، ، تفسير، آيه، السلام

ابن عباس نقل مي کند که مقصود از اين کلمه را “سنگ صاف و برّاق” دانسته است.655
آيت الله معرفت اين تفسير را مستلزم افزودن قيدي دانسته که لفظ صلد، اقتضاي آن را ندارد و مخالف اطلاق آن مي باشد.656
3-2-2-1-3. ناسازگاري با سياق آيه
وجه ديگري که از معيار مخالفت با قرآن، مي توان نام برد، مخالفت نظر صحابي يا تابعي با سياق آيه مي باشد. به عنوان مثال، ذيل آيه (…فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى…(657 برخي از مفسران صحابي و تابعي چون ابن عباس،658 ابن مسعود،659 قتاده،660 ربيع بن انس،661 و… در بيان مراد از (فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى( گفته اند: يعني کسي که در حج، از گناهان دوري گزيند، همه گناهانش بخشيده مي شود.
اما، آيت الله معرفت، به اين تفسير اشکال وارد کرده و مي گويد: در اين روايات، عدم گناه داشتن، به اراده آمرزش الهي نسبت به همه گناهان، براي کسي که حج و عمره به جا آورد، معنا شده است. در حالي که اين معنا، خلاف ظاهر سياق مي باشد.662
3-2-2-1-4. نداشتن شاهد در قرآن
وجه ديگري که آيت الله معرفت در نقد و تحليل اين روايات، بيان داشته، نداشتن شاهد قرآني براي نظريه صحابي و تابعي مي باشد.
مثلاً، در تفسير آيه (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى…(663 از مجاهد نقل شده است:
“سپس آنها[پرندگان] را به صورت تکه هايي بر هر کوه قرار ده و پس از آن، آنان را بخوان تا شتابان به سوي تو آيند. اين چنين، خدا مردگان را زنده مي کند؛ اين مَثَلي است که خداوند براي ابراهيم عليه السلام زده است”.664
با توجه به اينکه آيت الله معرفت، قائل به مثل بودن اين آيه مي باشد، در سنجش اين روايت وامثال آن مي گويد: در اين حديث، خلطي وجود دارد، چراکه او ميان تحقق خارجي اين واقعه که شاهدي بر آن در قرآن نيست، و مثل بودن آن در باب کيفيت زنده شدن مردگان، خلط نموده است.665
بنابراين، قسمتي از روايت که داستان ذبح پرندگان را به عنوان واقعه اي حقيقي، عنوان نموده، به علت “نداشتن شاهد در قرآن” مورد پذيرش نمي باشد.
3-2-2-1-5. ناسازگاري با کاربرد قرآني
آيت الله معرفت، برخي از آراي صحابه و تابعان را به علت ناسازگاري آن، با کاربرد قرآني، قابل قبول نمي داند. در اين باره مي توان به نمونه هاي زير، اشاره نمود:
اولين نمونه، ذيل آيه (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين(666 و تفسير (العَالَمِينَ( مي باشد که پيش از نقل روايات، به نادرستي تفسير اين کلمه به “عوالم”667 اشاره مي کند. چرا که ايشان، تفسير اين کلمه را با توجه به آيات قرآني ديگر، اين گونه بيان مي دارد:
“(العَالَمِينَ( اسم جمع براي عاقل مي باشد و بيش از هفتاد مرتبه در قرآن، تنها به معناي گروه عاقلان به کار رفته است و نه غير آن[مانند]: (إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ(668 و (إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ(669 و (وَما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِين 670( و (…لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيرا 671( و موارد ديگر که فراوان است و از آنها، جماعتي مردم اراده شده و در هيچ يک از آيات، غير از مردمان از[ميان] ما سوي الله، اراده نشده است”.672
ايشان مؤيد تفسير خود را روايتي از امام صادقعليه السلام مي داند که آن حضرت، در تفسير اين کلمه فرمود: مقصود از آن، مردم است و هر کدام از آنها به صورت يک جهان، خلق شدند.673
در ميان روايات وارد شده از صحابه و تابعان، معاني مختلفي به چشم مي خورد: ابن عباس، از دو طريقِ سعيد بن جبير و مجاهد آن را “جن و انسان” تفسير نموده اند.674 و در روايتي ديگر از او، مقصود، هر جانداري دانسته شده که بر روي زمين راه مي رود.675
آيت الله معرفت، به تفسير (العَالَمِينَ( به “صنوف مخلوقات” اشاره مي کند که از ابن عباس، قتاده، ابوالعاليه، وهب، کعب الأحبار و… نقل گرديده676 و در نقد آن مي گويد:
“…قولــي وجود دارد که (العَالَمِينَ(، صنــوف خــلائق است که همــان ما سوي الله مي باشد. بنابراين فرق ميان آن و ميان عالَم، اعتباري است؛ زيرا اگر ما سوي الله يک چيز لحاظ شود، بر آن اسم عالم اطلاق مي شود. و اگر صنف ها و انواعي در اشکال و رنگ هاي [مختلف] لحاظ شود، هر صنفي يک عالَم و مجموعه آنها عوالم و عالَمون است و در اين صورت، با عوالم متحد مي شود…”.677
و به همين جهت، که به تفسير “عَوالم” بازگشت دارد، غير قابل قبول مي باشد.678
نمونه ديگر، ذيل تفسير آيه (…فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِين…(679 مي باشد که آيت الله معرفت، جهت ردّ رواياتي که از ابن عباس،680 قتاده،681 سدّي682 و اکثر مفسران مي باشند،683 و مراد از مسخ را “تبديل به ميمون شدن و باقي ماندن عقل بر حالت انساني” دانسته اند، به آياتي از جمله (مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوت684( اشاره مي کند که (عَبَدَ الطَّاغُوت( در آن به (جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازيرَ( عطف گرديده و اين نشانگر کاربرد اين تعبير در قرآن، براي بيان “لعنت و غضب خداوند” مي باشد.685
3-2-2-1-6. ناسازگاري با آيات ديگر
آيت الله معرفت اين معيار را زماني به کار مي گيريدکه خود آيه، ظهوري در معنا نداشته باشد.گاهي در صورت عدم ظهور، به سنجش روايات، با ساير آيات مي پردازد و در صورتي که روايت صحابي يا تابعي، سازگار با ديگر آيات نبود، آن را نمي پذيرد:
مثلاً، ذيل آيه (…لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَة(686 به مناسبت، به بحث “مسئله رؤيت خدا” پرداخته و نظرات مختلف را بررسي مي کند.687
از جمله به رواياتي اشاره مي کند که “اشاعره” به آنها استناد کرده اند تا ادعاي خود را مبني بر جواز رؤيت خدا در آخرت، اثبات کنند.688
در اين روايات آمده که مراد از (زِيادَة( در آيه (لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى‏ وَ زِيادَةٌ…(689 نگريستن به “وجه الله” مي باشد.690
ابن کثير در اين باره مي گويد: با فضيلت ترين و بالاترين نعمت اهل بهشت، نگاه به وجه الله است که اين معنا از ابوبکر، حذيفه، ابن عباس، سعيد بن مسيب و ابن ابي ليلي، مجاهد، عکرمه و… نقل شده است. همچنان که در روايات بسياري از پيامبرصلي الله عليه و آله نيز، بيان گرديده است.691
اما، آيت الله معرفت در پاسخ به او، از مجاهد روايتي نقل مي کند که مراد از (زِيادَة( را، همان “مغفرت و آمرزش” تفسير کرده کرده است.692
همچنين در ادامه مي گويد: “و تفسير به فزوني ثواب، از ائمهعليهم السلام و بزرگان صحابه و تابعان با سندهاي خوب، روايت شده است”.693
ايشان در مقامي ديگر، بحث رؤيت خدا، را مطرح نموده و پاسخ هايي به طرفداران رؤيت جسماني داده است694 و يکي از دلايل عدم پذيرش اين نظريه را “محکمات قرآن” همچون (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٍ695( و (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ(696 عنوان مي نمايد.697
بر اين اساس، مي توان گفت به علت عدم ظهور آيه (لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى‏ وَ زِيادَةٌ…( ايشان با استناد به آيات محکم، رواياتي که ابن کثير مطرح نموده را نمي پذيرد؛ چرا که نظر کردن با چشم به خداوند، با آياتي که اشاره به عدم درک بصري خداوند و مانند نداشتن او دارد، در تنافي است. علاوه بر اين، ايشان از تفسير مجاهد، اهل بيتعليه السلام و ساير صحابه و تابعان در جهت رد کلام ابن کثير بهره جست.
مثال ديگر، در تفسير بخش آخر آيه (…وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ(698 مي باشد که عبدالله بن عباس، پيرامون “کفر ابليس” مي گويد: خداوند او را کافر آفريد، به گونه اي که نمي توانست با ايمان باشد.699
آيت الله معرفت، کفر آفريده اي را از ابتداي خلقت، معنايي ناصحيح دانسته و آن را با بسياري از آيات قرآن از جمله (وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ(700 و (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ…701( ناسازگار مي شمارد.702
گاهي نيز قاعده اي تفسيري ازصحابي يا تابعي نقل شده است که ظهور کلمه اي را در قرآن همواره در معنايي خاص دانسته است. ولي آيت الله معرفت، آن معنا را با توجه به آيات ديگر قرآن، نقض نموده است:
به عنوان مثال، ذيل آيه (…وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ…(703 از ابن عباس704 و ابي بن کعب705 نقل شده که گفته اند، هر جا در قرآن سخن از “رِيَاح” ذکر شده، آن باد، مايه رحمت، و هر جا “ريح”، عذاب است.
ابن عباس، در اين باره به آياتي از قرآن استناد مي کند و مي گويد: به خدا اين تفسير، در کتاب خدا موجود است، آنجا که مي فرمايد: (فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً(706 و (أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيم(707 (وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِح(708 و (وَ أن يُرسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّرات(.709
اما، آيت الله معرفت، اين نظر را نمي پذيرد و آن را قابل نقض با آياتي از قرآن مانند (وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ(710 و (وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ(711 و (فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ712( مي داند.713
بر اين اساس آيت الله معرفت، ديدگاه و نظريه تفسيري ابن عباس و ابيّ را، به علت “ناسازگاري با آيات ديگر” مورد پذيرش نمي داند؛ به عبارت ديگر، استدلال آن دو به صورت “موجبه جزئيه” صحيح است و نه “موجبه کليه” و نمي توان ادعا نمود، کلمه “ريح”و “رِيَاح” در قرآن همواره ظهور در معناي رحمت و غضب دارد.714
نمونه ديگر، ذيل آيه (كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً…(715 مي باشد که رواياتي نقل نموده است و مراد از آن را، وحدت جامعه اوليه انساني بر ضلالت و گمراهي دانسته است.716
به عنوان مثال، از ابن عباس و حسن بصري، نقل شده که در تفسير اين آيه گفته اند: آنان همگي بر گمراهي و باطل بودند و هدايت نيافته بودند تا اينکه پيامبران، به هدف هدايت آنها به سوي حق، برانگيخته شدند.717
در روايتي ديگر ابن عباس منظور از (أُمَّةً واحِدَةً( را “کافر بودن” آنها تفسير کرده است.718
کساني که اين نظر را پذيرفته اند، به آيه (وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّة…(719 استناد نموده اند؛ چرا که منظور از امت واحد در اين آيه، وحدتشان بر کفر است.720
اما آيت الله معرفت، استدلال آنها به اين آيه را ناتمام مي داند و آن را به وسيله آيات (وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُون721( و (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون722( و (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً…(723 نقض مي کند؛ زيرا در اين آيات نيز، (أُمَّةً واحِدَةً( ظهور در معناي اتحاد بر ايمان و اسلام دارد.724
3-2-2-2. مخالفت با مسلّمات ديني
دومين عامل در عدم قبول آراي صحابه و تابعان را مي توان ناسازگاري با مسلمات ديني دانست. به اين معنا که آيت الله معرفت، برخي از نظريات تفسيري صحابه و تابعان را به علت ناسازگاري با يکي از اصول دين و اعتقادي مانند تنافي با صفات خداوند مانند حکمت و…، عصمت انبياعليهم السلام و… مورد نقد قرار مي دهد:
مثلاً، عبدالله بن عباس، در تفسير بخش آخر آيه (…وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ(725 پيرامون “کفر ابليس” مي گويد: خداوند او را کافر آفريد، به گونه اي که نمي توانست با ايمان باشد.726
آيت الله معرفت، در نقد اين روايت، آن را ناصحيح دانسته و مي گويد: “حاشا که صانع حکيم، آفريده اش را بر سرشت کفر و جحود خلق کند…”.727
سپس، اضافه مي کند:
“هر موجودي در اصل ذات و در عمق فطرتش اعتراف صادقانه اي در برابر خالق خود و مدبر هر چيز دارد. آري، آنچه از ابليس سرزد، همان کفران نعمت هاي خداي تعالي بود، و شيطان نعمت هاي او را بر خود و بر ساير آفريدگان شکر گزاري نکرد…”.728
بنابراين کلام، مي توان گفت اين روايت، علاوه بر مخالفت با معيارهاي ذکر شده، به علت “ناسازگاري حکمت خداوند” قابل قبول نيست.
نمونه ديگر، ذيل آيه 124 تا 129 سوره بقره، است که رواياتي را پيرامون ديدار ملک الموت و حضرت ابراهيمعليه السلام بيان مي کند. از جمله روايتي از کعب بيان شده به اين مضمون که روزي حضرت ابراهيمعليه السلام، ملک الموت را که به صورت مردي در راه مانده ظاهر شده بود، به خانه خود آورد. اسحاق عليه السلام، وقتي او را ديد، شناخت و گريست. از گريه او همه گريه کردند و ملک الموت از خانه ابراهيم عليه السلام، بيرون رفت و پس از آن، اسحاق عليه السلام، به پدرش گفت که او ملک الموت بود. پس از اين، بارها ملک الموت بر ابراهيم عليه السلام، ظاهر مي شد، بدون اينکه ابراهيم عليه السلام، او را بشناسد و بالاخره، آخرين بار او را شناخت و ملک الموت او را قبض روح نمود.729
همان طور که ملاحظه شد، اين روايت، با بسياري از شئون عصمت انبياءعليهم السلام در تنافي است و با علم انبياعليهم السلام ناسازگار است، چنان که در قسمتي از روايت، خوانديم که حضرت ابراهيمعليه السلام عزرائيل را نشناخت، اما حضرت اسحاقعليه السلام به محض اينکه او را ديد، شناخت و گريه کرد!
آيت الله معرفت نيز، در پاورقي، به اين نکته اشاره مي کند و مي گويد: “چگونه [اسحاقعليه السلام] او را شناخت و پدرش ابراهيمعليه السلام او را نشناخت؟!”730
ذيل آيه (الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون(731 روايتي از سعيد بن جبير در تفسير آيه نقل شده است:
“به اين امت هنگام مصيبت، چيزي داده شده که پيش آنها به هيچ پيامبري عطا نشده است، و اگر قرار بود به پيامبرانعليهم السلام عطا شود، قطعاً (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون( به يعقوبعليه السلام عطا مي شد؛ هنگامي که گفت: (يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُف(“.732
و در روايتي مشابه مي گويد: “به هيچ يک از امت هاي پيشين [کلمه] استرجاع عطا نشد، جز اين امت، مگر گفت يعقوبعليه السلام را نشنيدي [که گفت]: (يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُف(“.733
آيت الله معــرفت در نقد اين روايت، آن را بي اعتنــايي به شـأن و منزلت پيامبر الهي عنــوان مي کند.734
همچنين، در تفسير آيه (…وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ…(735 به روايتي اشاره مي کند که ابوهريره آن را به پيامبرصلي الله عليه و آله رفع نموده است، به اين مضمون که روزي مورچه اي يکي از پيامبران را گاز گرفت و آن پيامبر دستور داده تا لانه مورچه ها را بسوزانند. در پي آن خداوند او را سرزنش نمود…736
آيت الله معرفت، ضمن اينکه انتساب اين روايت را به پيامبر زير سؤال مي برد، مي گويد:
“او منزه است از اين که به مانند اين بافته ها زبان بگشايد، و پيامبرانعليهم السلام – که بندگان گرامي و بزرگوار خداوند هستند- منزه اند از اين که عمل ستمگران و جباران را انجام دهند”.737
3-2-2-3. مخالفت با روايات اهل بيت (عليهم السلام)
سـومين معيار در عدم قبول رأي صــحابي و تابعــي را مي تـوان ناســازگاري آن با آراء و نظــرات ائمه عليهم السلام، دانست. در اين باره، به نمونه اي زير، اشاره مي شود:
مثلاً، ذيل آيه (…ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ…738( روايات، در مراد از (حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ( مختلف است:
عده اي، از جمله ابن عباس، مراد از آن را “اهل حرم” مي دانند.739
و برخي مانند عطا مي گويند: مقصود کساني هستند که ميقات ندارند؛ مانند اهل مکه…740
اما آيت الله معرفت در تفسير اين آيه مي گويد: “يعني عمره تمتع براي حج، براي کسي که از مکه دوازده ميل فاصله دارد واجب است پس او از حاضرين مسجدالحرام نيست”.741
بايد توجه داشت که اين نظريه، بر گرفته از رواياتي است که اهل بيتعليهم السلام بيان داشته اند. چنان که زراره از امام صادقعليه السلام نقل کرده است:
“از حريز از زراره نقل شده که گفت: از امام باقرعليه السلام درباره قول خداوند(حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ( سؤال کردم. حضرت فرمود: آن براي اهل مکه است که نه تمتع دارند و نه عمره اي. گفتم: حدّ آن چيست؟ فرمود: چهل و هشت ميل از نواحي مکه ، هر چه کمتر از عسفان و کمتر از ذات عرق باشد از حاضرين مسجد الحرام است”.742
بنابراين، روايات صحابه و تابعان، در تفسير اين آيه، به علت “مخالفت با روايت ائمهعليهم السلام” قابل قبول نمي باشد.
نمونه ديگر، ذيل تفسير آيه (حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى…(743 است که رواياتي از صحابه وتابعان چون حفصه، عائشه، ابن مسعود،