، ، روايات، السلام، روايت

لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّة وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها…(1298 نيز، روايات مربوط به داستان ملکه سـبأ و حضــرت سليمانعليه السلام طرح نمــوده و مورد نقد قــرار داده و مي گويد: اين روايات متضمن مطالب عجيب و غريبى است كه حتى امثال آنها در اساطير و افسانه‏هاى خرافى كمتر ديده مى‏شود. مطالبى كه عقل سليم از قبول آنها ابا دارد وحتي تاريخ قطعى هم آنها را تكذيب مى‏كند. سپس، اين روايات را به کعب، وهب و امثال آنها منسوب مي کند.1299
بر اين اساس، مي توان ملاک هايي چون “ناسازگاري با واقعيت”، “مخالفت با عقل” و “تکذيب آن توسط تاريخ قطعي” را به عنوان معيارهاي عدم پذيرش اين روايات، در نظر گرفت.
همچنان که اين روايات را به “وهب بن منبه” و “کعب الأحبار” منسوب کرده و “اشکال سندي” را نيز، به آنها افزوده است.
به عنوان نمونه در برخي از اين اخبار، آمده که مادر ملكه سبأ از جن بوده و پاهايش سم دار بوده، به همين جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى‏پوشاند!1300
علامه در نقد اين روايات، مي گويد: در توجيه اين گونه اخبار غريب، راهي نداريم جز اينکه آنها را از “اسرائيليات” بدانيم.1301
همچنين، ذيل آيه (فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي…1302 ( روايتي از امام عليعليه السلام را نقل مي کند که در جريان رسيدگي به اسبان، نماز عصر حضرت سليمان عليه السلام قضا شد.1303 اما در روايتي آمده که ابن عباس، پيرامون تفسير اين آيه از امام عليعليه السلام پرسش نموده است که:
“از علىعليه السلام از اين آيه پرسيدم، فرمود: اى ابن عباس تو در باره اين آيه چه شنيده‏اى؟ عرض كردم: از كعب شنيدم مى‏گفت: سليمان عليه السلام سرگرم ديدن از اسبان شد تا وقتى كه نمازش قضا گرديد، پس گفت: اسبان را به من برگردانيد، و اسبها چهارده تا بودند، دستور داد با شمشير ساق ها و گردن هاى اسبان را قطع كنند و بكشند و خداوند به همين جهت چهارده روز سلطنت او را از او گرفت؛ چون به اسبان ظلم كرد، و آنها را كشت. على عليه السلام فرمود: كعب دروغ گفته و مطلب بدين قرار بوده كه سليمان عليه السلام روزى از اسبان خود سان ديد، چون مى‏خواست با دشمنان خدا جهاد كند، پس آفتاب غروب كرد، خدا به ملائكه موكل بر آفتاب گفت تا آن را برگردانند. ملائكه آفتاب را برگرداندند، و سليمان عليه السلام نماز عصر را در وقتش به جاى آورد. آرى انبيـاعليهم السلام هرگز ظلم نمى‏كنند و به ظلم دستور هم نمى‏دهند، براى اينكه پاك و معصومند”.1304
علامه، در ادامه به روايات ديگري از امام صادق عليه السلام نيز اشاره مي کند که مؤيد کلام امام علي عليه السلام مي باشد.1305
سپس در تحليل اين روايات، بازگشت آفتاب براي سليمان عليه السلام را امري غير محال خوانده و آن را از قبيل معجزات مي داند. ايشان روايت امام علي عليه السلام را داراي کمال اعتبار مي خواند.1306
اما جريان پى كردن اسبان و زدن گردن هايشان با شمشير – که از کعب الأحبار در روايت ابن عباس، نقل شد،- چنان که در حديث پيش گذشت- قابل اعتنا نيست؛ زيرا به گفته علامه، همه روايات به “كعب الاحبار” منتهي مي گردد.1307
بر اين اساس، علامه اين روايات را تنها به خاطر “ضعف سندي” غير قابل اعتنا مي خواند.
علامه روايت ديگري نيز از کعب الأحبار نقل مي کند و آن را از مبالغه گويي در روايات پيرامون اين داستان، مي داند که او در مورد (حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ(1308 گفت: “آن حجاب از ياقوت سبز بوده. ياقوتى كه محيط به همه خلايق است و از سبزى آن آسمان سبز شده است!”1309
نمونه ديگر اسرائيليات، در داستان حضرت سليمان عليه السلام، ذيل آيه (وَ أَلْقَيْنا عَلى‏ كُرْسِيِّهِ جَسَداً…(1310 مي باشد.
ايشان ضمن اشاره به داستان هاي عجيبي که در روايات ذيل اين آيه ذکر شده،1311 به روايتي از ابن عباس اشاره مي کند که صريحاً به اخذ آن از کعب الأحبار اعتراف نموده است و مضمون آن از اين قرار است که سليمانعليه السلام انگشترى داشت و يكى از شيطان ها آن را از وى دزديد و چند روز ملك سليمان عليه السلام زايل شد و تسلطش بر شياطين پايان يافت. شيطان ها بر ملك او مسلّط شدند، تا آنكه خداوند انگشترش را به او برگردانيد و در نتيجه سلطنتش دوباره برگشت!1312
همچنين در مورد رواياتي که در تفسير آيه، مراد از “جسد” را “شيطان” دانسته اند،1313 مي گويد:
“در اين داستان امورى را روايت كرده‏اند که شايسته است، ساحت انبياعليهم السلام را منزه از آن دانست… همه اين ها مطالبي است که دست جعالان، آنها را در روايات داخل كرده است و نبايد به آنها اعتنا نمود”.1314
بر اين اساس اين روايات، به علت “ناسازگاري با عصمت انبيا” و نيز “ضعف سندي” ناشي از اخذ آن از علماي تازه مسلماني همچون کعب الأحبار، قابل قبول نمي باشد.
5-1-2-5. حضرت يوسف(عليه السلام)
ذيل آيه (وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّه…(1315 – چنان که پيش تر بيان شد- علامه به رواياتي از صحابه و تابعان اشاره نموده1316 و بيشتر آنها را از “اسرائيليات” دانسته است.1317
ايشان در بيان عوامل نقل اين روايات، توسط مفسران در تفاسير، به افراط آنان در نقل هر آنچه نام “حديث” بر خود گرفته اشاره مي کند1318 و در مذمّت اين افراد مي گويد:
“اينان آن چنان نسبت به حديث خضوع دارند كه حتى اگر بر خلاف صريح عقل و صريح قرآن هم باشد، قبولش نموده…و يهوديان هم وقتى اين ها را ديدند، مشتى كفريات مخالف عقل و دين را به صورت روايات در دست و دهان آنان انداخته و به كلى حق و حقيقت را از يادشان بردند اذهانشان را از معارف حقيقى منصرف نمودند”.1319
در مقامي ديگر به اسرائيليات در داستان حضرت ابراهيم عليه السلام اشاره کرده و مي گويد: “ولي اين تمسک کنندگان به اين گفتارهاي گوناگون و اسرائيليات و آثار جعلي که جدّ او ابراهيــمعليه السلام را در باره همسرش ساره متهم مي کنند، باکي ندارند که فرزند او را در مورد همسر غير خودش”.1320
بر اين اساس علامه ضمن اسرائيلي خواندن روايات داستان حضرت يوسف عليه السلام ، به رسوخ اين جعليات، به داستان حضرت ابراهيمعليه السلام نيز اشاره کرده و آنها را رد مي کند.
5-1-2-6. هابيل و قابيل
علامه ذيل آيه (لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ…(1321 روايتي در تفسير اين آيه، که از چند طريق، روايت گشته، ذکر مي کند. يکي از طرق اين روايت، از ابن عساکر از امام علي عليه السلام، نقل شده است:
“رسول خداصلي الله عليه و آله فرمود: در دمشق كوهى است كه آن را قاسيون مى‏گويند در آنجا بود كه پسر آدمعليه السلام برادرش را به قتل رسانيد”.1322
علامه در مقام سنجش اين روايت، به نقل آن از طريق کعب الأحبار اشاره کرده و مي گويد: “اشكالى در اين روايت نيست، به جز اينكه ابن عساكر آن را به طريق كعب الأحبار نقل كرده است…‏”.1323
و به نقل دو روايت ديگـر، مي پردازد، که از کعب الأحبار نقل گرديده است. در يکي از روايت ها، کعب مي گويد: “خوني که روي کوه قاسيون است، همان خون پسر آدمعليه السلام است”.1324
در روايتي ديگر، ابن خبير شعباني مي گويد:
“من با كعب الاحبار به بالاى كوه دير المران بوديم كه ناگهان چشم كعب به دره‏اى در كوهى افتاد كه آب در ته آن جارى بود. كعب گفت: در اين جا بود كه پسر آدم برادرش را به قتل رسانيد و اين آب اثر خون‏ اوست كه خدا آن را آيت قرار داده براى همه عالميان”.1325
وي در ادامه، به نقد اين دو روايت پرداخته و مي گويد:
“اين دو روايت دلالت دارد بر اين كه در آن نقطه اثرى ثابت بوده كه ادعا شده اثر خون هابيل مقتول است و اين سخن به سخنان خرافى شبيه است، چه بسا اين سخن را ساخته اند تا توجه مردم را به آن نقطه جلب كنند و مردم به زيارتش بروند، و نذوراتى و هدايايى براى آن كوه ببرند، نظير جاى پايى كه در سنگ درست مى‏كنند [و نامش را قدمگاه مى‏گذارند] و از آن جمله است، “قبر الجدّة”1326 و چيزهايى ديگر نظير آن”.1327
بر اين اساس، علامه طباطبايي در برخورد با اين روايات، در درجه اول آن را از لحاظ سندي به علت وجود کعب الأحبار در سند آن ضعيف مي داند. اما در ادامه، به نقد دلالي آنها مي پردازد و مضمون آنها را “شبيه خرافه” عنوان مي کند.
با وجود اينکه ايشان، اين روايت را به صورت صريح، “اسرائيلي” نخوانده، ولي از آنجا که ايشان، کعب را از عوامل اصلي ورود اسرائيليات به منابع اسلامي مي داند، و همچنين، اشاره به شبه خرافي بودن اين روايات مي کند به اسرائيلي بودن آن نظر داشته است.
5-1-2-7. هاروت و ماروت
ذيل آيه (…ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ…(1328 رواياتي صحابه و تابعان نقل شده که به “داستان مسخ ستاره زهره” اشاره دارد.
مثلاً از مجاهد نقل شده که:
“با ابن عمر در سفري بودم که به من گفت: به ستاره نگاه کن، هنگامي که طلوع کرد مرا بيدار کن. پس زماني که [ستاره] طلوع کرد او را بيدار کردم ، پس ايستاد و شروع کرد به نگريستن به آن و به شدّت به آن ناسزا گفت. گفتم: اي ابا عبدالرحمن، اين ستاره اي است نوراني و فرمانبردار، چرا آن را سبّ مي کني؟ گفت: اين شخص تجاوزکاري در بني اسرائيل بوده و دو فرشته از او چيزي را ديدند که ديدند[چيز بدي را ديدند]”.1329
در روايتي ديگر از مجاهد1330 و نافع1331 داستان طولاني پيرامون گناهي که هاروت و ماروت به واسطه زني به نام زهره انجام دادند آمده که باعث مسخ آن زن، به صورت ستاره زهره گرديد.
علامه علاوه بر مخالفت با عصمت فرشتگان، عقل و قرآن اين روايات را داستاني “خرافي” و “شبيه مضامين يهودي و يوناني” مي خواند.1332
5-1-2-8. ذو القرنين
علامه ذيل آيه (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ…(1333 پيش از ذکر روايات وارد شده، داوري خود را نسبت به آنها اظهار مي نمايد و علاوه بر اختلاف شديد در اين روايات، به “نقل آنها از صحابه و تابعان”، به عنوان عامل ضعف، “تناقض در آنها”، “ناسازگاري با ذوق سليم”، “ناسازگاري با عقل”، “مخالفت با عالم وجود” اشاره شده که باعث عدم قبول آنها مي گردد.1334
همچنين، به وضع و جعل در اين روايات اشاره نموده و عجيب ترين مطالب مبالغه آميز در آنها را به علماي يهود نسبت داده که مسلمان شده اند.1335
ايشان در اين باره، به شخص “وهب بن منبه” و “کعب الأحبار” اشاره مي نمايد. همچنين، ساير مطالب عجيب در اين روايات را با توجه به قرائن، مأخوذ از يهوديان مي داند.1336
اما اينکه مقصود ايشان از “قرائن”، چيست، دو احتمال را مي توان مطرح نمود:
الف) قرائن مربوط به سند؛ به اين معنا که ممکن است، اين روايات اغلب از کساني نقل گرديده باشد که متأثر از علماي تازه مسلمان يهود بوده اند.
ب) قرائن مربوط به متن؛ يعني مضامين و دلالت اين روايات مطالبي نزديک به تورات تحريف شده و قصه ها و افسانه هاي آن در بر دارد.
پس از اين بيان نتيجه مي گيرد که بيان مفصل اين روايات، فايده اي نخواهد داشت و لذا، فقط به پاره اي از روايات که تا حدّي، از اختلاف شديد در امان مانده اند مي پردازد.
به نظر مي رسد رواياتي را که علامه، پس از اين بيان نقل نموده نيز از نظر ايشان مورد قبول نمي باشد و تنها رجحاني که نسبت به روايات نقل نشده دارد، اختلاف کمتر در مضمون آنها مي باشد.
همچنين، ذيل همين آيه پيرامون اينکه “ذوالقرنين” چه کسي است، به نظرات مختلفي اشاره مي کند:
مثلاً اينکه برخي ذو القرنين را همان “اسكندر مقدونى” مي دانند كه در زبان ها مشهور است. و سد اسكندر هم نظير يك مثلى شده كه هميشه بر سر زبان ها هست‏.1337
ايشان در اين باره به رواياتي از وهب بن منبه اشاره مي کند که با اين نظر، سازگار است.1338 و در تأييد قول اخير، رواياتي از صحابه و تابعان را مي افزايد.1339
اما اين نظر را نقد نموده و اوصافي که قرآن براي ذوالقرنين بر شـــمرده را قابل انطباق با آنچه در تاريخ براي اســـکندر بيان شده نمي داند. 1340
بر اين اساس، علامه اين قول را نمي پذيرد و در نتيجه گفته وهب بن منبه را در تأييد اين قول “ناسازگار با تاريخ” و “اوصاف ذوالقرنين در قرآن” مي داند.
برخي ديگر، ذوالقرنين را يکي از تبابعه اذواي يمن دانسته اند. ولي در اينکه نامش چه بود اختلاف کرده اند.1341
علامه، رواياتي که در تأييد اين قول است ذکر نموده؛ از جمله روايتي که از کعب در باره ذوالقرنين سؤال کردند:
“از كعب الأحبار پرسيدند: ذو القرنين كه بود؟ گفت: قول صحيح نزد ما كه از احبار و اسلاف خود شنيده‏ايم اين است كه وى از قبيله و نژاد حمير بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده، و اما اسكندر از يونان و از دودمان عيسو فرزند اسحاقعليه السلام بوده است. رجال اسكندر، زمان مسيح عليه السلام را درك كردند كه از جمله ايشان جالينوس و ارسطاطاليس بوده‏اند”.1342
اما علامه اين ديدگاه را نيز به علت “ناسازگاري با تاريخ” بي اعتبار دانسته و روايات وارد شده در تأييد آن را به “داستان سرايان” نسبت مي دهد.1343
5-1-2-9. اصحاب کهف
علامه، ذيل آيات سوره کهف به اختلاف شديد پيرامون روايات داستان اصحاب کهف اشاره کرده1344 و يکي از روايات، در مورد “شغل اصحاب کهف” را از وهب بن منبه نقل مي کند: که آنها حمامى بوده‏اند كه در بعضى از حمام هاى شهر كار مى‏كرده‏اند و وقتى شنيدند كه سلطان مردم را به بت‏پرستى وادار مى‏كند، از شهر بيرون شدند.1345

ايشان ضمن بيان رواياتي ديگر، به اسباب و عوامل اختلاف در روايات اين داستان مي پردازد و آن را “دستبرد جاعلان حديث”، “عنايت خاص اهل کتاب به اين داستان” و “اهتمام فراوان مسلمانان به جمع آوري روايات” عنوان مي کند.1346
بر اين اساس به نظر مي رسد، علاوه بر وجود افرادي چون کعب الأحبار و وهب بن منبه، در سلسله سند اين روايات، “عنايت اهل کتاب” به اين داستان، باعث شده هر چه بيشتر روايات اسرائيلي را بتوان در ميان آن يافت.
5-1-2-10. کوه قاف
در تفسير حروف مقطعه، از صحابه و تابعـان، روايات زيادي نقــل شده است. از جمــله، روايتــي از ابن عباس که در مورد حرف “قاف” گفته است: قاف به معناى كوهى است محيط به زمين كه سبزى آسمان از رنگ آن است…1347
علامه، ذيل تفسير آيات اول سوره ق، نظير همين روايت را از ابن عباس نقل کرده و آن را “مخالف با بديهيات” شمرده و غير قابل اعتماد مي خواند.1348 و ذيل آيات اول سوره شوري اين روايت را “شبيه به اسرائيليات” دانسته است.1349
5-1-2-11. باغ ارم
ذيل آيات (إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ * الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ(1350 علامه، اين نکته را بيان مي کند که بر طبق ظاهر آيه مي توان متوجه شد که ارم، نام سرزميني حاصلخيز بوده که قوم عـاد، بعد از قــوم نوح عليه السلام در آن زندگي مي کردند. ايشان به تفسير ديگري نيز اشاره مي کند که برخي ارم را همان قوم عاد تفسير کرده اند و افسانه ها و داستان هايي درباره آنها نقل نموده اند.
سپس در رد همه اين گونه اقوال مي گويد: “داستان بهشت ارم يكى از افسانه‏هاى معروف قديمى است، كه از وهب بن منبه و كعب الاحبار روايت شده است‏”.1351
بر اين اساس علامه نه تنها اين روايات را “افسانه” مي خواند، بلکه آن از جهت اينکه کعب الأحبار و وهب بن منبه نقل نموده اند، مورد خدشه قرار مي دهد.
اينکه اين روايات را به وهب بن منبه نسبت داده، به اين دليل است که راوي داستان ديدار “عبدالله بن قلابه” از باغ ارم، “وهب بن منبه” مي باشد.1352
اما، در بيشتر منابع شيعي، اين روايت از “ابو وائل” نقل شده است.1353
برخي اين روايت را بدون ذکر آخرين راوي، به “عبدالله بن قلابه” نسبت داده اند.1354
در روايات مربوط به اين آيه، نقل شده که شخصي به نام “عبدالله به قلابه”، در جستجوي شترش ناگهان به باغي بسيار با شکوه بر مي خورد که شگفتي او را بر مي انگيزد. سپس آنچه را ديده بود براي مردم يمن شرح داد. در اين جريان معاويه، کعب الأحبار را احضار نمود و از او پرسيد: اى ابا اسحاق آيا چنين خبرى به تو رسيده است كه شهرى در دنيا باشد كه از طلا و نقره ساخته شده و ستونهايش از زبرجد و ياقوت… نهرهاى زلال در زير درختانش جريان داشته باشد؟ كعب الاحبار گفت: اين شهر “شدّاد بن عاد است” و همان شهرى است كه قرآن آن را وصف كرده و “ارم ذات العماد” ناميده است.
معاويه از او مي خواهد که داستان ساخت اين شهر را برايش شرح دهد. کعب مي گويد شهر ارم که به دستور شداد ساخته شد، زماني به اتمام رسيد که شداد، نهصد سال عمر داشت ولي او و همراهانش در راه عزيمت به سوي ارم، دچار صيحه آسماني گشته و هلاک شدند.
کعب مي افزايد که