است؛ و چشم از آن بر نمي‌دارد؛ و بدين سبب (غوّاص) ترس از اين دارد که در راه يافتن مرواريد جان خود را از دست بدهد. همچنين شاعر دليل شيفتگي و حرص غوّاص به آن مرواريد و کم اهميت بودن مرگ در راه رسيدن به آن را در بسيار با ارزش بودن آن [مرواريد] و رسيدن صاحبش به جاودانگي و ناز و نعمت پايدار، مي‌داند.
همچنين آشكار است كه اين ابيات ارزش ابيات پيشين «أعشي» يا «مسيب بن علس» را ندارند؛ زيرا بيانگر جنبه‌هاي فرهنگي و اجتماعي نيستند. اما با اين وجود ما را از رنج و تلاشي که غوّاصان متحمّل مي‌شدند، آگاه مي‌سازد.
همچنين [اين ابيات] ما را به اين موضوع آگاه مي‌کنند که وقتي غوّاصان در حال انجام و ارزيابي کارشان بوده و به پايان آن مي‌انديشيده‌اند، چه احساسات و عواطفي از ذهنشان مي‌گذشته است.

بخش چهارم: سفر دريايي بازرگاني و تاريخي
توصيف سفر بازرگاني دريايي سومين موضوعي است كه شاعران در توصيف خود از دريا داشته‌اند و با اينکه نسبت به ديگر موضوعات رواج و تكرار کمتري داشته است، از مهّم‌ترين و با ارزش‌ترين موضوعات به شمار مي‌رود. بشر بن أبي خازم أسدي در اين توصيف از ديگر شاعران متمايز گرديده است. وي با اداي حقّ مطلب در اين نوع توصيف و اهتمام به آن به گونه‌اي چشمگير به توصيف اين نوع سفر پرداخته؛ و اين چنين مي‌گويد:173
أُجالِدُ صَفَّهُم وَلَقَدْ أَرَانى

عَلي قَرْوَاءَ تَسْجُدُ لِلرِّياحِ174

مرا در حالي مي‌بيني که بر کشتي بزرگي نشسته‌ام، و با شمشير به صف آنان يورش مي‌برم؛ و باد اين کشتي را به هر سو که بوزد، متمايل مي‌کند، و تکان مي‌دهد. (شاعر شتر تنومند و دراز كوهان خود را به كشتي بزرگي تشبيه نمود كه باد آن را بازيچة خود قرار داد.)
مُعَبَّدَةِ السَّقائِفِ ذاتِ دُسْرٍ

مُضَبِّرَةٍ جَوانِبُها رَداحِ175

اين كشتي قير اندود شده است، و تخته‌هاي آن با طناب‌هاي قوي، چنان محكم به هم بسته شده و جمع شده‌اند، كه هيچ درزي ميان آنها وجود ندارد؛ و از جهت استحکام و بزرگي همچون شتري است كه اندام‌هايش به هم پيوسته و نيرومند است.
إِذا رَكِبَتْ بِصاحِبها خَلِيجاً

تَذَكَّرَ ما لَدَيْهِ مِنْ جُناحِ176

اين کشتي چون به راه افتد، سرنشين خود را به خليجي ببرد؛ سرنشين‌اش [به خاطر هيبت کشتي و ترس از غرق شدن و مرگ] گناهان گذشتة خود را با پشيماني به ياد مي‌آورد.
يَمُرُّ المَوْجُ تَحْتَ مُشَجَّراتٍ

يَلينُ الماءَ بِالخُشُبِ الصِّحَاحِ177

شاعر كشتي را توصيف مي‌كند كه بر سطح آب در حرکت است، و با دماغة خود كه از تخته‌هاي محكم ساخته شده، سينة امواج آب را مي‌شكافد.
وَنَحْنُ عَلي جَوانِبِها قُعُودٌ

نَغُضُّ الطَّرْفَ كَالإِبِلِ القِماحِ178

[در حاليکه] ما بر روي كشتي ‌نشسته‌ايم، و چشمان خود را از شدّت ترس فرو هشتيم، همچون شتري كه به آبشخور وارد شود، ولي سر خود را بالا نگه‌داشته، و آب ننوشد.
فَقَدْ أُوقِرْنَ مِنْ قُسْطٍ وَرَنْدٍ

وَمِنْ مِسْكٍ أَحَمَّ وَمِنْ سِلاحِ179

اين كشتي‌ها به انواع ادويه‌ها (عطرها و عودها) همچون عود هندي (كوشنه)، برگ بو، (غار) و مُشك سياه، و سلاح‌هاي گوناگون بارگيري شده‌اند.
فَطابَتْ رِيحُهُنَّ وَهُنَّ جُونٌ

جَآجِئُهُنَّ فى لُجَجٍ مِلاحِ180

اين كشتي‌هاي قير‌اندود شده، و همچون ابري سياه رنگ‌اند؛ و علي‌رغم اينكه سينه‌اشان با آب‌هاي شور در تماس ‌است، امّا بوي عطر و مُشك از آنها بلند مي‌شود.
شاعر سفري تجاري دريايي با كشتي بزرگ و قير اندود شده که تخته‌هاي محكم آن با ريسمان‌هاي قويّ _ و نه با ميخ _ به يکديگر بسته شده‌اند، را به تصوير مي‌کشد. شاعر چنين مي‌گويد كه كشتي چنان به سرعت در حركت بود كه به محض سوار شدن او و همراهانش آنها را به وسط دريا مي‌برد؛ در حاليکه امواج بلند از كناره‌هاي كشتي بالا مي‌‌آمد و كشتي مي‌لرزيد؛ و اين امر سبب ترس و وحشت او و دوستانش مي‌شد؛ و در اين موقعيت سخت و دشوار كه امواج دريا كشتي را به چپ و راست تکان مي‌داد، گناهان گذشتة خود را به ياد مي‌آوردند؛ و چيزي نمانده بود كه امواج متلاطم كشتي را درهم شكنند؛ در اين حال او و دوستانش روي كشتي نشسته بودند، و ترس تمام وجودشان را فرا گرفته بود. آنان از بيم و ترس، پلك‌هايشان را فرو بسته و چشم باز نمي‌كردند؛ و همواره اينگونه بر روي كشتي در حرکت بودند تا اينكه به بندر مقصد رسيدند؛ در آن لنگر انداخته، و كشتي را از انواع دارو و بخور و سلاح پر كردند؛ و آنگاه به سرزمينشان برگشتند.
اين ابيات از ارزش تاريخي بسياري برخوردارند؛ زيرا روش كشتي‌سازي اعراب و ابزار و لوازم به کار رفته در ساخت كشتي را به ما نشان مي‌دهند؛ و اينكه آنان كشتي‌هاي خود را از تخته‌هاي چوبي محكم که به گونه‌اي دقيق با ريسمان‌هاي قوي به يكديگر بسته بودند، مي‌ساختند، و آنگاه آن را قير اندود مي‌نمودند. اين اشعار همچنين روابط تجاري اعراب با هندوستان و نوع كالاهايي وارداتيشان را بيان مي‌كند.
و «أميّة بن أبي صلت ثقفي»181_ که به گفتة «ابن قتيبه»182 «کتابهاي پيشين آسماني را خوانده است» و کسي است که «در شعر خود داستانهاي پيامبران را آورده است»183 _ توصيفي بي‌همتا از سفر نوح ( و کشتي‌اش كه براي نجات ايمان آورندگان مردم خود ساخته بود» آورده است. نمونه‌اي از توصيف او اشعار زير است:184
تَرَّفَعُ في جَرْىٍ كَأنَّ أَطِيطَهُ

صَرِيفُ مَحالٍ تَسْتَعيدُ الدَّوالِيا185

آن (كشتي نوح) بسرعت حركت مي‌كرد، و آواز تخته‌هاي آن بسان صداي (جيرجير) چرخ چاهي بسيار بزرگ بود كه دولاب آن را مي‌چرخاند.
عَلي ظَهْرِ جَوْنٍ لَمْ يُعَدَّ لِراكِبٍ

سَراهُ وَغيمٌ أَلبَسَ الماءَ داجِيا186

كشتي بر روي دريايي ژرف به حركت درآمد، دريايي كه پيش از آن هيچ كس بر روي آن سفر نكرده بود، و ابر و مه از هر طرف آن را مي‌پوشاند.
فَسارَتْ بِهم أيامَها ثَمَّ سَبْعَةً

وَسِتَّ لَيالٍ دائِباتٍ غَواطِيا187

(بدان گونه که وصفش در ابيات پيشين گذشت) در آن درياي متلاطم و ژرف، سفر نوح و پيروانش با کشتي هفت روز و هفت شب پياپي به طول انجاميد، شب‌هايي تيره و تار که سياهي‌اش فراگير و وسيع بود.
تَشُقُّ بِهِم تَهْوى بِأَحسَنَ إِمرَةٍ

كَأَنَّ عَليها هادِياً وَنَواتِيا188

كشتي به همراه سرنشينان خود به سرعت و دقّت، امواج را مي‌شکافت و با اقتداري كامل (بر روي کوه جودي)